یه داستان دیگه درمورد یه شوالیه و زنشه که هربار بچهدار میشن اون بچه با گلوی بریده شده پیدا میشده. برای بچهی چهارم شوالیه دیگه تحملش رو از دست میده و شب و روز پنهانی از بچه مراقبت میکنه و بالاخره یک شب مچ زتش رو در حال بریدن گلوی بچه میگیره (دقت کنین همه زنن). و بعد از اینکه پیشونی زن رو با کلید کلیسا لمس میکنه زن با شیون و زاری فرار میکنه.
و چندین داستان دیگه که درمورد زنان زیباییه که از مرگ برمیگردن، بچهدار میشن و فرار میکنن.
فعلا همینجا تمومش میکنیم چون میخوام برم با شایان داکتر هو ببینم و فردا با داستانهای William of Newburgh ادامه میدیم :>
[واسهتون زندگی بسازم]
اگه چنل ندارید یا پرایوین آیدی خودتون یا لینک چنلتون رو
و اینجا
تا وقتی خط بخوره 🌱
[