Fu Inlé – Telegram
Forwarded from Prometheus
قصه نمیگی؟
Forwarded from Prometheus
از خورشید بگو :›
بیاین براتون قصه از خورشید بگم

#Folklore
#Mythology
روزگاری بود که دنیا نور نداشت.
تنها چیزی که باعث می‌شد زمین توی تاریکی مطلق فرو نره، نوری بود که توی هوای پاک از چیزهایی که خیلی دور زندگی می‌کردن به زمین می‌رسید.
ولی به جز اون؟ حتی اگر ذره‌ای ابر توی آسمون بود، هیچ چیز دیده نمی‌شد.
در اون زمان کلاغ* موفق شده بود دریا و رودخانه‌ها رو پر از ماهی و جاندارهای دیگه و زمین رو پر از درخت و میوه کنه ولی زمین نور نداشت و تاریکی، کلاغ رو ناراحت می‌کرد.
کلاغ، پرنده‌ی سفیدی که زیبایی‌ش زبان‌زد همه بود و قدرت مطلقی که پرستش می‌شد، ناراحت بود. دلش نور می‌خواست دلش روشنایی می‌خواست. ولی نور دزدیده شده بود.
کلاغ نمی‌تونست واسه‌ش کاری بکنه. ولی یک روز با فردی به اسم هاک آشنا شد. مردی که از انسان‌ها و حیوانات خوشش نمیومد و یک دختر داشت. و بخاطر تنهایی دخترش هم که شده، کلاغ رو به زندگیشون راه داد.
طولی نکشید که مرد و دختر با کلاغ صمیمی شدن. به خونه‌شون دعوتش می‌کردن و باهاش هم‌صحبت می‌شدن. و توی یکی از همین گفت‌وگوها از زبان دختر در رفت که یه گنج داره! گنجی که توسط پدرش بهش رسیده.
جعبه‌ای که توی چندین جعبه‌ی دیگه نگهداری شده و تمام نورها رو توی خودش جا داده. و اون جعبه یه جایی توی همین خونه پنهان شده.
و کلاغ همون روز قسم خورد که به هر غیمتی نور رو پس بگیره. روزها و شب‌ها هاک رو تعقیب می‌کرد و سعی می‌کرد هربار که به اونجا دعوت می‌شه جزئیات بیشتری از خونه رو به خاطر بسپاره. و یک روز که هاک نبود، تبدیل به جغد و وارد خونه شد.
گشت و گشت و گشت تا بلاخره جعبه رو پیدا کرد. تمام جعبه‌ها رو پشت سر هم باز کرد تا بالاخره به کوچک‌ترین جعبه رسید. جعبه‌ای که تمام نورها رو با خودش حمل می‌کرد.
دوباره به کلاغ تبدیل شد، جعبه رو به نوک گرفت و پرواز کرد و به سمت خونه‌ی خودش پروازد کرد. از خرده‌های نوری که پشت سرش جا گذاشت ستاره‌های نزدیک زمین به وجود اومدن. شب رو توی کوهستان محل زندگی‌ش گذروند و وقتی که صبح شد جعبه رو کامل باز کرد. کره‌ی درخشان بزرگ رو برداشت وبا خودش حمل و به سمت آسمون پرواز کرد.
ولی کره سنگین بود، نمی‌تونست خیلی بالا بره. کره داغ بود. تن و بدن و پرهاش رو سوزوند و سیاه کرد. و وقتی که رهاش کرد، نزدیک زمین موند. و کلاغ اسمش رو خورشید گذاشت.
زمانی که برگشت خورشید پایین رفته و هوا دوباره تاریک شده بود. ولی یه گوی دیگه توی جعبه دید. نور کمتری داشت و نسبت به اولی کوچیک‌تر بود. اون رو هم بلندتر و خلاف‌ جهتی که خورشید رو گذاشته بود قرارش داد.
اسم اون گوی ماه شد.
داستان ادامه داره ولی تا همینجا بسه :>
کلاغ [Raven] برای مردمان بومی آمریکای شمالی اهمیت زیادی داره. آورنده‌ی نوره و تمام چیزهایی که قبل از خلقت وجود داشته.
ولی اونقدر ماهیت خوبی نداره. خرابی و شیطنت و چیزهایی هستن که ازش جدا نمی‌شن.
حالا که بحث Raven شد.
به بستنی‌هایی که از اون دستگاه‌های بزرگ میان و ما بهشون می‌گیم قیفی، می‌گن Soft serve.

#آدم‌هر‌روز‌یه‌چیزجدیدیادمی‌گیره.