بـازمــانده – Telegram
بـازمــانده
10.1K subscribers
53 photos
5 videos
1 file
5 links
Download Telegram
انتخاب نبود.
مجبور بودم یاد بگیرم که کنار بیام.
اندازه‌ی‌ یک‌‌ بازدم‌ وقت‌‌ گرفت‌ تا لبخند، تبدیل‌ به‌ غم‌ بشه.
دلتنگیم تمومی نداره.
زیرِ یک سقف؛ قصه‌های متفاوت، اشتباهاتِ تکراری.
-احساسات آدما مثل وزنه‌ای سنگین به روحشون گیر می‌کنه و بهشون اجازه‌ی فرار نمی‌ده.
اسـلحـه.
سختت بودم.
من‌ چیزی‌ رو‌ خراب‌ نکردم‌، فقط‌ سعی‌ داشتم‌ با‌ روش‌ خودم‌ درستش‌ کنم‌؛ درست‌ وقتی‌‌ که‌ همه‌تون‌ مشغولِ‌ شکستنم‌ بودین.
روابط بین انسان‌ها عجیب است.
منظورم این است که برای مدتی با کسانی هستی؛ با آن‌ها می‌خوری، می‌خوابی، زندگی می‌کنی، دوستشان داری، صحبت می‌کنی، می‌گردی و بعد همه‌چیز متوقف می‌شود.

• چارلز بوکفسکی
«و من هربار که از خواب می‌پرم، تنم بوی تنت رو می‌ده.»
من بعد رفتنِ آدما، به موندن خیلی فکر کردم.
درس نگرفتم، تکرار کردم.
- تو اول ترکم کردی.
+ چون تو برای نگه‌داشتنم تلاشی نمی‌کردی.
«چـی مـوند بـرام جـز غــم؟»
- عادت ندارم این‌طوری شکسته ببینمت.
+ عادت کن. مرزهای تحمل من مدت‌هاست شکسته.
'دردت‌، سربه‌زیره.'
می‌گم عجیب نیست کوچیک‌خانم؟
این‌که جمشید خدابیامرز می‌گفت: «تو حالیت نیست بچه؛ ولی آدمی‌زاد با غم زاده‌شده.»
مگه ما نتیجه خاک‌بازیِ اوستا نبودیم؟
چی‌شد که غم؛ خاکمون شد؟
گِلمون فرق داشت با ملائکِ اوستا؟
جمشید خدابیامرزم گِلش فرق داشت کوچیک‌خانم.
وقتی آوردنش آسایشگاه گِل وصلِ تنش نبود... غم بود.
تنش غم بود، روحش غم بود، صداش غم بود، چشاش غم بود.
دُکیا گِلِ سرشتش رو ندیدن ولی ما دیدیم و یحتمل بد آوردیم.
وگرنه گِل ما از غم نبود... یا نکنه بود و فقط چون جمشید خدابیامرز رو دیدیم فهمیدیم جنسمون رو؟
تو که غریبه نیستی کوچیک‌خانم...
می‌ترسم منم.
می‌ترسم عاقبتم مثل شروعم با غم باشه.
ولی آخه جمشید می‌گفت «خزونی، روزِ رفتنت رسید بخند و بروآ.»
خب تو خودت بگو کوچیک‌خانم؛ مگه دم رفتن باید لبخند زد وقتی خودت لا غم گِلت رو برداشتن؟
خودت بگو...
دم رفتن کی لبخند می‌زنه آخه؟
دم رفتن غم داره که غمم کم نشد و سِرشتم تغییر نکرد.
اصلا داری حرفامو کوچیک‌خانم؛ یا توام غم‌زاده‌ای؟
ما نخواستیم گِلمون از غم باشه؛ خواستیم؟
نخواستیم و توام حواست پرتِ من نیست کوچیک‌خانم.
توام مثل دُکی و حبیب نمی‌خونی خطم رو... باید تا وقتی جمشید نپریده بود از بوم بخاطر همون خانم دکتر خوشگله که لاکِ سرخ داره؛ بهش خط می‌دادم.
باید تا وقتی خریدار داشت غمم؛ می‌فروختم به جمشید که قبل رفتن گِل منم بِبَره کوچیک‌خانم.
چیزی نیستا ولی یکم گِلم سنگین‌تر از همیشه‌ست کوچیک‌خانم.
یکم‌گِلم‌سنگین‌تره...

#گیـلانه
اگر روزی خستگی‌هات رو فروختی، خودم خریدارش می‌شم کوچیک‌خانم؛ اون‌ موقع توی خاک دفنش می‌کنیم تا تو منتظرِ تموم شدنش نباشی وقتی بی‌پایانه.
گفت: «تمام رفتن‌ها از یک‌جایی شروع می‌شه.»
و شروعش کرد.
- این شب چی داره انقدر دلگیره حبیب؟
+ دلگیره؟
- آره آخه نگاش کن. شبیه اینه که انگار شاهد مرگ دست‌ جمعی نهنگائی، انگار می‌بینی یکی داره دستگاه اکسیژن یه مرگ مغزی رو می‌کشه و هنوز امید داری، می‌خوای بگی دست نگهدار شاید معجزه شدا ولی، کو معجزه؟ انگار می‌دونی قراره ساعت بعد چطوری بمیری و زورت به زندگیه نمی‌رسه.
می‌دونی دردت گرفته‌ها از خبردار بودنت ولی خفه‌خون گرفتی.
انگار... انگار دیگه زنده نیستیم و حالمون خوب نمیشه...
+ شبات چه مُرده!
- بهت میگم که مرد... بهت می‌گم که حالمون خوب نیست، می‌گی صبر داشته باش، می‌رسه حال خوبت. کجاست؟ چطور چیزی می‌رسه بهت که قرار نیست سهمت باشه؟
نفس خسته ای کشید و سیگارش رو از پنجره پرت کرد پایین، دلش می‌خواست خودش رو هم همون‌قدر سبک به بیرون پرت کنه و زیر نورِ تیرِ چراغ برقی که سو سو می‌زد، برقصه.
- چطور حال خوب بهمون برسه وقتی زندگی با درداش قبلا رسیده؟
بهت که گفتم، دیگه حالمون خوب نمی‌شه توی این شبای دلگیر حبیب‌...

#فصـل‌سپـید
دیگه حالمـون خوب نمی‌شه توی این شبـها‌ی دلگیر.