Fu Inlé – Telegram
چرا انقدر دیالوگ نوشتن برای نویسنده‌ها سخت شده؟ منظورم دیالوگ‌های طولانی و پرمفهوم و عاشقانه و فلسفی نیست. منظورم سلام و احوال پرسیه!
⌜⭒𝐈 𝐡𝐚𝐯𝐞 𝐠𝐢𝐯𝐞𝐧 𝐞𝐯𝐞𝐫𝐲 𝐬𝐡𝐫𝐞𝐝 𝐨𝐟 𝐦𝐲 𝐞𝐱𝐢𝐬𝐭𝐞𝐧𝐜𝐞 𝐭𝐨 𝐭𝐡𝐞𝐬𝐞 𝐦𝐞𝐧. 𝐈 𝐡𝐚𝐯𝐞 𝐬𝐤𝐚𝐭𝐞𝐝 𝐭𝐡𝐫𝐨𝐮𝐠𝐡 𝐭𝐡𝐞 𝐚𝐠𝐨𝐧𝐲, 𝐭𝐡𝐞 𝐭𝐨𝐫𝐧 𝐦𝐮𝐬𝐜𝐥𝐞𝐬, 𝐭𝐡𝐞 𝐟𝐮𝐥𝐥-𝐛𝐨𝐝𝐲 𝐛𝐫𝐮𝐢𝐬𝐞𝐬, 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐥𝐨𝐨𝐝-𝐫𝐞𝐝 𝐮𝐫𝐢𝐧𝐞. 𝐈'𝐯𝐞 𝐡𝐞𝐥𝐩𝐞𝐝 𝐌𝐚𝐜𝐊𝐞𝐧𝐳𝐢𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐄𝐭𝐢𝐞𝐧𝐧𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐒𝐥𝐚𝐯𝐚 𝐰𝐢𝐩𝐞 𝐚𝐰𝐚𝐲 𝐭𝐡𝐞𝐢𝐫 𝐭𝐞𝐚𝐫𝐬 𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐞𝐢𝐫 𝐩𝐮𝐤𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐠𝐞𝐭 𝐛𝐚𝐜𝐤 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞𝐢𝐫 𝐬𝐤𝐚𝐭𝐞𝐬.⌟

#Gravity
سد اند باشه خودمو می-
#Gravity
من و ایشون قراره تا آخر این کتاب دوست‌های خوبی برای هم بشیم....

#Gravity
بخاطر تیمش بهش گفت Chaton ولی من چرا دارم می‌میرم؟ من چرا دارم از شدت لبخند فک درد می‌گیرم؟

#Gravity
⌜⭒“𝐁𝐫𝐚𝐯𝐨, 𝐜𝐡𝐚𝐭𝐨𝐧,”⌟

#Gravity
⌜⭒“𝐈 𝐭𝐡𝐨𝐮𝐠𝐡𝐭 𝐭𝐡𝐞𝐲 𝐦𝐞𝐚𝐧𝐭, 𝐥𝐢𝐤𝐞, 𝐚𝐧 𝐚𝐜𝐭𝐨𝐫 𝐨𝐫 𝐬𝐨𝐦𝐞𝐨𝐧𝐞 𝐥𝐢𝐤𝐞 𝐭𝐡𝐚𝐭,” 𝐏𝐡𝐢𝐥𝐥𝐢𝐩𝐬 𝐬𝐚𝐲𝐬. “𝐈 𝐰𝐚𝐬 𝐡𝐨𝐩𝐢𝐧𝐠 𝐟𝐨𝐫 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐚𝐲𝐚.” 

⭒“𝐖𝐞’𝐫𝐞 𝐭𝐡𝐞 𝐍𝐇𝐋, 𝐝𝐮𝐝𝐞. 𝐖𝐞 𝐝𝐨𝐧’𝐭 𝐠𝐞𝐭 𝐙𝐞𝐧𝐝𝐚𝐲𝐚.”⌟

#Gravity
هیجان‌زده شدم...
سرم خورد تو دیوار...
Forwarded from Sunt lacrimae rerum
https://news.1rj.ru/str/ToColoradoAndBack
شهر باستانی از اپال، نور و سایه ساخته شده. در بندری قرار گرفته که مرکز تبادلات دنیاست. عمده ساکنانش مهاجرینی هستن که از وطن خودشون رونده شدن، چون بعد از سلسله جنگ‌های قرن گذشته، اکثر کشورهای دنیا برخورد خوبی با نژادهایی که جادو دارن نداشتن.
بومی‌های شهر، مردمی هستن با بال‌های شیشه‌ای که زیر نور به هزار رنگ مختلف در میان، پوستی تیره و ابریشمی و موهایی نقره‌ای. اون‌ها از نژادی کهن‌ هستن که در افسانه‌ها گفته می‌شه تونستن جام اسرار رو از جنگل خدایان بدزدن و به خاطرش برای ابد نفرین شدن که هر جایی جز در شهر نور و سایه، جز دشمنی و تیره‌بختی چیزی پیدا نکنن. این نژاد که هر جایی به جز شهر خودشون قلع و قمع شدن، به عنوان کلکسیونی از بال فروخته شدن یا به خاطر جادوشون توی میدان‌های مبارزه انداخته شدن تا آدم‌ها رو سرگرم کنن، با غرور و کینه‌ای باستانی از دنیا فاصله می‌گیرن.
هرچند بقیه‌ی دنیا افسانه رو خرافه می‌دونه. اما جام در معبدی مخفی نگهداری می‌شه که زیر برجی بزرگ قرار داره. برجی گرد که در شب‌های اعتدال، قایق ماه روی سقفش فرود میاد و مردمی که از زندگی انسانی‌شون خسته‌ان، به اون پا می‌ذارن و به جاودانگی شب می‌پیوندن. برج متعلق به شوالیه‌‌های معبده. تنها بومی‌هایی که برای خدمت به ماه سوگند خوردن می‌تونن واردش بشن. اون‌ها تنها در زمانی که شهر مورد حمله قرار بگیره ازش دفاع می‌کنن و به جز اون از برج خارج نمی‌شن. طی قرن گذشته فقط یک بار دیده شدن، و کابوسی که برای غاصبان به بار اوردن، اونقدر هولناک بود که در دوره معاصر کسی فکر حمله به شهر رو هم به خودش راه نمیده‌.
هرچند فی‌ها سالهاست نژادی از دست رفته محسوب می‌شن، اما اجسادشون در باغی شیشه‌ای در مرکز شهر نگهداری می‌شه. به بعضی ساکنان شهر، یه جسد در تابوتی شفاف تعلق می‌گيره که می‌تونن با استفاده ازش جادوی خودشون رو شکل بدن.
این فی‌ها قدمتی بیشتر از خود شهر دارن و شاهشون که می‌تونسته مرده‌ها رو تحت کنترل خودش بگیره، برای تنبیه اجساد اون‌ها رو نفرین کرده که از هر کسی که بلندشون کرد اطاعت کنن. هرچند مقصودش متفاوت با چیزی بود که فی‌ها الان به خاطرش استفاده می‌شن. در دست هر فی انگشتی با رد یه زخم دیده می‌شه که شبیه حلقه است. کسی که می‌خواد از جسد فی به عنوان تونلی برای جادوی خودش استفاده کنه، حلقه‌ای که توسط نگهبان باغ نگهداری می‌شه رو می‌گيره و به انگشت خودش می‌کنه. حلقه در دستش فرو می‌ره و جای زخمی مشابه با فی به وجود میاد که به هم وصلشون می‌کنه. هرچند این حلقه‌ها برای زنده کردن فی و استفاده از دانش و قدرت کاملشون ساخته شدن، اما هزاره‌هاست که استفاده‌ای بیشتر از یه رسانا برای جادو ندارن.
شخصیت‌های اصلی:
شاهزاده فی یاغی که برعلیه پدر خودش، شاهی که مرگ رو کنترل می‌کنه شورید و به عنوان تنبیه توسط معشوق خودش بهش خیانت و کشته شد، حالا بعد از هزاره‌ها در تابوت و دست و پا زدن میان مه سرد زندگی و مرگ، با جنونی خفته منتظر کسیه که بیدارش کنه تا انتقام بگیره، شوالیه معبدی که بال‌‌های شکسته‌ش‌ نمی‌ذارن پرواز کنه و جام رو می‌دزده، و یه جادوگر فانی که برای سوار قايق ماه شدن به شهر اومده، اما کسی رو می‌بینه که سال‌ها پيش باید مرده می‌بود.
Sunt lacrimae rerum
https://news.1rj.ru/str/ToColoradoAndBack شهر باستانی از اپال، نور و سایه ساخته شده. در بندری قرار گرفته که مرکز تبادلات دنیاست. عمده ساکنانش مهاجرینی هستن که از وطن خودشون رونده شدن، چون بعد از سلسله جنگ‌های قرن گذشته، اکثر کشورهای دنیا برخورد خوبی با نژادهایی که جادو…
من کل دیروز رو داشتم فکر می‌کردم اگر بال داشتم چه مشکلاتی برام پیش میومد و چطور می‌خوابیدم، راه می‌رفتم و هزارتا کار دیگه و الان با دیدن این نیشم باز شد =)))
ولی جادوگرها رو بیشتر دوست دارم پس از الان انتخابم اون جادوگر بیچاره‌ای توریستی رفت و دیگه قرار نیست برگرده ~
من توی دوران نوجوانیم از جادوگرها واقعا متنفر بودم. به نظرم در برابر نژادهای دیگه خیلی ضعیف به نظر می‌رسیدن و جاذبه نداشتن؟
ولی الان تا ته تنها خودشون و حرکات دستشون موقع خوندن ورد و اجرا کردن طلسم و هم زدن پانیل معجونشون🤲
آدم‌ها خیلی جالبن. اینکه به چی فکر می‌کردن، چه چیزی باعث می‌شه کاری رو انجام بدن و چطور زندگی می‌کنن. چه کتابی می‌خونن و چه کفشی رو با لباسشون ست می‌کنن. و اینکه چی باعث می‌شه همه‌ی این کارها رو انجام بدن؟ چی توی ذهنشون می‌گذره و مغزشون چطور کار می‌کنه.
چه کمبودهایی توی زندگیشون دارن و چطوری توی رفتارشون نشونش می‌دن. از چی می‌ترسن و وقتی با ترسون مواجه می‌شن چکار می‌کنن.
کشف کردن افکار آدم‌ها رو دوست دارم.
مثل پازلی که هر تیکه‌ش یک جا قایم شده و تو باید بگردی، پیداش کنی و سرجای خودش بذاری.
بعضی وقت‌‌ها به طور کاملا جدی دلم می‌خواد برای زبان‌شناسی اپلای کنم. ولی مغزم می‌زنه تو دهنم و می‌گه خفه شو تو اولویت دیگه‌ای داری.
⌜⭒"𝐈 𝐦𝐞𝐚𝐧, 𝐦𝐚𝐲𝐛𝐞 𝐰𝐞 𝐜𝐚𝐧 𝐭𝐫𝐲 𝐩𝐡𝐨𝐧𝐞 𝐬𝐞𝐱?" 𝐇𝐢𝐬 𝐯𝐨𝐢𝐜𝐞 𝐝𝐫𝐨𝐩𝐬 𝐚 𝐟𝐮𝐥𝐥 𝐨𝐜𝐭𝐚𝐯𝐞. "𝐖𝐡𝐚𝐭 𝐲𝐨𝐮 𝐰𝐞𝐚𝐫𝐢𝐧𝐠 𝐫𝐢𝐠𝐡𝐭 𝐧𝐨𝐰, 𝐃𝐚𝐫𝐫𝐲𝐥?"
⭒"𝐀𝐧 𝐞𝐱𝐩𝐫𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 𝐨𝐟 𝐝𝐢𝐬𝐠𝐮𝐬𝐭,"⌟

#HeartInHand
⌜⭒𝐈𝐟 𝐬𝐨𝐦𝐞𝐛𝐨𝐝𝐲 𝐡𝐚𝐝 𝐭𝐨𝐥𝐝 𝐃𝐚𝐫𝐫𝐲𝐥 𝐛𝐞𝐟𝐨𝐫𝐞𝐡𝐚𝐧𝐝 𝐭𝐡𝐚𝐭 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐰𝐚𝐬 𝐠𝐨𝐢𝐧𝐠 𝐭𝐨 𝐛𝐞 𝐞𝐪𝐮𝐚𝐥 𝐩𝐚𝐫𝐭𝐬 𝐠𝐚𝐬𝐭𝐫𝐨𝐢𝐧𝐭𝐞𝐬𝐭𝐢𝐧𝐚𝐥 𝐝𝐢𝐬𝐭𝐫𝐞𝐬𝐬 𝐚𝐧𝐝 𝐫𝐞𝐬𝐩𝐢𝐫𝐚𝐭𝐨𝐫𝐲 𝐝𝐲𝐬𝐟𝐮𝐧𝐜𝐭𝐢𝐨𝐧, 𝐡𝐞 𝐰𝐨𝐮𝐥𝐝'𝐯𝐞 𝐭𝐫𝐢𝐞𝐝 𝐚 𝐡𝐞𝐥𝐥 𝐨𝐟 𝐚 𝐥𝐨𝐭 𝐡𝐚𝐫𝐝𝐞𝐫 𝐭𝐨 𝐚𝐯𝐨𝐢𝐝 𝐢𝐭.⌟

#HeartInHand
خفه شو من لوکیشن فیلترشکنم استرالیاست نه خودم.