بـازمــانده – Telegram
بـازمــانده
10.1K subscribers
53 photos
5 videos
1 file
5 links
Download Telegram
اصلاً دُکی؛ آدما غماشونو کجا می‌کارن که بی‌برگ و بارن اینقدر؟
خیلی‌وقته که آدما روح‌پریده‌ان انگار...
سرد بود.
سرد بود هر روزش.
هر روز از پاییز امسال، سردم بود.
انقدر بهش نرسیدم، انقدر تنِ شاخه‌های حیاط پشتی لباس نکردم، انقدر بهشون آب ندادم، دست خورشید رو نگرفتم نگفتم بیا بتاب خورشیدی، بیا بتاب که لباس‌شون بشه، درش نیارن یه‌وخت عریون‌شنا، خوبیت نداره اما حبیب گفت: «ولشون کن دیوونه، مگه ندیدی دلبر چطوری به لُخت‌شون نیگا نیگا می‌کنه؟»
گفت: «نذار لباس بپوشن، بذار سردشون بشه.» و بیا... سردشون شد که من سردمه همه‌ش.
من سردم بود همه‌ش...
پاییز بود اما زمستونی گذشت دکتر. خیلی منی گذشت دکتر...
چی شد که این‌طوری شد؟
خب اوایل زندگی چشم باز کردیم، پلک زدیم نفهمیدیم کی شب شد کی صبح شد، کی مدرسه رفتیم کی ترک تحصیل کردیم و پادو شدیم.
بعدش دوباره پلک زدیم و به خودمون اومدیم دیدیم دو دهه از عمرمون گذشته و ما هیچی نشدیم بین رفت‌وآمد این فصلا و بازم سردمونه.
دوباره پلک زدیم یه دهه گذشت و لاکردار انگار سرِ جنگ داشت با این پلکامون.
باید چی کارش می‌کردیم؟ باز نیگه‌می‌داشتیم چشمامونو؟
چیه همه‌ش پلک می‌زنی منو نیگا نیگا می‌کنی دُکی؟
حوالی زندگی شومام همین‌طوری پلک بزنی یهو سینه قبرستون زمستون خودتو پیدا می‌کنی یا شوما تحصیل‌کرده‌های فرنگی پلک زدناتونم تابستونی و گرونه؟
آره بخند، بخند که خوشگل می‌خندی...
شبیه اون دُکی شیشه‌ای جدیده که برق می‌زنه و سید دلش رو بهش دوخته و می‌گه:
«من می‌دونم، اون بهار منه.»
ولی بهار توی زندگی ما زمستونیا هیچ‌وقت نیومد که دکتر، اومد؟
سیدم قرصاشو پشت و رو خورده، نخورده؟
عاشقه، بهش می‌گم: «این پاییز جمشید نبود، سخت‌مون شده زل بزنیم به درخت خرمالوها و نچینیم، سخت‌مون شده بریم پشت بوم سیگار خاکستر کنیم ولی برای تشکر نپریم، سخت‌مون شده استخرِ حیاط وسطیه رو رنگ آبی بزنیم ولی آب توش پُر نکنیم.» ولی سید گوشش بدهکار من نیست.
طلب داره ازم؟ قرصامو بدم بهش؟
من می‌گم ' امسال موتورخونه‌ی آسایشگاه شده بود پناهِ گرم برام' اونقدر که می‌خواستن این قرص جدیدیا رو بهم بدن خوبم بشه برم پی زندگیم، قولم می‌دادن که می‌بریمت موتورخونه.
راستش عاشقش شدم...
عاشق خودش نعا، عاشق اون درختی که جلوی در ورودی موتورخونه‌ست.
لاکردار خیلی خوش قد و بالاست، سبزش خیلی سبزه، عطرش خیلی عطره، تنه‌ش تبر نمی‌خوره و ناز داره...
ناز داره توی این آوارگیِ پاییزِ زمستون‌زده‌ی ما دُکتر.
ناز داره درختِ من.
همه فکر می‌کنن حالم داره باهاش خوب می‌شه وقتی حرف می‌زنم و راهنماییم می‌کنه چطوری سبز بشم ولی همه نمی‌دونن که چطوری بهش می‌گم:
«بابا سروِ ناز، من زمستونما، نیگا کن بهارم زمستونه، تابستونم خورشید نداره، نیگا خب پاییزم نارنجی نداره... بابا من که جمشید نیستم هزار رنگش رو ببینم، من زمستونم، سفیده همه‌ش...
جلو چشمام، توی سرم، خوابام، حال خوبیام...»
قرصام دُکتر، قرصام...
تنها رنگِ من مال این درختِ موتورخونه‌ایه‌ست که سید می‌گه طنابِ دارته...
طنابِ دارمه دُکی؟
بابا کی می‌ره با رنگ خودش بمیره؟ کی رو دیدی از یه درخت خوش‌قامت مثل اون خودشو آویزون-...
صب کن صب کن... گفتم آویزون؟
ولی من که بهش فکر نمی‌کردم، کار سیده؟
هی می‌گه:
«می‌خوای مثل جمشید تو هم پرواز کنیا.» ولی بهش می‌گم:
«سید، پرواز برای چیمه؟ من باید سقوط کنم.
زمستونما، سردما، برفما...
برفا که پرواز نمی‌کنن، برفا سقوط می‌کنن که بغل بشن...
آب بشن، بوسیده بشن...»
ولی دُکی تو نبوسیما، هروقت باریدم تو بذار منو توی جیبت بریم بازار، اصلا بذار اون خانم جدید خوشگله ببوسه که سید انقدر عاشقش نباشه و من رو فراموش کنه.
زمستونم من...
سرمام مال خودمه ولی از سرمای خودم سردمه، جور در میاد توی کله‌ی گرونت دکتر فرنگی؟
من این پاییز خیلی سردم بود.
هر روزش سردم بود...
هر روزش...

#فصـل‌سپـید
برفا که پرواز نمی‌کنن؛ سقوط می‌کنن...
مثل من.
هردومون‌ حیف‌ شدیم.
- گاهی یهو حین لبخند زدن، خشک می‌شم. بدنم منقبض باقی می‌مونه. تُن صدام به‌مرور آروم و آروم‌تر می‌شه تا جایی که اثری از خودش و انرژیش باقی نمونه. به خودم میام، می‌فهمم تو نیستی. مخاطبی که بهش لبخند زدم تو نیستی و دوباره تمام دلایل نبودنت رو مرور می‌کنم و می‌رسم به نقطه‌ای که لب‌هام تا فراموشی کوتاه‌مدت دوباره‌ش، تصمیم می‌گیره بی‌حالت و آروم بمونه. و من بیشتر.
من‌‌ همیشه‌ جوری‌ بودم‌ که‌ بقیه‌ نتونستن‌ برام‌ باشن‌، اما تو‌ این‌ چرخه‌ رو‌ برام بشکن، ممکنه؟
دیگه فقط چاووشی، بهمن و چای جوابه توی این برف و نبودنت.
غم شروع شد. و من، با خودم موندم.
«فرار کردن از آسایشگاه آبی قرار نبود کسی رو توی دردسر بندازه جز عمو اکبر؛ نگهبان اتاق حراست رو...
آخه همون بود که فراریم داد و با باز گذاشتن درِ اصلی آسایشگاه بهم لبخند زد و گفت: "همیشه می‌خواستی سقوط کنی، حالا پرواز کن و اوج بگیر مثل قناری داخل اتاقت..."
عمو اکبر انگار همیشه با سقوط مشکل داشت.
و حالا من اوج گرفتم، من هم از اوج خوشم اومد، فقط نمیدونم چرا زمین برام همیشه امن‌تر بود تا آسمون...
راستی! عمو اکبر می‌دونست که قناری داخل قفسِ من هیچ‌وقت نتونست اوج بگیره؟»

-نامه‌‌ی بیمار اتاق شماره 107-


#فصـل‌سپـید
تا استخونم رو پاییز زده اما هنوز زمستونه.
گاهی‌نمی‌شه‌که‌ازت‌کم‌نشه.
نشونه‌ها رو باید دید. من تو رو دیدم. هربار.
این روزها بیشتر دوست دارم بنویسم و هر وقت بیشتر دوست دارم بنویسم، کمتر می‌توانم بنویسم.
کاهل شده‌ام. مثل کسی شده‌ام که در بیشه‌ای بزرگ افتاده دنبال هزار خرگوش فربه اما از فرط گرسنگی نای گرفتن‌شان را ندارد. خرگوش زیاد هست. من جانِ گرفتن‌شان را ندارم. اما جان که بگیرم، حرف زیاد برای گفتن دارم. حرف که نه. برش‌های باریک زیادی از زندگی هستند که باید بنویسم‌شان که یادم نروند. برش‌های نازک و بی‌اهمیت.
من بنده‌ی چیزهای بی‌اهمیت هستم و از چیزهای مهم زندگی فراری‌ام. چیزهای مهم همیشه محل مناقشه‌اند و عامل فرسودگی. برعکسِ چیزهای بی‌اهمیت که هیچ‌کس کاری بهشان ندارد.
تا حالا دیده‌اید دو نفر سرِ تصاحب بخار بالای فنجان داغ قهوه با هم جدل کنند؟ یا تا حالا شده کسی بر سر تصاحب «تنهایی» با دیگران گلاویز شود؟ یا سر تصاحب صدای رودخانه و مرغ و نسیم سحری؟ نه. دعوا همیشه بر سر تصاحب چیزهای مهم است. تصاحب زمین و جان و مال و عشق و نان و خرما. اخبار جهان حول همین محور می‌گردد و من این‌جا قرار نیست خبرها را مرور کنم.
صبر می‌کنم تا جان بگیرم. برگردم به روزهای رقیقی که می‌توانستم با منشور از نور بی‌رنگ آفتاب، رنگین‌کمان درست کنم. روزهایی که فضیلت در کم‌اهمیت بودن است، همین.
• فهیم عطار
Quite honestly, I did see it coming.
خوابیدن، درستش نمی‌کنه. هُشیار بمون.
دلم می‌خواد ولی نه. فقط نه.
یادمه یه بهار اومد و من غم‌‌دار کسی بودم که دیگه نداشتمش.
طول نکشید یکی از همون شبا که از دلتنگی ضجه می‌زدم و با صدای گریه‌هام همسایه‌ها رو عاصی کرده بودم صدای در بلند شد.
گریه‌ام بند نمی‌اومد. سکسکه‌م گرفته بود.
درست مثل تمام وقت‌هایی که می‌ترسیدم و قفسه‌ی سینه‌ام یادش می‌افتاد هم‌زمان با هیجان لمس کرده‌ی ترن‌هوایی بالا و پایین شه، نمی‌دونستم چطور موهای بلند و پریشونم رو نصفه‌ونیمه جمع کرده‌ نکرده چادر‌گلدار عزیزخانم رو روی سرم گذاشتم که برام از سقا‌خونه‌ی محله‌ی بالا آورده بود.
چشم‌های پف‌دار و سرخ شده‌ام تب داشت و حتی نشد چیزی به پاهای وابسته به سرمام بپوشونم. فقط قدم برمی‌داشتم سمت در بدون اینکه بتونم از بهم‌ریختگیم کم کنم ولی دیر بود. برای همه‌چیز.
در باز شد با یه فشار وقتی صدای کلید‌های یدکی توی خونه‌باغ پیچید و دل‌‌‌تیله‌ای منم همراهش به‌هم.
کسی نمی‌تونست اون کلید رو داشته باشه...
چشم به‌هم زدم، درد داشت، تب داشت، نم‌داشت ولی وقتی باز شدن تو اونجا بودی.
تو برگشته بودی و با گذشت هفده روز از دومین ماه بهار هنوزم سرد بود.
بارون نبود. برفی نبود. باد گونه‌هام رو لمس نمی‌کرد ولی سردم شد. خاطرات باعث یخ‌زدگیم شدن.
تو برگشتی و من دیگه دلم‌ تنگت نبود.
از لحظه‌ای که من رو به آغوش کشیدی تا لحظه ای صبحِ همون شب سپیده زد و آسمون بالا‌ی‌سر ایوونم روشن شد فهمیدم که دیگه غمدار نیستم.
سرم روی پاهات بود و تو بی‌وقفه انگشت‌های ماهرت رو داخل پیچ‌و‌خم مشکلاتش فرو می‌کردی تا آرامش بهارهای از دست رفته‌ی دو سال قبل رو تزریق کنی وقتی ترک‌ خونه کردی، یا شاید بهتر بود میگفتم وطن ما و تنِ من...
صدات می‌پیچید توی‌ گوش قلبم که سعی داشتی بهش بفهمونی بهانه‌هات به‌جا بود. سعی داشتی نشون بدی گرمی وقتی تنِ روح من هنوز هم سرد بود.
بهت گوش می‌دادم، لبخند هم زدم، ولی دلیلش تو نبودی.
دلیلش حس جدیدی بود که تجربه می‌کردم زیر نور آفتابِ روشن‌ترین بهار زندگیم.
بهار حالا بهترین فصل بود. اردیبهشت مورد علاقه‌ترین ماه و صبح روز هیجدهم، گرم‌ترین روز.
این‌بار خورشید می‌خواست گرمم کنه. اهمیتی نداشت پوست رنگ پریده‌م تیره شه یا نه، من گرمایی رو می‌خواستم که از سمت تو نبود.
دستم رو بردم بالا، تو شروع کردی زمزمه کردن «آی لیلی، جان لیلی.» ولی تو شاهین نبودی و منم لیلات.
تو خورشید نبودی و من گرمات. تو برای من گرده‌و‌غبار آلرژی‌دهنده‌ی این فصل بودی که زیر نور آفتاب می‌رقصیدی وقتی به‌نظر از نور پنهان و گرفتار سایه شده بودی.
برای همین وقتی زمزمه‌هات تموم شد توام محو شدی.
دیگه نبودی، ایوون خالی بود.
من دوباره چشمام رو باز کردم و...
آه، درسته. دوباره خواب دیده بودم.
خوابِ آزادی روحم رو...
درد نداره ولی اگر سوالت رو تکرار کنی متوجه شدت وخامت و عمق زخمم که به استخونم رسیده، می‌شم. متوجهم نکن.