من خیلی دلم میخواد بیام یه عالمه درمورد خاندان مدیچی و تاثیرشون و روابطشون و ماکیاولی حرف بزنم ولی... پتو پیچیدم دور خودم دارم غصه میخورم. پس بعدا.
انرژی: ۱۰۰
+ دلم واسه عینک زدن تنگ شده
+ دلم واسه عینک زدن تنگ شده
یه چیزی دیدم و میخوام ازتون بپرسم.
اگه بهترین دوستتون سمت سرتون تفنگش رو نشونه گرفته بود، آخرین جملهای که قبل از شلیک میگفتین چی بود؟
اگه بهترین دوستتون سمت سرتون تفنگش رو نشونه گرفته بود، آخرین جملهای که قبل از شلیک میگفتین چی بود؟
Fu Inlé
وای بذارین یه تیکهشو تعریف کنم. توی دنیایی که داستان شکل میگرفت. یه سری خیابونهای موازی وجود داشت که به وسیلهی یه اتوبان بهم وصل میشدن. به این شکل: ___| ___| ___| ___| بعد این خیابونها هرکدوم شرایط جوی و محیطی خاصی داشتن. مثلا یه خیابون کاملا غروب…
کاش میشد به یکی پول بدم این رو بنویسه؟
بعضیها حافظهشون بوهای خاص رو همیشه به یاد میاره. بویی که مادرش موقع شونه زدن موهاش میداد. عطر غلیظ پشت سریش موقع کنکور. بوی عود وانیلی که بابای دوستش عادت داشت خونه روشن کنه.
و برای بعضیها کلمات این تاثیر رو دارن. یکی با شنیدن جملهی "مراقب باز زمین نخوری" طوری به عقب پرت میشه که انگار دوباره اون صحنه رو زندگی میکنه.
برای من، آهنگ و اصواتن.
شنیدن صدای بازیگر موردعلاقهی مامانم توی سریالی که عادت داشت وقتی فکر میکرد من ۷ ساله خوابم تا صبح نگاهش کنه.
قطعهی پیانویی که اولین بار توی کلاس موسیقی وقتی پیشدبستانی بودم شنیدمش.
و حس سنگینی بهم میدن.
و برای بعضیها کلمات این تاثیر رو دارن. یکی با شنیدن جملهی "مراقب باز زمین نخوری" طوری به عقب پرت میشه که انگار دوباره اون صحنه رو زندگی میکنه.
برای من، آهنگ و اصواتن.
شنیدن صدای بازیگر موردعلاقهی مامانم توی سریالی که عادت داشت وقتی فکر میکرد من ۷ ساله خوابم تا صبح نگاهش کنه.
قطعهی پیانویی که اولین بار توی کلاس موسیقی وقتی پیشدبستانی بودم شنیدمش.
و حس سنگینی بهم میدن.