Fu Inlé – Telegram
Fu Inlé
بیاین بهم خوشگل نوشتن یاد بدین :(
وایسین من خط واقعیمو نشونتون ندادم...
از این هم بدتره *بغض می‌کنه*
به من چه تو رژیمی
برو گمشو
Forwarded from FilmZi | فیلمزی
🔹 گرالت و سیری در پوسترهای رسمی فصل ۳ سریال ویچر

📽کانال یوتیوب فیلمزی📺
FilmZi | فیلمزی
Photo
تا جایی که می‌شه از این فصل لذت ببرید چون از فصل بعدی دلقک با موی سفید داریم🤡
موقع خوندن مانهوا/مانگا/وبتون/مانهوا(چینی) با دیدن این متن به سرعت تب رو بسته و ترجمه‌ی دیگه‌ای رو انتخاب کنید. و بعدا ازم تشکر کنید :>
چه بارونی....
Fu Inlé
Photo
بعد از چند ماه با ذوق ایمیل آپدیت فیک موردعلاقه‌م اومد تا اینو ببینم؟ اینا همه کارمای نوشته‌های نصفه نیمه‌ی خودمه من می‌دونم. الان گریه می‌کنم.
"تو همونی هستی که به گداها پول می‌ده و ازشون فاکتور می‌گیره."
Fu Inlé
Photo
ببینید :> زیباست
دو قسمت دیدم و سردرد گرفتم.
زندگی خیلی قشنگه.
Fu Inlé
Nick Cave & The Bad Seeds – Where The Wild Roses Grow (with Kylie Minogue)
انون قشنگم این آهنگ رو فرستاد و بهونه شد تا من واسه‌تون داستان تعریف کنم :>

یه افسانه‌ی ایرلندی هست که می‌گه توی سالهای خیلی دور [تقریبا قرون وسطی] دختری توی شهر زندگی می‌کرد به اسم الیسا دی [Elisa Day/Eliza Day]. زیباترین دختری که می‌شد به چشم دید و مردم اونجا به رزهای وحشی‌ای تشبیهش می‌کردن که پایین رودخونه‌ی نزدیک محل زندگی‌شون رشد می‌کردن.
روزی یک مرد به اون شهر میاد و به سرعت عاشق الیسا می‌شه. و همون روز به سرعت به خونه‌ی الیسا می‌ره‌، خودش رو معرفی و عشقش رو ابراز می‌کنه. و روز بعد با یه دسته رز وحشی به دیدن الیسا می‌ره و ازش می‌خواد اگر امکانش هست پایین رودخونه هم رو ببینن و باهم قرار بذارن. دقیقا جایی که گل‌ها رشد می‌کنن.
و روز سوم وقتی الیسا به اونجا می‌ره. مرد می‌بوسش و وقتی که دختر حواسش نبود در حالی که زیر لب می‌گفت" تمام زیبایی‌ها باید از بین برن" با سنگ به سرش ضربه می‌زنه و الیسا رو می‌کشه.
یک شاخه رز وحشی بین لب‌های دختر می‌ذاره و اون رو توی رودخونه می‌ندازه.
جسد الیسا هیچ وقت پیدا نشد و مردم کم کم اسم واقعیش رو فراموش و برای تعریف کردن داستانش از رز وحشی استفاده می‌کردن. ولی می‌گن کنار رودخونه جایی ها گل وحشی رشد می‌کنن بعضی وقت‌ها دختری دیده می‌شه که یه سمت صورتش بخاطر ضربه‌ای که به سرش خورده خون‌آلوده.

#Folklore
ایرلندی‌ها افسانه‌های ترسناک زیادی دارن.
یکی دیگه‌ش توی یه روستای کوچیک توی واترفورد اتفاق می‌فته. جایی که دختر یه مرد پولدار و طمع‌کار عاشق یه کارگر مزرعه می‌شه.
و وقتی پدرش می‌فهمه و متوجه می‌شه که هیچ سودی از این ازدواج بهش نمیرسه. با کدخدای روستا قرار می‌ذاره که در ازای پول دخترش رو بهش بده. و کدخدا که دختر رو از قبل دیده بوده و از زیبایی‌ش خبر داشته قبول می‌کنه.
دختر مجبور به قطع رابطه با کارگر می‌شه و با کدخدا ازدواج می‌کنه. ولی مرد از چیزی که مردم فکرش رو می‌کردن شخصیت بدتری داشته. دختر رو کتک می‌زده، توی اتاق حبس می‌کرده و اجازه‌ی هیچ کاری رو بهش نمی‌داده.
کم کم دختر از غذا خوردن دست می‌کشه، حرف نمی‌زنه و اونقدر زجر می‌کشه تا بمیره. و کدخدا با وجود ثروت زیادش بی‌سروصدا با کمترین هزینه‌ی ممکن خاکش می‌کنه. و بدتر از اون، کمی بعد ازدواج می‌کنه.
و روح دختر به قدری عصبانی می‌شه که برای انتقام به دنیا برمی‌گرده.
اول سراغ پدرش که هیچ اهمیتی به مرگش نداد می‌ره و وقتی که خواب بود می‌کشش.
و بعد از اون نوبت کدخدا می‌شه. و وقتی وارد اتاقش می‌شه، می‌بینه وسط چندتا زن دراز کشیده و هیچ اثری از غم و سوگواری توی چهره‌ش نیست.
روح خشمگین دختر بهش حمله می‌کنه و بعد از کشتنش، تا قطره‌ی آخر خونش رو می‌مکه. به محض خوردن خون احساس می‌کنه به زندگی برگشته و همزمان گرسنگی سیری ناپذیری جسم و روحش رو می‌گیره. و بعد از اون تا مدتی دختر شبها به مردا حمله کرده و بعد از کشتنشون از خونشون تغذیه می‌کرد.
و بعد از اون... غیب می‌شه.
و تا الان هیچکس نمی‌دونه کجاست.

#Folklore
چرا نمی‌تونم توی واتپد عکس آپلود کنم؟ :(
امروز بعد از دوسال ورد رو باز کردم.
حس خوبی داشت...
حوصله‌م سر می‌ره بیاین تست بدیم.