بـازمــانده – Telegram
بـازمــانده
10.1K subscribers
53 photos
5 videos
1 file
5 links
Download Telegram
«دعا کردنی که بقیه‌ آدما ازش تصویری توی ذهنشون ساختن رو خیلی‌ وقته که رها کردم.
از چند سالگی؟ من هم یادم نیست عزیزم اما بعد از چندبار تلاش برای پیدا کردن خدایی که دیده، شنیده و لمس نمی‌شد دعا کردن رو با لجبازی کنار گذاشتم. هربار که مصرانه و با چشم‌های سُرخ‌شده‌ای که می‌خواست خودش رو قوی نشون بده و گریه نکنه در جواب سوال‌های بقیه می‌گفتم:
«خدایی وجود نداره. اون من رو دوست نداره و جوابم رو نمی‌ده.» و با گذشت زمان دیگه برای گفتن اون جملات ساده، سفیدی چشم‌هام سُرخ نمی‌شد. خشمی درونم نمی‌جوشید. و آبی بودنی حس نمی‌شد.
از یه جایی به بعد فقط بدون اصرار، مستقیم و با وزنی سبک از آوای لحنم صدام رو صاف می‌کردم و صادقانه‌تر از قبل می‌گفتم: «آرزویی ندارم.»
دیگه حتی موضوع راجع‌به وجود داشتن خدا یا رفتنش نبود. موضوع درخواست نکردن من بود. آرزو و رویا نداشتنم بود.
به پوچی باورها رسیده بودم؟ احتمالاً... اما دیگه به درگاه کسی التماس نمی‌کردم.
آرزوی داشتن چیزی رو نداشتم.
و با حسرت مقایسه نکردم. چیزی نبود که ببینم وجود داره و حس کنم می‌خوامش. همه‌چیز پوچ‌تر از پوچی بود برام اما تمام این‌ها تا قبل از این بود که خدای زندگیم توی کالبد محزون‌تری ظهور کنه.
توی کالبد واضحی، زیباتر از تصوراتم دست سردش که به دمای زمستون‌های زندگیم بود رو به سمتم دراز کنه.
تمامش تا قبل از این بود که تو بیای عزیزترینم.
تمام پوچی‌ها و باورهای تاریکم تا قبل از دیدن نور حضورت بود.
درست همون نقطه‌ی رسیدنت... اون‌جا بود؛ همون نقطه بود که به تو مؤمن شدم برای هزاران‌بار متوسل شدن. آرزو کردن و رویا ساختن.
این‌بار می‌خواستم تمام آرزوهام حین تقسیم با خدای خودم برآورده بشن. من بارها تو رو از خودت خواستم و اجابت نشدم.
انگار باز هم قوانینی وجود داشت. از شکستن ترقوه‌ هم دردناک‌تر بود. باز هم دیواری این بین بود و من بنده‌ی مطرودی شدم که باید...
کنجکاوم؛ دیوار بندگی من هیچ‌وقت واقعی شکسته شد؟
آسون نبود و آسون نشد.
حتی خدای کوچک من هم خدایی نکرد...»

- کتابی که نوشته نشد، ریشه
-
و مثل همیشه بازمانده و باز،مانده.
تسلیت می‌گم به ایران، شما و بعد خودم.
نمی‌دونم چطوری جمله‌بندی کنم اما اگر الان کلمات رو تایپ نکنم این سکوتم ممکنه به سال بکشه.
نمی‌دونم کجایین، چطوری زندگی می‌کنین و ادامه می‌دین اما می‌دونم این دوره حتی بعد مرگ هم از حافظه‌ی زندگی‌مون پاک نخواهد شد.
این سوگ با خون شروع شد و می‌دونم با خون شُسته و تموم می‌شه.
مثل خیلی‌های دیگه توی این نسل شرمنده و سربه‌زیر از زنده موندن و دوباره سوگ دیدنم. حتی نمی‌تونم اجازه بدم به خودم که دوباره بگم مراقبت کنین چون به این فکر می‌کنم قراره دیگه مراقب چی باشین؟ چی ازتون، از ما باقی موند؟
اما جرئت ندارم ناامید هم بمونم.
به‌خاطر تمام امیدی که داشتن نمی‌شه ناامید موند. منتظرم. بیشتر از هروقت دیگه‌ای.

امیدوارم روح این سوگی که سنگین و عمیق‌تر از هربار دیگه‌ای به تنِ احساسات و ذهنتون نشسته هیچ‌وقت دیگه تکرار نشه.

پس به‌خاطر جرئت نداشتن برای ناامید بود در لحظه، مراقب هرچیزی که براتون باقی‌مونده باشین.
شما نسل عزیزی هستین که به هیچ غم و سوگی نه نگفتین. براش خیلی شجاع بودین، هستین و خواهید بود.
لطفاً از بازمانده و باز؛مانده بودنتون مراقبت کنین.
هیچ‌کس بهتر از ما "تاسیان" رو زندگی نکرد.
دلم براتون تنگ شده.
نگران من نباشین، زنده‌ام و اکانتم دست خودمه. و بات نعناع‌دونی رو دوباره می‌زنم و اگر نت قطع نشده بود میام پیشتون🖤
باورم نمی‌شه که یک ماه گذشته
تحمل این سوگ مال یک ماه نیست
مطمئنم سالیان زیادی گذشته، اصلا شبیه به یک ماه گذشتن نبود و نیست