Fu Inlé – Telegram
یادتونه گفتم هیومیت (یا همون Human intelligence collector) بخاطر اینکه مجبوره هم از قوانین ارتش و هم از قوانین کشور پیروی کنه، دست و بالش برای بازجویی تحمیل‌گرایانه بسته شده؟
خب همینه اینطوری نبوده.
قبلا از روش‌های، تجاوز، آسیب جسمی و جنسی، پوشاندن کامل سر برای مدت طولانی، پوشاندن چشم‌ها با نوار چسب، کاهش شدید دمای بدن، افزایش شدید دمای بدن، برهنگی کامل، عدم رسیدگی به زخم‌های شدید و عدر دریافت اقدامات پزشکی توسط زندانی، آزار با صداهای بلند برای مدت طولانی، جلوگیری از خوابیدن برای مدت طولانی در حد ایجاد وهم و Rectal feeding!

#Military
💅2😢1💔1
و خب بالاخره کمی بیشتر از ۱۵ سال پیش بالاخره توی کتابچه‌ی جدیدی که برای هیومیت منتشر شد (همونی که براتون فرستادم) انجام این‌کارها عملا ممنوع اعلام شد. (حالا اینکه چقدر ممنوعه رو هیچکس نمی‌دونه!).
👀2
حالا بازجویی چطور باید صورت بگیره؟
بازجو هیچ وقت به محض ورودش شمشیر رو از رو نمی‌بنده. برای همینه که بازجوها ساعت‌ها کلاس روان‌شناسی برمی‌دارن و امتحان می‌دن. چون روش روبه‌رو شدن با زندانی، شخص به شخص فرق داره.
اولین چیزی که باید توی بازجویی دقت بشه ملیت و فرهنگ اون شخصه. اینکه چی براش مهمه و چه اقدامی توهین و چه اقدامی تهدید آمیز تلقی می‌شه.
👀2
شاید براتون جالب باشه ولی برخورد مستقیم اولیه و پرسیدن سوال اصلی بدون هیچ حرف‌ اضافه‌ای معمولا جواب می‌ده. (بستگی به زندانی هم داره) بازجو باید اول زندانی رو بررسی کنه که ببینه چه ویژگی‌های شخصیتی‌ای داره، مال کجاست و چه فرهنگی داره و طبق اون اطلاعات برای خودش یه شخصیت بسازه‌.
ولی درسته که خیلی کارامده. ولی دلیل نمی‌شه توی خاورمیانه جواب بده =) تقریبا خیلی وقت‌ها توی عراق یا افغانستان اصلا نتیجه نمی‌داده =)
👀2
می‌دونید چرا زندانی بعد از دستگیری اجازه‌ی صحبت با کسی رو نداره تا وقتی که ازش بازجویی بشه؟ چون انسان‌های توی شرایط استرس‌زا و تهدیدآمیز نیاز به برقراری ارتباط با یه انسان دیگه دارن. و قرنطینه شدن و دور کردن زندانی از بقیه‌ی انسان‌ها باعث می‌شه میل بیشتری برای حرف زدن با بازجوی داشته باشن.
👀4
مسئله‌ی بعدی سواستفاده‌ی احساسیه. بازجو می‌تونه از هر طریقی که می‌تونه با احساسات زندانی بازی کنه. از تعریف کنه، بهش غذا تعارف کنه، قدرت جسمی و منطقش رو زیر سوال ببره. بستگی به شخصیت زندانی داره و اینکه کدوم روش بهتر روش جواب می‌ده. بعضی‌ها با یه سیگار هم به حرف اومدن =)
👀3
ولی مسئله‌ی زندانی‌ها با اسرای جنگی فرق داره. بازجو اولین چیزی که باید بدونه اینه که نمی‌تونه اسیر رو بخاطر کسایی که کشته توهین یا تحقیر کنه و یا زیر سوال ببره. چون سربازی که در جنگ شرکت می‌کنه این نوع اقداماتش به هیچ عنوان مسئولیت کیفری ندارن. پس اصلا جرم محسوب نمی‌شن.
👀3
بازجو حق نداره بخاطر اینکه اسیر توی جبهه‌ی دشمنشه بهش توهین کنه و ناسزا بگه. برخورد محترمانه توی این شرایط مجاز نیست.
و اینکه اسیر جنگی از نظر قانونی اجازه‌ی حفظ اسرار نظامی رو داره. پس بازجو نمی‌تونه به زور متوسل بشه‌‌.

البته اینایی که دارم می‌گم صرفا چیزایی که توسط خود دولت‌ها گفته شده‌. وگرنه معلومه که نصف اینا رو هم انجام نمی‌دن =) (تا جایی که دولت درگیر نشه.)

ولی یه فرق دیگه هم اسیران جنگی با زندانی‌ها دارن‌. اسیرها حق سکوت ندارن! اسیرها توانایی در اختیار گرفتن وکیل ندارن. پس فشار وارد کردن بهشون برای حرف زدن مشکلی نداره.
👀3
اسیر فقط در صورتی می‌تونه درخواست وکیل کنه که بهش تهمت جنایت جنگی بخوره. حالا جنایت جنگی چیه؟ قتل اسرای جنگی، قتل افراد غیرنظامی، تجاوز، سواستفاده از اجساد و ...
👀3
خب دیگه بسه~ فردا درمورد ارتش نامنظم و نحوه‌ی بازجویی از اونا می‌گم. چون اونا بر خلاف اسرای جنگی مصنونیت اخلاقی و سیاسی ندارن. پس دست بازجو خیلی خیلی بازتره.
8🐳1
Eight
Sleeping At Last
03:02
آخرش منم و آسمون و این آهنگ
🍂Fire Dragon's Inn
Kolorowych snów~
💅1
یه رندوم فکت ۱۲:۴۵ دقیقه ظهری بگم برم
خون توی اعماق آب به رنگ سبز دیده میشه
👀7💔1
آمریکا واقعا جای زیبایی برای زندگیه ولی من زیر بار هزینه‌های پزشکیش جون می‌دم. دفن می‌شم قشنگ‌.
🎃5
Dich weinen zu hören und mich anzuflehen, nicht zu gehen, ist hundertmal schmerzhafter, als Kugeln in meine Brust zu bekommen
Forwarded from Sweet Shelter Of Mine
تا حالا شده جواب آزمایشتون رو نگاه کنید و همه‌ معیاراش براتون شبیه اسم بچه ایلن ماسک به نظر بیاد؟
تا حالا شده از آزمایشگاه بهتون زنگ بزنن سوال بپرسن و گوشت از تنتون از نگرانی بریزه؟
توی برگه‌ی جواب آزمایش تقریبا نرمال رنج همه چیز هست و هرکسی می‌تونه بگه چیش پایینه و چیش بالا
ولی این اعداد و حروف اصلا چه معنایی داره؟
بیاید آیسا یه کوچولو بهتون یاد بده:
1
Forwarded from 𝕷𝖚𝖓𝖆 𝕸𝖆𝖑𝖊𝖋𝖎𝖈𝖆𝖗𝖚𝖒🌙 (𝔏𝔲𝔫𝔞𝔯𝔦𝔱𝔦𝔬𝔲𝔰)
Done

Tiam🦊💛
5
این منم
منو کشیده
یه عالمه وقت گذاشته منو کشیده
نمی‌دونید چقدر عاشقشم TT
اون قلب کوچولوی روی ژاکتش
دندون نیشش
توی چشماش ستاره داره :(
و مال منه
👍1🥰1
Forwarded from Sweet Shelter Of Mine
برادر من گم شده. نمی‌دونم نوشتنش چه کمکی به من یا اون می‌کنه اما واقعیت همینه که سه روز پیش از پادگانی که ۷ ماه قبل با سر تراشیده و پوتین‌های بدشکل توش پا گذاشت، زنگ زدن و گفتن پسرتون حاضر نیست‌.

وقتی این خبر بهم رسید اولین واکنشم این بود که بزنم زیر خنده‌. می‌دونستم التماس کردن به افسرها برای مرخصی از حوصله‌ش خارجه و حدس می‌زدم باید دلش برای خونه تنگ شده باشه. مطمئن بودم طبق معمول موقعی که اوضاع به وقف مرادش پیش نرفته دمشو گذاشته رو کولش و الان یه جایی بین بوشهر و شیراز، سوت‌زنان و قدم‌زنان، با پوتینای بدشکلش داره برمی‌گرده خونه.

کل روز رو پشت در توی حیاط منتظرش نشستم. من باید اول می‌دیدمش. من باید اول می‌دیدمش که بهش بگم مامان موهاشو رنگ کرده که اگر خودش نفهمید تظاهر کنه که فهمیده و تبریک بگه. باید بهش یادآوری می‌کردم که پاکت سیگارشو یه جایی گم و گور کنه که بابا نبینه. باید یه لیوان آب می‌دادم دستش و می‌گفتم "یادم تو را فراموش" چون امکان نداره یادش مونده باشه که بگه "یادمه"

انقدر نشستم و صبر کردم که طرحای روی کاشیای حیاط شکل پوتینای بدشکل فرید شدن و هر گربه‌ای که رد می‌شد انگار از دست فرید فرار می‌کرد که میومد اما خبری نشد.
بالاخره خیلی خیلی دیروقت، وقتی که حتی گربه‌ها هم توی محل رفت و آمد نمی‌کردن و دری که من از صبح بهش چشم دوخته بودم یک بار هم کوبیده نشده بود؛ مامان به فامیل خبر داد و بابا به پلیس.

هرچند، توی ذهن مردم برچسب "فراری" بیش‌تر از "گم‌شده" به یه پسر ۲۰ و خرده‌ای ساله‌ی کله‌خر سرباز می‌چسبه ولی شما باید حرف منو باور کنید.
از وقتی بند ناف من و فریدو "با هم" بریدن دیگه تمام زندگیمون رو "با هم" بودیم. با هم بازی کردیم، درس خوندیم، کنکور دادیم، دانشگاه رفتیم و فارغ‌التحصیل شدیم ولی خب... بعدش مجبور شد سرشو بتراشه و پوتینای بدشکل پاش کنه و من نمی‌تونستم باهاش برم‌ و الان فقط امیدوارم که سالم و سرحال برگرده خونه تا من پوست از کله‌ش بکنم و بدونم کجا رفته که منو با خودش نبرده‌.

•° Part 1 °•
Forwarded from Sweet Shelter Of Mine
وقتی فهمیدیم برای سربازیش باید بره بوشهر، چنان خمی به ابرو نیاوردیم. درسته که به قول خودش "هیچ‌جا شیراز خود آدم نمی‌شه" ولی خیلی هم بد نشده بود. بابا رفت و آمدهای کاری زیادی به بوشهر داشت؛ ما هم هرموقع دلمون هوس دریا می‌کرد و غممون می‌گرفت، بارمون رو می‌بستیم و می‌رفتیم همون‌جا. حس نکردیم داریم شهر غریب می‌فرستیمش.

توی این جاده اما همه چیز غریبه. تپه‌ی خاکستری پشت تپه‌ی خاکستری. دشت خالی بعد از دشت خالی و آسمون و ابر و ابر و ابر. ۴ ساعت ابر تا بوشهر.

وقتی به مامان گفتم دارم می‌رم از دوستاش سراغشو بگیرم، فکر نمی‌کرد می‌خوام تا پادگان برم
منم چیزی بهش نگفتم‌. قول دادم تا شب برمی‌گردم.
به این فکر می‌کنم که اگر خودش این‌جا بود، چقدر حرصش می گرفت.

وقتی بچه بودیم؛ هرموقع از دستش ناراحت یا عصبانی می‌شدم، تظاهر می‌کردم که نمی‌بینمش‌. تظاهر می‌کردم که اون‌جا نیست و صداش به گوشم نمی‌رسه‌.
هرچقدر که تلاش می‌کرد به روی خودش نیاره، آخر نمی‌تونست.
از نامرئی بودن می‌ترسید.
داد می‌کشید، نیشگون می‌گرفت، قایم می‌شد و غافلگیرم می‌کرد و اگر هیچ‌کدوم از ترفندهاش راه به جایی نمی‌برد، مثل ابر بهار گریه می‌کرد.
معمولا وقتی کار به این‌‌ جا می‌کشید، دست از تظاهر برمی‌داشتم چون می‌دونستم ته دلش می‌ترسه که واقعا نامرئی شده باشه.

هر سال موقع تولدش، یه جلد از کمیک‌های Sue Storm بین هدیه‌هاش بود چون یا من موفق می‌شدم یکی از دوستانش رو قانع کنم که فرید عاشق نامرئی شدنه؛ یا اگر کسی از دوستاش قانع نمی‌شد یا از دنیای مارول سر در نمی‌اورد؛ خودم برای ادامه‌دار شدن شوخی یه جلد براش می‌خریدم.

البته، فرید به هیچ عنوان پسربچه‌ی مظلومی نبود. بعضی شبا فقط از خواب بیدارم می‌کرد که بگه برادر من نیست! می‌گفت جن، پری‌، همزاد یا حتی آدم فضایی‌ایه که فقط شکلش رو شبیه برادر من درست کرده ولی از فاش کردن این راز برای من ترسی نداره چون مطمئنه به هرکسی هم که اینو بگم؛ حرف من رو باور نمی‌کنن. شاید حتی روزها به این بازی ادامه می‌داد. روزها زندگیش رو می‌کرد و من رو تو خماری فضایی بودن یا نبودنش باقی می‌ذاشت.
البته فرید هم بالاخره اعتراف می‌کرد. چون می‌دونست من از ته دل می‌ترسم برادرم رو از دست داده باشم.

واقعا چه جور جونوری به ذهنش می‌رسه این‌طوری کسی رو بترسونه؟
"جونور".
بهترین کلمه‌ای که برای توصیف من و برادرم می‌شد به کار برد، همین بود. حتی "شیطون" یا "بازیگوش" یا "آتیش‌پاره" هم نه.
ما دو تا جونور واقعی بودم که مشخصا زبون آدمی‌زاد نمی‌فهمیدن و اگر زبونی داشتن؛ کسی متوجهش نمی‌شد.
حالا که این جونور گم شده، من زبون هیچ‌کسی رو نمی‌فهمم.

•° Part 2 °•
Forwarded from Sweet Shelter Of Mine
هیچ‌کدوم از رفیق‌هاش خبری ازش ندادن. غیر از پارسا که گفت قبل از این که گم بشه، با خنده گفته بالاخره فهمیده گردن‌بند دندون کوسه رو از کجا برای من جور کنه. گفت فرید گفته وقتی برگرده خونه برام تعریف می‌کنه‌. با خودم گفتم:

"احمق‌. وقتی خودت نباشی گردن‌بند کوسه به چه دردم می‌خوره؟ احمق‌تر از تو رفیق کودنته که فکر می‌کنه تو این موقعیت چه خبر مهمی رو مخابره کرده. اگر دستم بهت برسه دندوناتو گردن‌بند می‌کنم."

تصورم از پادگان کاملا مطابق با حقیقتش بود. دیوارهای مرده‌ی سیمانی بلند و برجک‌های بلندتر.
سیم‌های خاردار خسته زیر آفتاب و سرباز‌های خسته‌تر جلوی در‌.
راستش اصلا تصور نمی‌کردم اجازه بدن داخل برم اما راهم دادن و فهمیدم فرید تا ۳ شب قبل هم داخل پادگان بوده.
از اون جایی که هیچ چیزی از وسایلش کم نشده بود، مشخصا هرجا که رفته، چیزی با خودش نبرده‌.
تعجب نکردم. از این جونور چیزی بعید نبود‌؛ حتی فرار شبانه از پادگان. فقط نگران‌تر شدم. فرید کله‌خر هست اما کودن نه.
اگر نصفه‌ی شب، دست خالی از پادگان بیرون رفته پس قصد داشته به همون‌جا برگرده.

البته مشخصا نگرانی من تاثیری در قضاوت‌ افسرها نداشت؛ از نظر اون‌ها فرید فراری بود و من باید می‌دونستم کجاست حتی اگر نصفه‌شب وسط پادگان غیب شده بود.

یکی از نگهبان‌های جلوی در فرید رو می‌شناخت. البته باید هم می‌شناخت؛ اگر فرید باشی بین یه پادگان آدم هم گاو پیشونی سفیدی.
وقتی دوباره به پشت درهای مرده‌ی سیمانی راهنمایی شدم، نگهبان به من یه اسم داد:

محمدعلی

•° Part 3 °•