دکتر یادمه اون شبو...
همون شب که دیوونه شدم زدم به سیم آخر، همون شب که اوسحبیب میگفت: «باید بزرگتر از زندگی باشی و قویتر از ترسهات که زودتر از زمانت تموم نشی.»
جوون بودم؛ متوجه نمیشدم بزرگتر از زندگی بودن یعنی چی، قویتر از ترسهام بودن یعنی چی، خب من ترسهام اندازه آسمون بود...
آسمون هم بزرگه، چطوری باید میفهمیدم چی کار کنم؟
تا چشم باز کردم دیدم وسط یه خونهام با یه خانواده که نه اونا منو میفهمیدن نه من اونارو.
نه که حالا یتیمی بد باشه، ما خدامون بزرگ بود؛ شاید بیشتر از مشکلاتمون ولی خب گاهی پیش میومد با خودم فکر کنم که جریان این بزرگشدنه چیه؟ چرا تجربه نیازه که به زمان زندگیمو نبازم؟
اینطوری نبود که آدم درستودرمونی ما رو زیر بالوپَر خودش بگیره، با وجودِ خانبابا بازم تنها بودم، انگاری از بابا بودن فقط خانش به ما رسیده بود.
منم نه خام نه پخته، خب گوشتِ بهسیخکشیدهی ممدعلیجیگرکی سر چهارراهِ گلباغ نبودیم که؛ غرور داشتیم، سینه سپر میکردیم که عای بلدم خودمو، نیاز به کسی نیست و این داستانا.
ولی بد گیر کرده بودیم بین بزرگشدنه که همه دست به دامنش بودن با این دنیا رنگیرنگیه...
از طرفی هم کسی بهم یاد نداده بود بزرگ بودن حتی یعنی چی که بفهمم نیاز دارم به یه خانبابا که خان نباشه، بابا باشه.
میگفتم دیر نیست، دور نیست، یاد میگیرم، یادم میدن... با تلخی یا به حکم شیرینی ولی نشد که بشه دکتر؛ نشد که نرسم به اینجا و بگم بابا من دیوونه که نیستم فقط قاتل میشم گاهی، اونم نه که خودم بخوام، هُلم دادن آخه...
ولی حالا شمام اینطوری نیگامون نکن، من که مثل بقیه قلب نمیکُشم، با حرفام روح خشک نمیکنم، دست نمیبرم سمت کارد سلاخی کنم و فکر کنم قصابمصابیام.
بابا دیوونهای؟ من خودمو کشتم!
قلب اونا رو سالم رها کردم ولی خودمو نه، روحشونو سیاه نکردم ولی خودمو نه، به جسمشون آسیب نزدما دُکی، ولی خودمو؟
ههه آ باریکلا، خودمو نه.
نه که نخوام جلوشو بگیرم، فقط شبیه شما باسوادا بلد نبودم قوی بمونم و سنگینی قلب و ذهنمو با اصطلاحات خارجکی گردن بگیرم.
از اوسکریم که پنهون نیست از شما چه پنهون، من یه نمه گردنگیرم خرابمرابه. البت چی میگین شما بهش؟ آهان «مسئولیت پذیری»، همون... من آدمش نبودم.
چون یادم ندادن؛
هیچکس یادم نداد.
کی به کی بود این همه سال وقتی یه یتیم بزرگ شد؟
کی اهمیت میداد چطوری بزرگ شیم منو بچههای یتیمخونه؟
کسی نبود راه درسته رو با پیچوندن گوشمون یادمون بده.
حالا انگار ما خواسته بودیم به دنیا بیاییم، انگار ما انتخاب کرده بودیم یتیم باشیم، سیاهسرنوشت باشیم، شوم و طردشده باشیم...
انگار انتخابمون بود این زندگی...
اصلا میدونی چیه دکتر؟ خستهم میکنن آدما، تکراریان همهشون، تلخگوشتان مومن.
حالا تو هی بهشون ادویه محبت بزن، هی پیازِ قلبنرمکن بزن، هی بذار سردوگرم بشن، هی آفتابمهتاب بتابون بهشون؛ تلخن بابا، تلخن لاکِردارا.
چاره چی بود؟
باید باهاشون میساختم و میسوختم...
از طرفی هم استاد شجریان میگفت: «چاره کن؛ چاره کن دردی که از همه ناچارتره.»
منم دنبال چاره شدم...
خواستم بزرگ شم ولی دیدم واسه شونههام سنگینه، خواستم باکلاس باشم مثل شما گردن بگیر-... یعنی چیز، مسئولیت قبول کنما، ولی نخواستن.
ته این بزرگشدنه، ته این تجربه کردنای تلخ و شیرین و از دست دادن زن و بچه، ما رو رسوند به مسیر آبی...
مسیر آبی چیه؟
عایعای دکتر، برات تعریف نکردم؟
یه شب از مسیر آبی شاید گفتم برات؛ همون مسیری که اوسحبیبو تو این آسایشگاه نگه داشت و به جمشید یاد داد پرواز کنه...
همون مسیری که سیدو عاقل کرد، همونی که انتهای دیوونگیِ منم مشخص میکنه، همون مسیری که شاید بزرگم کرد.
راستی گفتم اوسحبیب چی گفت؟
شاید به کارت اومد؛
توام بزرگ شدی.
#فصـلسپـید
همون شب که دیوونه شدم زدم به سیم آخر، همون شب که اوسحبیب میگفت: «باید بزرگتر از زندگی باشی و قویتر از ترسهات که زودتر از زمانت تموم نشی.»
جوون بودم؛ متوجه نمیشدم بزرگتر از زندگی بودن یعنی چی، قویتر از ترسهام بودن یعنی چی، خب من ترسهام اندازه آسمون بود...
آسمون هم بزرگه، چطوری باید میفهمیدم چی کار کنم؟
تا چشم باز کردم دیدم وسط یه خونهام با یه خانواده که نه اونا منو میفهمیدن نه من اونارو.
نه که حالا یتیمی بد باشه، ما خدامون بزرگ بود؛ شاید بیشتر از مشکلاتمون ولی خب گاهی پیش میومد با خودم فکر کنم که جریان این بزرگشدنه چیه؟ چرا تجربه نیازه که به زمان زندگیمو نبازم؟
اینطوری نبود که آدم درستودرمونی ما رو زیر بالوپَر خودش بگیره، با وجودِ خانبابا بازم تنها بودم، انگاری از بابا بودن فقط خانش به ما رسیده بود.
منم نه خام نه پخته، خب گوشتِ بهسیخکشیدهی ممدعلیجیگرکی سر چهارراهِ گلباغ نبودیم که؛ غرور داشتیم، سینه سپر میکردیم که عای بلدم خودمو، نیاز به کسی نیست و این داستانا.
ولی بد گیر کرده بودیم بین بزرگشدنه که همه دست به دامنش بودن با این دنیا رنگیرنگیه...
از طرفی هم کسی بهم یاد نداده بود بزرگ بودن حتی یعنی چی که بفهمم نیاز دارم به یه خانبابا که خان نباشه، بابا باشه.
میگفتم دیر نیست، دور نیست، یاد میگیرم، یادم میدن... با تلخی یا به حکم شیرینی ولی نشد که بشه دکتر؛ نشد که نرسم به اینجا و بگم بابا من دیوونه که نیستم فقط قاتل میشم گاهی، اونم نه که خودم بخوام، هُلم دادن آخه...
ولی حالا شمام اینطوری نیگامون نکن، من که مثل بقیه قلب نمیکُشم، با حرفام روح خشک نمیکنم، دست نمیبرم سمت کارد سلاخی کنم و فکر کنم قصابمصابیام.
بابا دیوونهای؟ من خودمو کشتم!
قلب اونا رو سالم رها کردم ولی خودمو نه، روحشونو سیاه نکردم ولی خودمو نه، به جسمشون آسیب نزدما دُکی، ولی خودمو؟
ههه آ باریکلا، خودمو نه.
نه که نخوام جلوشو بگیرم، فقط شبیه شما باسوادا بلد نبودم قوی بمونم و سنگینی قلب و ذهنمو با اصطلاحات خارجکی گردن بگیرم.
از اوسکریم که پنهون نیست از شما چه پنهون، من یه نمه گردنگیرم خرابمرابه. البت چی میگین شما بهش؟ آهان «مسئولیت پذیری»، همون... من آدمش نبودم.
چون یادم ندادن؛
هیچکس یادم نداد.
کی به کی بود این همه سال وقتی یه یتیم بزرگ شد؟
کی اهمیت میداد چطوری بزرگ شیم منو بچههای یتیمخونه؟
کسی نبود راه درسته رو با پیچوندن گوشمون یادمون بده.
حالا انگار ما خواسته بودیم به دنیا بیاییم، انگار ما انتخاب کرده بودیم یتیم باشیم، سیاهسرنوشت باشیم، شوم و طردشده باشیم...
انگار انتخابمون بود این زندگی...
اصلا میدونی چیه دکتر؟ خستهم میکنن آدما، تکراریان همهشون، تلخگوشتان مومن.
حالا تو هی بهشون ادویه محبت بزن، هی پیازِ قلبنرمکن بزن، هی بذار سردوگرم بشن، هی آفتابمهتاب بتابون بهشون؛ تلخن بابا، تلخن لاکِردارا.
چاره چی بود؟
باید باهاشون میساختم و میسوختم...
از طرفی هم استاد شجریان میگفت: «چاره کن؛ چاره کن دردی که از همه ناچارتره.»
منم دنبال چاره شدم...
خواستم بزرگ شم ولی دیدم واسه شونههام سنگینه، خواستم باکلاس باشم مثل شما گردن بگیر-... یعنی چیز، مسئولیت قبول کنما، ولی نخواستن.
ته این بزرگشدنه، ته این تجربه کردنای تلخ و شیرین و از دست دادن زن و بچه، ما رو رسوند به مسیر آبی...
مسیر آبی چیه؟
عایعای دکتر، برات تعریف نکردم؟
یه شب از مسیر آبی شاید گفتم برات؛ همون مسیری که اوسحبیبو تو این آسایشگاه نگه داشت و به جمشید یاد داد پرواز کنه...
همون مسیری که سیدو عاقل کرد، همونی که انتهای دیوونگیِ منم مشخص میکنه، همون مسیری که شاید بزرگم کرد.
راستی گفتم اوسحبیب چی گفت؟
شاید به کارت اومد؛
توام بزرگ شدی.
#فصـلسپـید
دکی جون یادته اون شبو که حبیب گفت بیبرگ و بارم، چیستم من فکر کردم چیستان میگه؟
خب باس بهت بگم اشتب فهمیدیم ما از ریشه و اشتباهم جواب دادیم.
نه که بد بوده باشه ولی گفتم پاییزی حبیب؟
چپچپ نیگام کرد، فکر کردم حالش بد شده...
گفتم آبت بدم، نونت بدم؟ نورت بدم برگ بیاری بارم بدی؟
برگشت گفت زر نزن مخلوطی، مگه جمشیدو ندیدی؟
یه عمر بیبرگ و بار موند که باهارش برسه؛
باهارش رو میدید ولی نمیرسید بهش...
ازش پرسیدم همون دکتر خوشگله رو میگی؟ همون که بوی یاس و ارغوان میداد؟
گفتم یاس، راستی دکتر شومام بیبرگ و بار میشی وقتی غمت بگیره؟
بوی غم شومام مستکنندهست؟
یا نه، شاخههات عریون میشن وقتی باهارت رخ نشون نده؟
اصلا آدما غمشونو کجا میکارن که بیبرگ و بارن انقدر؟
روحپریدهان انگار آدما...
چی؟
خودم کجا میکارم غمامو؟
خب معلومه رو کلهی کچلم دیگه؛
نمیبینی برقمرق میزنه آفتاب بیفته روش؟
هه ولی حالا خودمونیم، غم ما کجامون پنهان میشه که عطرمطر بگیره؟
ولی یادمه غم بقیه رو، مثلا غم سید یادمه کجاش پنهان بود، بذا بگمت... توکِ زبون لاکردارم بودا
عا، عاهاه...
غمش توی سرش بود.
بچههای آسایشگاه میگفتن دیوونهست ولی دکی سید که دیوونه نبود، غمشو هی توی سرش پنهان میکرد، مگه همه نمیکنن اینطوری پنهان غمو؟
خب سید شب آخری غرق شد همونجا؛
همونجایی که بارها و بارها مرگ دلبرشو میدید...
ازش میپرسیدن دکترا که دلبرت چطوری عمرشو داد بهت که نفس کشیدن ز یادت رفت؟
میخندید میگفت با ترسش مرد.
گفتن ترسش چی بود؟ گفت غرق شدن...
باور کردن سفیدپوشا، ولی جمشید نه؛ هی میگفت بابا من دلبرش رو میشناسما، دلبرش رفته که بره برای همیشه...
نیست شده، زندگی ساخته توی دنیایی که سید توش نیست... نمرده که!
ولی کسی باورش نمیکرد.
البته نه که منم باور نکنما ولی بو میداد این مردنه، بوی سراب.
یهبار که همه خواب بودن رفتیم پیش سید گفتیم که سید؟ تعریف میکنی دلبرت چطوری رفت؟
دیدیم که د بیا، داره داستان میگه.
یهبار میگه غرق شده، یهبار میگه تصادف کرده، یهبار توی آتیش جزغاله شده ولی نه!
هیچکدوم نبود؛ سید تابِ تحملش رو داده بود که بره، مثل همون دلبرش که رفت.
جاش غمو توی سرش بغل کرد.
سید بیبرگ و بار نبود که، بهش تحمیل کردن.
راستی دکتر چرا سرش برق نذاشتین درستش کنین؟
مگه حبیب برق گذاشت خوبش نشد؟
عجیبهها...
جمشید میگفت سید دیگه خراب شده ولی مگه برای خرابشدگی همهمون اینجا نیستیم؟
اصلا شوما بگو ببینم خودت غمتو کجا پنهون میکنی؟
بده من همونجا رو ببوسم، چون بوسهی من مثل باهار میمونه دکتر، سریع خنکت میکنه و درد ازت میگیره.
زمستون نیستا بزنه بیبرگ و بارت کنه، پاییز نیست که رنگت رو بگیره.
باهاره بوسههامون...
چون از مسیر آبی ما شوما قدم نباید بزنی بده من همون اولِ مسیری ببوسم غماتو،
حالا لای موهاته وقتی برف میشینه روش، لای پلکاته که تر میشه و اصرار داره یکم چاقوچله بشه سقوط کنه روی گونههات یا بشه رنگ داخل چشمون سیاهت.
بده ببوسیم برات که مثل جمشید و سید و حبیب خراب نشی...
اینطوری جونی دیگه برات نمیمونه که به قصههای هزار و یک برگ ما گوش بدیا دکی.
داری منو؟
راستی منو رها کن؛
آتیش داری؟
انگار بازم نشد از مسیر آبی برات بگم...
راه، طولانی و زمانش دیره؛ فعلا بیا رشد بدیم غماتو جایی لونه نکنن.
چشماتو انتخاب نکنن پنهان شن توشون بیبرگ و بارت کنن که بشی سید.
بده غمت رو رشد بدیم که سبز شه و ساکن نمونه وگرنه مثل ما خراب میشی.
این لباس سفیدیا میارنت کنار اتاق من که جاتو عوض کنن...
شاید اون روز از مسیر آبی گفتم...
راستی دکی، سیگارم داری؟
#فصـلسپـید
خب باس بهت بگم اشتب فهمیدیم ما از ریشه و اشتباهم جواب دادیم.
نه که بد بوده باشه ولی گفتم پاییزی حبیب؟
چپچپ نیگام کرد، فکر کردم حالش بد شده...
گفتم آبت بدم، نونت بدم؟ نورت بدم برگ بیاری بارم بدی؟
برگشت گفت زر نزن مخلوطی، مگه جمشیدو ندیدی؟
یه عمر بیبرگ و بار موند که باهارش برسه؛
باهارش رو میدید ولی نمیرسید بهش...
ازش پرسیدم همون دکتر خوشگله رو میگی؟ همون که بوی یاس و ارغوان میداد؟
گفتم یاس، راستی دکتر شومام بیبرگ و بار میشی وقتی غمت بگیره؟
بوی غم شومام مستکنندهست؟
یا نه، شاخههات عریون میشن وقتی باهارت رخ نشون نده؟
اصلا آدما غمشونو کجا میکارن که بیبرگ و بارن انقدر؟
روحپریدهان انگار آدما...
چی؟
خودم کجا میکارم غمامو؟
خب معلومه رو کلهی کچلم دیگه؛
نمیبینی برقمرق میزنه آفتاب بیفته روش؟
هه ولی حالا خودمونیم، غم ما کجامون پنهان میشه که عطرمطر بگیره؟
ولی یادمه غم بقیه رو، مثلا غم سید یادمه کجاش پنهان بود، بذا بگمت... توکِ زبون لاکردارم بودا
عا، عاهاه...
غمش توی سرش بود.
بچههای آسایشگاه میگفتن دیوونهست ولی دکی سید که دیوونه نبود، غمشو هی توی سرش پنهان میکرد، مگه همه نمیکنن اینطوری پنهان غمو؟
خب سید شب آخری غرق شد همونجا؛
همونجایی که بارها و بارها مرگ دلبرشو میدید...
ازش میپرسیدن دکترا که دلبرت چطوری عمرشو داد بهت که نفس کشیدن ز یادت رفت؟
میخندید میگفت با ترسش مرد.
گفتن ترسش چی بود؟ گفت غرق شدن...
باور کردن سفیدپوشا، ولی جمشید نه؛ هی میگفت بابا من دلبرش رو میشناسما، دلبرش رفته که بره برای همیشه...
نیست شده، زندگی ساخته توی دنیایی که سید توش نیست... نمرده که!
ولی کسی باورش نمیکرد.
البته نه که منم باور نکنما ولی بو میداد این مردنه، بوی سراب.
یهبار که همه خواب بودن رفتیم پیش سید گفتیم که سید؟ تعریف میکنی دلبرت چطوری رفت؟
دیدیم که د بیا، داره داستان میگه.
یهبار میگه غرق شده، یهبار میگه تصادف کرده، یهبار توی آتیش جزغاله شده ولی نه!
هیچکدوم نبود؛ سید تابِ تحملش رو داده بود که بره، مثل همون دلبرش که رفت.
جاش غمو توی سرش بغل کرد.
سید بیبرگ و بار نبود که، بهش تحمیل کردن.
راستی دکتر چرا سرش برق نذاشتین درستش کنین؟
مگه حبیب برق گذاشت خوبش نشد؟
عجیبهها...
جمشید میگفت سید دیگه خراب شده ولی مگه برای خرابشدگی همهمون اینجا نیستیم؟
اصلا شوما بگو ببینم خودت غمتو کجا پنهون میکنی؟
بده من همونجا رو ببوسم، چون بوسهی من مثل باهار میمونه دکتر، سریع خنکت میکنه و درد ازت میگیره.
زمستون نیستا بزنه بیبرگ و بارت کنه، پاییز نیست که رنگت رو بگیره.
باهاره بوسههامون...
چون از مسیر آبی ما شوما قدم نباید بزنی بده من همون اولِ مسیری ببوسم غماتو،
حالا لای موهاته وقتی برف میشینه روش، لای پلکاته که تر میشه و اصرار داره یکم چاقوچله بشه سقوط کنه روی گونههات یا بشه رنگ داخل چشمون سیاهت.
بده ببوسیم برات که مثل جمشید و سید و حبیب خراب نشی...
اینطوری جونی دیگه برات نمیمونه که به قصههای هزار و یک برگ ما گوش بدیا دکی.
داری منو؟
راستی منو رها کن؛
آتیش داری؟
انگار بازم نشد از مسیر آبی برات بگم...
راه، طولانی و زمانش دیره؛ فعلا بیا رشد بدیم غماتو جایی لونه نکنن.
چشماتو انتخاب نکنن پنهان شن توشون بیبرگ و بارت کنن که بشی سید.
بده غمت رو رشد بدیم که سبز شه و ساکن نمونه وگرنه مثل ما خراب میشی.
این لباس سفیدیا میارنت کنار اتاق من که جاتو عوض کنن...
شاید اون روز از مسیر آبی گفتم...
راستی دکی، سیگارم داری؟
#فصـلسپـید
سرد بود.
سرد بود هر روزش.
هر روز از پاییز امسال، سردم بود.
انقدر بهش نرسیدم، انقدر تنِ شاخههای حیاط پشتی لباس نکردم، انقدر بهشون آب ندادم، دست خورشید رو نگرفتم نگفتم بیا بتاب خورشیدی، بیا بتاب که لباسشون بشه، درش نیارن یهوخت عریونشنا، خوبیت نداره اما حبیب گفت: «ولشون کن دیوونه، مگه ندیدی دلبر چطوری به لُختشون نیگا نیگا میکنه؟»
گفت: «نذار لباس بپوشن، بذار سردشون بشه.» و بیا... سردشون شد که من سردمه همهش.
من سردم بود همهش...
پاییز بود اما زمستونی گذشت دکتر. خیلی منی گذشت دکتر...
چی شد که اینطوری شد؟
خب اوایل زندگی چشم باز کردیم، پلک زدیم نفهمیدیم کی شب شد کی صبح شد، کی مدرسه رفتیم کی ترک تحصیل کردیم و پادو شدیم.
بعدش دوباره پلک زدیم و به خودمون اومدیم دیدیم دو دهه از عمرمون گذشته و ما هیچی نشدیم بین رفتوآمد این فصلا و بازم سردمونه.
دوباره پلک زدیم یه دهه گذشت و لاکردار انگار سرِ جنگ داشت با این پلکامون.
باید چی کارش میکردیم؟ باز نیگهمیداشتیم چشمامونو؟
چیه همهش پلک میزنی منو نیگا نیگا میکنی دُکی؟
حوالی زندگی شومام همینطوری پلک بزنی یهو سینه قبرستون زمستون خودتو پیدا میکنی یا شوما تحصیلکردههای فرنگی پلک زدناتونم تابستونی و گرونه؟
آره بخند، بخند که خوشگل میخندی...
شبیه اون دُکی شیشهای جدیده که برق میزنه و سید دلش رو بهش دوخته و میگه:
«من میدونم، اون بهار منه.»
ولی بهار توی زندگی ما زمستونیا هیچوقت نیومد که دکتر، اومد؟
سیدم قرصاشو پشت و رو خورده، نخورده؟
عاشقه، بهش میگم: «این پاییز جمشید نبود، سختمون شده زل بزنیم به درخت خرمالوها و نچینیم، سختمون شده بریم پشت بوم سیگار خاکستر کنیم ولی برای تشکر نپریم، سختمون شده استخرِ حیاط وسطیه رو رنگ آبی بزنیم ولی آب توش پُر نکنیم.» ولی سید گوشش بدهکار من نیست.
طلب داره ازم؟ قرصامو بدم بهش؟
من میگم ' امسال موتورخونهی آسایشگاه شده بود پناهِ گرم برام' اونقدر که میخواستن این قرص جدیدیا رو بهم بدن خوبم بشه برم پی زندگیم، قولم میدادن که میبریمت موتورخونه.
راستش عاشقش شدم...
عاشق خودش نعا، عاشق اون درختی که جلوی در ورودی موتورخونهست.
لاکردار خیلی خوش قد و بالاست، سبزش خیلی سبزه، عطرش خیلی عطره، تنهش تبر نمیخوره و ناز داره...
ناز داره توی این آوارگیِ پاییزِ زمستونزدهی ما دُکتر.
ناز داره درختِ من.
همه فکر میکنن حالم داره باهاش خوب میشه وقتی حرف میزنم و راهنماییم میکنه چطوری سبز بشم ولی همه نمیدونن که چطوری بهش میگم:
«بابا سروِ ناز، من زمستونما، نیگا کن بهارم زمستونه، تابستونم خورشید نداره، نیگا خب پاییزم نارنجی نداره... بابا من که جمشید نیستم هزار رنگش رو ببینم، من زمستونم، سفیده همهش...
جلو چشمام، توی سرم، خوابام، حال خوبیام...»
قرصام دُکتر، قرصام...
تنها رنگِ من مال این درختِ موتورخونهایهست که سید میگه طنابِ دارته...
طنابِ دارمه دُکی؟
بابا کی میره با رنگ خودش بمیره؟ کی رو دیدی از یه درخت خوشقامت مثل اون خودشو آویزون-...
صب کن صب کن... گفتم آویزون؟
ولی من که بهش فکر نمیکردم، کار سیده؟
هی میگه:
«میخوای مثل جمشید تو هم پرواز کنیا.» ولی بهش میگم:
«سید، پرواز برای چیمه؟ من باید سقوط کنم.
زمستونما، سردما، برفما...
برفا که پرواز نمیکنن، برفا سقوط میکنن که بغل بشن...
آب بشن، بوسیده بشن...»
ولی دُکی تو نبوسیما، هروقت باریدم تو بذار منو توی جیبت بریم بازار، اصلا بذار اون خانم جدید خوشگله ببوسه که سید انقدر عاشقش نباشه و من رو فراموش کنه.
زمستونم من...
سرمام مال خودمه ولی از سرمای خودم سردمه، جور در میاد توی کلهی گرونت دکتر فرنگی؟
من این پاییز خیلی سردم بود.
هر روزش سردم بود...
هر روزش...
#فصـلسپـید
سرد بود هر روزش.
هر روز از پاییز امسال، سردم بود.
انقدر بهش نرسیدم، انقدر تنِ شاخههای حیاط پشتی لباس نکردم، انقدر بهشون آب ندادم، دست خورشید رو نگرفتم نگفتم بیا بتاب خورشیدی، بیا بتاب که لباسشون بشه، درش نیارن یهوخت عریونشنا، خوبیت نداره اما حبیب گفت: «ولشون کن دیوونه، مگه ندیدی دلبر چطوری به لُختشون نیگا نیگا میکنه؟»
گفت: «نذار لباس بپوشن، بذار سردشون بشه.» و بیا... سردشون شد که من سردمه همهش.
من سردم بود همهش...
پاییز بود اما زمستونی گذشت دکتر. خیلی منی گذشت دکتر...
چی شد که اینطوری شد؟
خب اوایل زندگی چشم باز کردیم، پلک زدیم نفهمیدیم کی شب شد کی صبح شد، کی مدرسه رفتیم کی ترک تحصیل کردیم و پادو شدیم.
بعدش دوباره پلک زدیم و به خودمون اومدیم دیدیم دو دهه از عمرمون گذشته و ما هیچی نشدیم بین رفتوآمد این فصلا و بازم سردمونه.
دوباره پلک زدیم یه دهه گذشت و لاکردار انگار سرِ جنگ داشت با این پلکامون.
باید چی کارش میکردیم؟ باز نیگهمیداشتیم چشمامونو؟
چیه همهش پلک میزنی منو نیگا نیگا میکنی دُکی؟
حوالی زندگی شومام همینطوری پلک بزنی یهو سینه قبرستون زمستون خودتو پیدا میکنی یا شوما تحصیلکردههای فرنگی پلک زدناتونم تابستونی و گرونه؟
آره بخند، بخند که خوشگل میخندی...
شبیه اون دُکی شیشهای جدیده که برق میزنه و سید دلش رو بهش دوخته و میگه:
«من میدونم، اون بهار منه.»
ولی بهار توی زندگی ما زمستونیا هیچوقت نیومد که دکتر، اومد؟
سیدم قرصاشو پشت و رو خورده، نخورده؟
عاشقه، بهش میگم: «این پاییز جمشید نبود، سختمون شده زل بزنیم به درخت خرمالوها و نچینیم، سختمون شده بریم پشت بوم سیگار خاکستر کنیم ولی برای تشکر نپریم، سختمون شده استخرِ حیاط وسطیه رو رنگ آبی بزنیم ولی آب توش پُر نکنیم.» ولی سید گوشش بدهکار من نیست.
طلب داره ازم؟ قرصامو بدم بهش؟
من میگم ' امسال موتورخونهی آسایشگاه شده بود پناهِ گرم برام' اونقدر که میخواستن این قرص جدیدیا رو بهم بدن خوبم بشه برم پی زندگیم، قولم میدادن که میبریمت موتورخونه.
راستش عاشقش شدم...
عاشق خودش نعا، عاشق اون درختی که جلوی در ورودی موتورخونهست.
لاکردار خیلی خوش قد و بالاست، سبزش خیلی سبزه، عطرش خیلی عطره، تنهش تبر نمیخوره و ناز داره...
ناز داره توی این آوارگیِ پاییزِ زمستونزدهی ما دُکتر.
ناز داره درختِ من.
همه فکر میکنن حالم داره باهاش خوب میشه وقتی حرف میزنم و راهنماییم میکنه چطوری سبز بشم ولی همه نمیدونن که چطوری بهش میگم:
«بابا سروِ ناز، من زمستونما، نیگا کن بهارم زمستونه، تابستونم خورشید نداره، نیگا خب پاییزم نارنجی نداره... بابا من که جمشید نیستم هزار رنگش رو ببینم، من زمستونم، سفیده همهش...
جلو چشمام، توی سرم، خوابام، حال خوبیام...»
قرصام دُکتر، قرصام...
تنها رنگِ من مال این درختِ موتورخونهایهست که سید میگه طنابِ دارته...
طنابِ دارمه دُکی؟
بابا کی میره با رنگ خودش بمیره؟ کی رو دیدی از یه درخت خوشقامت مثل اون خودشو آویزون-...
صب کن صب کن... گفتم آویزون؟
ولی من که بهش فکر نمیکردم، کار سیده؟
هی میگه:
«میخوای مثل جمشید تو هم پرواز کنیا.» ولی بهش میگم:
«سید، پرواز برای چیمه؟ من باید سقوط کنم.
زمستونما، سردما، برفما...
برفا که پرواز نمیکنن، برفا سقوط میکنن که بغل بشن...
آب بشن، بوسیده بشن...»
ولی دُکی تو نبوسیما، هروقت باریدم تو بذار منو توی جیبت بریم بازار، اصلا بذار اون خانم جدید خوشگله ببوسه که سید انقدر عاشقش نباشه و من رو فراموش کنه.
زمستونم من...
سرمام مال خودمه ولی از سرمای خودم سردمه، جور در میاد توی کلهی گرونت دکتر فرنگی؟
من این پاییز خیلی سردم بود.
هر روزش سردم بود...
هر روزش...
#فصـلسپـید
- گاهی یهو حین لبخند زدن، خشک میشم. بدنم منقبض باقی میمونه. تُن صدام بهمرور آروم و آرومتر میشه تا جایی که اثری از خودش و انرژیش باقی نمونه. به خودم میام، میفهمم تو نیستی. مخاطبی که بهش لبخند زدم تو نیستی و دوباره تمام دلایل نبودنت رو مرور میکنم و میرسم به نقطهای که لبهام تا فراموشی کوتاهمدت دوبارهش، تصمیم میگیره بیحالت و آروم بمونه. و من بیشتر.
من همیشه جوری بودم که بقیه نتونستن برام باشن، اما تو این چرخه رو برام بشکن، ممکنه؟
«فرار کردن از آسایشگاه آبی قرار نبود کسی رو توی دردسر بندازه جز عمو اکبر؛ نگهبان اتاق حراست رو...
آخه همون بود که فراریم داد و با باز گذاشتن درِ اصلی آسایشگاه بهم لبخند زد و گفت: "همیشه میخواستی سقوط کنی، حالا پرواز کن و اوج بگیر مثل قناری داخل اتاقت..."
عمو اکبر انگار همیشه با سقوط مشکل داشت.
و حالا من اوج گرفتم، من هم از اوج خوشم اومد، فقط نمیدونم چرا زمین برام همیشه امنتر بود تا آسمون...
راستی! عمو اکبر میدونست که قناری داخل قفسِ من هیچوقت نتونست اوج بگیره؟»
#فصـلسپـید
آخه همون بود که فراریم داد و با باز گذاشتن درِ اصلی آسایشگاه بهم لبخند زد و گفت: "همیشه میخواستی سقوط کنی، حالا پرواز کن و اوج بگیر مثل قناری داخل اتاقت..."
عمو اکبر انگار همیشه با سقوط مشکل داشت.
و حالا من اوج گرفتم، من هم از اوج خوشم اومد، فقط نمیدونم چرا زمین برام همیشه امنتر بود تا آسمون...
راستی! عمو اکبر میدونست که قناری داخل قفسِ من هیچوقت نتونست اوج بگیره؟»
-نامهی بیمار اتاق شماره 107-
#فصـلسپـید
این روزها بیشتر دوست دارم بنویسم و هر وقت بیشتر دوست دارم بنویسم، کمتر میتوانم بنویسم.
کاهل شدهام. مثل کسی شدهام که در بیشهای بزرگ افتاده دنبال هزار خرگوش فربه اما از فرط گرسنگی نای گرفتنشان را ندارد. خرگوش زیاد هست. من جانِ گرفتنشان را ندارم. اما جان که بگیرم، حرف زیاد برای گفتن دارم. حرف که نه. برشهای باریک زیادی از زندگی هستند که باید بنویسمشان که یادم نروند. برشهای نازک و بیاهمیت.
من بندهی چیزهای بیاهمیت هستم و از چیزهای مهم زندگی فراریام. چیزهای مهم همیشه محل مناقشهاند و عامل فرسودگی. برعکسِ چیزهای بیاهمیت که هیچکس کاری بهشان ندارد.
تا حالا دیدهاید دو نفر سرِ تصاحب بخار بالای فنجان داغ قهوه با هم جدل کنند؟ یا تا حالا شده کسی بر سر تصاحب «تنهایی» با دیگران گلاویز شود؟ یا سر تصاحب صدای رودخانه و مرغ و نسیم سحری؟ نه. دعوا همیشه بر سر تصاحب چیزهای مهم است. تصاحب زمین و جان و مال و عشق و نان و خرما. اخبار جهان حول همین محور میگردد و من اینجا قرار نیست خبرها را مرور کنم.
صبر میکنم تا جان بگیرم. برگردم به روزهای رقیقی که میتوانستم با منشور از نور بیرنگ آفتاب، رنگینکمان درست کنم. روزهایی که فضیلت در کماهمیت بودن است، همین.
کاهل شدهام. مثل کسی شدهام که در بیشهای بزرگ افتاده دنبال هزار خرگوش فربه اما از فرط گرسنگی نای گرفتنشان را ندارد. خرگوش زیاد هست. من جانِ گرفتنشان را ندارم. اما جان که بگیرم، حرف زیاد برای گفتن دارم. حرف که نه. برشهای باریک زیادی از زندگی هستند که باید بنویسمشان که یادم نروند. برشهای نازک و بیاهمیت.
من بندهی چیزهای بیاهمیت هستم و از چیزهای مهم زندگی فراریام. چیزهای مهم همیشه محل مناقشهاند و عامل فرسودگی. برعکسِ چیزهای بیاهمیت که هیچکس کاری بهشان ندارد.
تا حالا دیدهاید دو نفر سرِ تصاحب بخار بالای فنجان داغ قهوه با هم جدل کنند؟ یا تا حالا شده کسی بر سر تصاحب «تنهایی» با دیگران گلاویز شود؟ یا سر تصاحب صدای رودخانه و مرغ و نسیم سحری؟ نه. دعوا همیشه بر سر تصاحب چیزهای مهم است. تصاحب زمین و جان و مال و عشق و نان و خرما. اخبار جهان حول همین محور میگردد و من اینجا قرار نیست خبرها را مرور کنم.
صبر میکنم تا جان بگیرم. برگردم به روزهای رقیقی که میتوانستم با منشور از نور بیرنگ آفتاب، رنگینکمان درست کنم. روزهایی که فضیلت در کماهمیت بودن است، همین.
• فهیم عطار