واقعا حس میکنم یه زن خانهدارم که از صبح پاشده همه کاراشو کرده و خونه رو مرتب کرده و غذا پخته و الان با یه لیوان چای نشسته داره گنجشگک اشی مشی رو از تلویزیون گوش میده و توی اینستا میگرده.
Fu Inlé
Photo
توی افسانههای کرهای چیزی وجود داره به اسم باران روباه [Fox Rain و به کرهای 여우비]
و یا روز عروسی ببر [ Tiger's Wedding Day و به کرهای 호랑이 장가가는 날].
گفته میشه که روزی ببر با روباه ازدواج میکنه و روز عروسیشون، ابر که عاشق روباه بوده پشت خورشید قایم میشه و گریه میکنه. و وقتی که توی روزهای آفتابی بارون بباره همچین اسمی رو واسهش به کار میبرن و میگن که ابر هنوز از عشق روباه اشک میریزه.
#Folklore
و یا روز عروسی ببر [ Tiger's Wedding Day و به کرهای 호랑이 장가가는 날].
گفته میشه که روزی ببر با روباه ازدواج میکنه و روز عروسیشون، ابر که عاشق روباه بوده پشت خورشید قایم میشه و گریه میکنه. و وقتی که توی روزهای آفتابی بارون بباره همچین اسمی رو واسهش به کار میبرن و میگن که ابر هنوز از عشق روباه اشک میریزه.
#Folklore
نمیدونم چرا یهو دلم خواست بشینم دیسکوگرافی تیلور سوییفت رو گوش بدم ببینم از کدوم آهنگاش خوشم میاد. کلا روی هم ده تا آهنگ ازش نشنیدم. :>
پای هلو و سیب و توت فرنگی درست کردم
و اونقدر که انتظار داشتم خوب نشد الان گریه میکنم.
و اونقدر که انتظار داشتم خوب نشد الان گریه میکنم.
من آدمیم که به خودم اهمیت نمیدم.
نه فقط درمورد اولویت قرار دادن خواستههام، علایق و روزمرگیم. من به جسم خودم اهمیت نمیدم.
از بچگی ضعیف بودم. قبل از یک سالگی مریضیهایی میگرفتم که یک زن با سن بالای ۵۰ سال بهشون دچار میشه. از وقتی یادمه داشتم آزمایش خون میدادم و این مریض و ضعیف بودن هیچ وقت از بین نرفت.
و من هیچ وقت یاد نگرفتم باهاشون زندگی کنم. فقط فراموششون کردم و اهمیت ندادم. مثل تمام چیزهایی که درمورد خودم بهشون اهمیت ندادم.
فراموش کردن با پذیرفتن فرق داره. بقیه فکر میکنن من با توجه به بیماریهای جسمیم خیلی ذهن قوی و محکمی دارم. ولی اصلا اینطور نیست. من چون قوی نیستم فراموششون میکنم. و وقتی بهم یادآوری میشه با همون قدرت اولیه برمیگرده.
که اوه، من قلبم مریضه.
اوه، من مغزم مریضه.
اوه، من چشمهام مریضه.
و یادآوری بیماریهام، کارهایی که بخاطرشون دیگه نمیتونم انجامشون بدم رو یادم میاره.
اوه، من دیگه نمیتونم برم شهربازی.
اوه، من دیگه نمیتونم یه ورزش رزمی کار کنم.
اوه، من دیگه نمیتونم گریه کنم.
و خب... حس خوبی بهم نمیده.
بیچارگی، انزجار، حقارت، خشم و غم.
و باورم نمیشه یه سریال کمدی/پزشکی باعث شد من به خودم بیام و بفهمم دارم با زندگیم چکار میکنم. اینکه فراموش کردنشون اونها رو از بین نمیبره و بدترش میکنه. اینکه مریض بودنم دلیل نمیشه نتونم لذت ببرم و اینکه باید مراقب خودم باشم که حتی شده یک روز بیشتر زنده بمونم.
بخاطر خودم
بخاطر چیزهایی که میخوام تجربهشون کنم.
بخاطر جاهایی که میخوام با چشمهام ببینم.
بخاطر اطرافیانم
بخاطر کسایی که دوستشون دارم.
من باید قبول کنم که بیمارم و همیشه بیمار میمونم. حداقل تا وقتی که درمانی پیدا شه تا بتونم بقیهی زندگیم رو طور دیگهای ادامه بدم.
ولی...
تا اون موقع سعی میکنم از خودم لذت ببرم.
پس این آخرین باریه که تا این ساعت بیدار میمونم و این آخرین باریه که بخاطرشون اشک میریزم.
و...
صبحتون بخیر ~
۱۴۰۲/۳/۱۵
نه فقط درمورد اولویت قرار دادن خواستههام، علایق و روزمرگیم. من به جسم خودم اهمیت نمیدم.
از بچگی ضعیف بودم. قبل از یک سالگی مریضیهایی میگرفتم که یک زن با سن بالای ۵۰ سال بهشون دچار میشه. از وقتی یادمه داشتم آزمایش خون میدادم و این مریض و ضعیف بودن هیچ وقت از بین نرفت.
و من هیچ وقت یاد نگرفتم باهاشون زندگی کنم. فقط فراموششون کردم و اهمیت ندادم. مثل تمام چیزهایی که درمورد خودم بهشون اهمیت ندادم.
فراموش کردن با پذیرفتن فرق داره. بقیه فکر میکنن من با توجه به بیماریهای جسمیم خیلی ذهن قوی و محکمی دارم. ولی اصلا اینطور نیست. من چون قوی نیستم فراموششون میکنم. و وقتی بهم یادآوری میشه با همون قدرت اولیه برمیگرده.
که اوه، من قلبم مریضه.
اوه، من مغزم مریضه.
اوه، من چشمهام مریضه.
و یادآوری بیماریهام، کارهایی که بخاطرشون دیگه نمیتونم انجامشون بدم رو یادم میاره.
اوه، من دیگه نمیتونم برم شهربازی.
اوه، من دیگه نمیتونم یه ورزش رزمی کار کنم.
اوه، من دیگه نمیتونم گریه کنم.
و خب... حس خوبی بهم نمیده.
بیچارگی، انزجار، حقارت، خشم و غم.
و باورم نمیشه یه سریال کمدی/پزشکی باعث شد من به خودم بیام و بفهمم دارم با زندگیم چکار میکنم. اینکه فراموش کردنشون اونها رو از بین نمیبره و بدترش میکنه. اینکه مریض بودنم دلیل نمیشه نتونم لذت ببرم و اینکه باید مراقب خودم باشم که حتی شده یک روز بیشتر زنده بمونم.
بخاطر خودم
بخاطر چیزهایی که میخوام تجربهشون کنم.
بخاطر جاهایی که میخوام با چشمهام ببینم.
بخاطر اطرافیانم
بخاطر کسایی که دوستشون دارم.
من باید قبول کنم که بیمارم و همیشه بیمار میمونم. حداقل تا وقتی که درمانی پیدا شه تا بتونم بقیهی زندگیم رو طور دیگهای ادامه بدم.
ولی...
تا اون موقع سعی میکنم از خودم لذت ببرم.
پس این آخرین باریه که تا این ساعت بیدار میمونم و این آخرین باریه که بخاطرشون اشک میریزم.
و...
صبحتون بخیر ~
۱۴۰۲/۳/۱۵