یه چیزی دیدم و میخوام ازتون بپرسم.
اگه بهترین دوستتون سمت سرتون تفنگش رو نشونه گرفته بود، آخرین جملهای که قبل از شلیک میگفتین چی بود؟
اگه بهترین دوستتون سمت سرتون تفنگش رو نشونه گرفته بود، آخرین جملهای که قبل از شلیک میگفتین چی بود؟
Fu Inlé
وای بذارین یه تیکهشو تعریف کنم. توی دنیایی که داستان شکل میگرفت. یه سری خیابونهای موازی وجود داشت که به وسیلهی یه اتوبان بهم وصل میشدن. به این شکل: ___| ___| ___| ___| بعد این خیابونها هرکدوم شرایط جوی و محیطی خاصی داشتن. مثلا یه خیابون کاملا غروب…
کاش میشد به یکی پول بدم این رو بنویسه؟
بعضیها حافظهشون بوهای خاص رو همیشه به یاد میاره. بویی که مادرش موقع شونه زدن موهاش میداد. عطر غلیظ پشت سریش موقع کنکور. بوی عود وانیلی که بابای دوستش عادت داشت خونه روشن کنه.
و برای بعضیها کلمات این تاثیر رو دارن. یکی با شنیدن جملهی "مراقب باز زمین نخوری" طوری به عقب پرت میشه که انگار دوباره اون صحنه رو زندگی میکنه.
برای من، آهنگ و اصواتن.
شنیدن صدای بازیگر موردعلاقهی مامانم توی سریالی که عادت داشت وقتی فکر میکرد من ۷ ساله خوابم تا صبح نگاهش کنه.
قطعهی پیانویی که اولین بار توی کلاس موسیقی وقتی پیشدبستانی بودم شنیدمش.
و حس سنگینی بهم میدن.
و برای بعضیها کلمات این تاثیر رو دارن. یکی با شنیدن جملهی "مراقب باز زمین نخوری" طوری به عقب پرت میشه که انگار دوباره اون صحنه رو زندگی میکنه.
برای من، آهنگ و اصواتن.
شنیدن صدای بازیگر موردعلاقهی مامانم توی سریالی که عادت داشت وقتی فکر میکرد من ۷ ساله خوابم تا صبح نگاهش کنه.
قطعهی پیانویی که اولین بار توی کلاس موسیقی وقتی پیشدبستانی بودم شنیدمش.
و حس سنگینی بهم میدن.
من هیچ وقت توی بچگیم سگ و گربه دوست نداشتم. دوم دبستان بودم و وقتی ازم میپرسید از چه حیوونی خوشت میاد میگفتم اسب. و مامانم برام یه روز کتابشونو خرید. هر روز میخوندمش مهم نبود چقدر طول بکشه. عطفش تیکه تیکه شده بود و کاغذهاش داشتن جدا میشدن.
و هربار که توی خونه دعوا میشد من بودم و کتابی که ورقش میزدم. کتابم حتی داستان نداشت. پر از اطلاعات درمورد نحوهی استخوانبندی که نصفشون رو نمیفهمیدم و اصطلاحات بزرگونهای که باید از مامانم میپرسیدم. و یادمه چندسال وقتی توی اسبابکشی گم شد رفتم توی اتاق و گریه کردم.
و هربار که توی خونه دعوا میشد من بودم و کتابی که ورقش میزدم. کتابم حتی داستان نداشت. پر از اطلاعات درمورد نحوهی استخوانبندی که نصفشون رو نمیفهمیدم و اصطلاحات بزرگونهای که باید از مامانم میپرسیدم. و یادمه چندسال وقتی توی اسبابکشی گم شد رفتم توی اتاق و گریه کردم.
و حالا خودتون فکر کنید وقتی مامانم برام سی دی این انیمیشن رو خرید چقدر خوشحال شدم و چندبار نگاهش کردم.
تو بودن باید سختتر از با تو بودن باشه.
دردی که کشیدی رو من از دور دیدم.
زخمهایی که خوردی رو من از دور لمس کردم.
اشکهات رو من از دور پاک کردم.
روحی که تکه تکه شد رو من از دور جمع کردم.
قلبی که به سختی میتپید رو من از دور نگاه کردم.
دردی که کشیدی رو من از دور دیدم.
زخمهایی که خوردی رو من از دور لمس کردم.
اشکهات رو من از دور پاک کردم.
روحی که تکه تکه شد رو من از دور جمع کردم.
قلبی که به سختی میتپید رو من از دور نگاه کردم.
من واقعا از خوابیدن متنفرم
با تمام وجودم
با تک تک سلولهای بدنم
و الان ۱۲ ساعت خوابیدم
با تمام وجودم
با تک تک سلولهای بدنم
و الان ۱۲ ساعت خوابیدم
Fu Inlé
تازه بیدار شدم حالم از خودم و زندگیم و گذشته و حال و آیندهام بهم میخوره.
تقصیر اون کتابهست.
قرار بود یه چیز فان قبل خواب باشه ولی من با تک تک صفحاتش گریه کردم.
قرار بود یه چیز فان قبل خواب باشه ولی من با تک تک صفحاتش گریه کردم.
“I wish it was you in that car,” I mutter, wanting to hurt him the way he’s hurt me since the day we met. “I wish it was you who was lying in that bed, because then? The decision would be easy. I’d say pull the plug and not think twice. I wouldn’t even flinch.”
Fu Inlé
“I wish it was you in that car,” I mutter, wanting to hurt him the way he’s hurt me since the day we met. “I wish it was you who was lying in that bed, because then? The decision would be easy. I’d say pull the plug and not think twice. I wouldn’t even flinch.”
“Believe me,” he says slowly, his jaw ticking with tension. “You’re not the only one who wishes that. Because it’s more than clear, I’m not the family you want or need. So if I could trade places with one or both of them? I would. In a fucking heartbeat.”