Fu Inlé – Telegram
Kolorowych snów~
💅1
یه رندوم فکت ۱۲:۴۵ دقیقه ظهری بگم برم
خون توی اعماق آب به رنگ سبز دیده میشه
👀7💔1
آمریکا واقعا جای زیبایی برای زندگیه ولی من زیر بار هزینه‌های پزشکیش جون می‌دم. دفن می‌شم قشنگ‌.
🎃5
Dich weinen zu hören und mich anzuflehen, nicht zu gehen, ist hundertmal schmerzhafter, als Kugeln in meine Brust zu bekommen
Forwarded from Sweet Shelter Of Mine
تا حالا شده جواب آزمایشتون رو نگاه کنید و همه‌ معیاراش براتون شبیه اسم بچه ایلن ماسک به نظر بیاد؟
تا حالا شده از آزمایشگاه بهتون زنگ بزنن سوال بپرسن و گوشت از تنتون از نگرانی بریزه؟
توی برگه‌ی جواب آزمایش تقریبا نرمال رنج همه چیز هست و هرکسی می‌تونه بگه چیش پایینه و چیش بالا
ولی این اعداد و حروف اصلا چه معنایی داره؟
بیاید آیسا یه کوچولو بهتون یاد بده:
1
Forwarded from 𝕷𝖚𝖓𝖆 𝕸𝖆𝖑𝖊𝖋𝖎𝖈𝖆𝖗𝖚𝖒🌙 (𝔏𝔲𝔫𝔞𝔯𝔦𝔱𝔦𝔬𝔲𝔰)
Done

Tiam🦊💛
5
این منم
منو کشیده
یه عالمه وقت گذاشته منو کشیده
نمی‌دونید چقدر عاشقشم TT
اون قلب کوچولوی روی ژاکتش
دندون نیشش
توی چشماش ستاره داره :(
و مال منه
👍1🥰1
Forwarded from Sweet Shelter Of Mine
برادر من گم شده. نمی‌دونم نوشتنش چه کمکی به من یا اون می‌کنه اما واقعیت همینه که سه روز پیش از پادگانی که ۷ ماه قبل با سر تراشیده و پوتین‌های بدشکل توش پا گذاشت، زنگ زدن و گفتن پسرتون حاضر نیست‌.

وقتی این خبر بهم رسید اولین واکنشم این بود که بزنم زیر خنده‌. می‌دونستم التماس کردن به افسرها برای مرخصی از حوصله‌ش خارجه و حدس می‌زدم باید دلش برای خونه تنگ شده باشه. مطمئن بودم طبق معمول موقعی که اوضاع به وقف مرادش پیش نرفته دمشو گذاشته رو کولش و الان یه جایی بین بوشهر و شیراز، سوت‌زنان و قدم‌زنان، با پوتینای بدشکلش داره برمی‌گرده خونه.

کل روز رو پشت در توی حیاط منتظرش نشستم. من باید اول می‌دیدمش. من باید اول می‌دیدمش که بهش بگم مامان موهاشو رنگ کرده که اگر خودش نفهمید تظاهر کنه که فهمیده و تبریک بگه. باید بهش یادآوری می‌کردم که پاکت سیگارشو یه جایی گم و گور کنه که بابا نبینه. باید یه لیوان آب می‌دادم دستش و می‌گفتم "یادم تو را فراموش" چون امکان نداره یادش مونده باشه که بگه "یادمه"

انقدر نشستم و صبر کردم که طرحای روی کاشیای حیاط شکل پوتینای بدشکل فرید شدن و هر گربه‌ای که رد می‌شد انگار از دست فرید فرار می‌کرد که میومد اما خبری نشد.
بالاخره خیلی خیلی دیروقت، وقتی که حتی گربه‌ها هم توی محل رفت و آمد نمی‌کردن و دری که من از صبح بهش چشم دوخته بودم یک بار هم کوبیده نشده بود؛ مامان به فامیل خبر داد و بابا به پلیس.

هرچند، توی ذهن مردم برچسب "فراری" بیش‌تر از "گم‌شده" به یه پسر ۲۰ و خرده‌ای ساله‌ی کله‌خر سرباز می‌چسبه ولی شما باید حرف منو باور کنید.
از وقتی بند ناف من و فریدو "با هم" بریدن دیگه تمام زندگیمون رو "با هم" بودیم. با هم بازی کردیم، درس خوندیم، کنکور دادیم، دانشگاه رفتیم و فارغ‌التحصیل شدیم ولی خب... بعدش مجبور شد سرشو بتراشه و پوتینای بدشکل پاش کنه و من نمی‌تونستم باهاش برم‌ و الان فقط امیدوارم که سالم و سرحال برگرده خونه تا من پوست از کله‌ش بکنم و بدونم کجا رفته که منو با خودش نبرده‌.

•° Part 1 °•
Forwarded from Sweet Shelter Of Mine
وقتی فهمیدیم برای سربازیش باید بره بوشهر، چنان خمی به ابرو نیاوردیم. درسته که به قول خودش "هیچ‌جا شیراز خود آدم نمی‌شه" ولی خیلی هم بد نشده بود. بابا رفت و آمدهای کاری زیادی به بوشهر داشت؛ ما هم هرموقع دلمون هوس دریا می‌کرد و غممون می‌گرفت، بارمون رو می‌بستیم و می‌رفتیم همون‌جا. حس نکردیم داریم شهر غریب می‌فرستیمش.

توی این جاده اما همه چیز غریبه. تپه‌ی خاکستری پشت تپه‌ی خاکستری. دشت خالی بعد از دشت خالی و آسمون و ابر و ابر و ابر. ۴ ساعت ابر تا بوشهر.

وقتی به مامان گفتم دارم می‌رم از دوستاش سراغشو بگیرم، فکر نمی‌کرد می‌خوام تا پادگان برم
منم چیزی بهش نگفتم‌. قول دادم تا شب برمی‌گردم.
به این فکر می‌کنم که اگر خودش این‌جا بود، چقدر حرصش می گرفت.

وقتی بچه بودیم؛ هرموقع از دستش ناراحت یا عصبانی می‌شدم، تظاهر می‌کردم که نمی‌بینمش‌. تظاهر می‌کردم که اون‌جا نیست و صداش به گوشم نمی‌رسه‌.
هرچقدر که تلاش می‌کرد به روی خودش نیاره، آخر نمی‌تونست.
از نامرئی بودن می‌ترسید.
داد می‌کشید، نیشگون می‌گرفت، قایم می‌شد و غافلگیرم می‌کرد و اگر هیچ‌کدوم از ترفندهاش راه به جایی نمی‌برد، مثل ابر بهار گریه می‌کرد.
معمولا وقتی کار به این‌‌ جا می‌کشید، دست از تظاهر برمی‌داشتم چون می‌دونستم ته دلش می‌ترسه که واقعا نامرئی شده باشه.

هر سال موقع تولدش، یه جلد از کمیک‌های Sue Storm بین هدیه‌هاش بود چون یا من موفق می‌شدم یکی از دوستانش رو قانع کنم که فرید عاشق نامرئی شدنه؛ یا اگر کسی از دوستاش قانع نمی‌شد یا از دنیای مارول سر در نمی‌اورد؛ خودم برای ادامه‌دار شدن شوخی یه جلد براش می‌خریدم.

البته، فرید به هیچ عنوان پسربچه‌ی مظلومی نبود. بعضی شبا فقط از خواب بیدارم می‌کرد که بگه برادر من نیست! می‌گفت جن، پری‌، همزاد یا حتی آدم فضایی‌ایه که فقط شکلش رو شبیه برادر من درست کرده ولی از فاش کردن این راز برای من ترسی نداره چون مطمئنه به هرکسی هم که اینو بگم؛ حرف من رو باور نمی‌کنن. شاید حتی روزها به این بازی ادامه می‌داد. روزها زندگیش رو می‌کرد و من رو تو خماری فضایی بودن یا نبودنش باقی می‌ذاشت.
البته فرید هم بالاخره اعتراف می‌کرد. چون می‌دونست من از ته دل می‌ترسم برادرم رو از دست داده باشم.

واقعا چه جور جونوری به ذهنش می‌رسه این‌طوری کسی رو بترسونه؟
"جونور".
بهترین کلمه‌ای که برای توصیف من و برادرم می‌شد به کار برد، همین بود. حتی "شیطون" یا "بازیگوش" یا "آتیش‌پاره" هم نه.
ما دو تا جونور واقعی بودم که مشخصا زبون آدمی‌زاد نمی‌فهمیدن و اگر زبونی داشتن؛ کسی متوجهش نمی‌شد.
حالا که این جونور گم شده، من زبون هیچ‌کسی رو نمی‌فهمم.

•° Part 2 °•
Forwarded from Sweet Shelter Of Mine
هیچ‌کدوم از رفیق‌هاش خبری ازش ندادن. غیر از پارسا که گفت قبل از این که گم بشه، با خنده گفته بالاخره فهمیده گردن‌بند دندون کوسه رو از کجا برای من جور کنه. گفت فرید گفته وقتی برگرده خونه برام تعریف می‌کنه‌. با خودم گفتم:

"احمق‌. وقتی خودت نباشی گردن‌بند کوسه به چه دردم می‌خوره؟ احمق‌تر از تو رفیق کودنته که فکر می‌کنه تو این موقعیت چه خبر مهمی رو مخابره کرده. اگر دستم بهت برسه دندوناتو گردن‌بند می‌کنم."

تصورم از پادگان کاملا مطابق با حقیقتش بود. دیوارهای مرده‌ی سیمانی بلند و برجک‌های بلندتر.
سیم‌های خاردار خسته زیر آفتاب و سرباز‌های خسته‌تر جلوی در‌.
راستش اصلا تصور نمی‌کردم اجازه بدن داخل برم اما راهم دادن و فهمیدم فرید تا ۳ شب قبل هم داخل پادگان بوده.
از اون جایی که هیچ چیزی از وسایلش کم نشده بود، مشخصا هرجا که رفته، چیزی با خودش نبرده‌.
تعجب نکردم. از این جونور چیزی بعید نبود‌؛ حتی فرار شبانه از پادگان. فقط نگران‌تر شدم. فرید کله‌خر هست اما کودن نه.
اگر نصفه‌ی شب، دست خالی از پادگان بیرون رفته پس قصد داشته به همون‌جا برگرده.

البته مشخصا نگرانی من تاثیری در قضاوت‌ افسرها نداشت؛ از نظر اون‌ها فرید فراری بود و من باید می‌دونستم کجاست حتی اگر نصفه‌شب وسط پادگان غیب شده بود.

یکی از نگهبان‌های جلوی در فرید رو می‌شناخت. البته باید هم می‌شناخت؛ اگر فرید باشی بین یه پادگان آدم هم گاو پیشونی سفیدی.
وقتی دوباره به پشت درهای مرده‌ی سیمانی راهنمایی شدم، نگهبان به من یه اسم داد:

محمدعلی

•° Part 3 °•
Forwarded from Sweet Shelter Of Mine
محمدعلی صمیمی‌ترین دوستی بود که فرید طی این ۷ ماه تونسته بود برای خودش داخل پادگان بوشهر دست و پا کنه.
یه پسر تپل جنوبی که گویا از فرید ما هم بانمک‌تر بود.
از بخت خوب من، محمدعلی اون روز مرخصی داشت و من با عجز و التماس تونستم آدرسش رو از نگهبان بگیرم.
وقتی بهش گفتم خواهر فریدم، رنگ از صورتش پرید. گفت نمی‌دونه فرید کجاست‌.
دروغ‌گوی ناشی‌ای بود. پرسیدم: پس تو ندیدی صبح بره؟
_ شب بود دادا!

از این که به این سرعت هول کرد و خودش رو لو داد خنده‌م گرفت. گفتم:
+ خب شب چی شد؟

کمی من من کرد. انگار نمی‌دونست چیزی که می‌خواست بگه رو می‌تونه بگه یا نه.

+ اگر بهت گفته به کسی نگی، منظورش من نبودم.
_ نه. می‌دونم. فقط می‌ترسم باور نکنی.
+ چی رو؟
_ فرید رفت جاشوک.
+ کجا؟!
_غار جاشوک
+ نصفه شبی رفته غار؟؟

بغضش گرفت. ادامه داد:
_ رفت دنبال از ما بهترون.
+ چی می‌گی واسه خودت؟
_ همه جوونای بوشهر می‌دونن؛ شب تنهایی می‌ری داخل غار. انقدر می‌شینی تا می‌شنوی اسمتو صدا کنن. جواب می‌دی بله! کبریت می‌کشی. اگر روشن نشد راهتو درست اومدی-
+ خب معلومه تو غار کبریت روشن نمی‌شه.

بغضش ترکید. نشست روی زمین و سرشو بین دستاش گرفت.
_اونم همینو گفت.
+ خب بعد؟!
_ سه بار اسمتو می‌شنوی؛ سه بار جواب می‌دی؛ سه بار کبریت می‌کشی. بار سوم کبریت روشن می‌شه. تا وقتی که روشنه هرچی که می‌خوای رو می‌تونی به زبون بیاری‌. هرچی که بخوای رو بهت می‌دن ولی در عوضش چیزی که ازش وحشت داری رو هم باید قبول کنی.
+ یعنی چی؟! کی صدات می‌زنه؟ کی بهت اینارو می‌ده؟ برادر من رفت دنبال جن و پری تو یه غار؟؟ تو هم نشستی نگاهش کردی؟
_ من چه می‌دونستم دادا! عباس رفت و با یه کوزه‌ی پر از طلا و جای مارگزیدگی برگشت. فرید رفت و برنگشت! همه می‌دونستن عباس از مار می‌ترسه. من به فرید گفتم نره اون تو؛ ولی مگه حرف به گوشش می‌رفت؟ گفت از هیچی ترس نداره. نمی‌دونست چکار می‌کنه؛ بازی بازی رفت!
+ تازه الان به نظرت رسید باید اینو به یکی بگی؟! نگفتی پسره رفته تو غار سرش خورده به سنگی، صخره‌ای؟ نگفتی گم شده؟
_ کسی تو جاشوک گم نمی‌شه دادا... نیست می‌شه.

•° Part 4 °•
Forwarded from Sweet Shelter Of Mine
فاصله‌ی خونه‌ی محمدعلی تا غار رو نفهمیدم چطور رفتم. چطور زنده موندم.
تمام راه حس می‌کردم کسی یا چیزی جلومو می‌گیره. تمام راه با فرید حرف می‌زدم. زار می‌زدم.
انگار باد هم با من شیون می‌کرد. یه جاهایی انگار صدای فرید با باد توی گوشم می‌پیچید‌.

وقتی رسیدم؛ کسی نزدیک ورودی نبود.
نفهمیدم چطور تا داخل غار رفتم.
آروم صداش زدم. فرید...؟
هیچ صدایی نبود.

بلندتر فریاد زدم. فرید جانم...؟
جواب اومد: جانم...جانم...جانم...
صدام می‌لرزید. هر لحظه منتظر بودم جایی ببینمش.
حواسم پرت فریدهای احتمالی کنج و کنار قندیل‌های نمکی بود که پام به چیزی خورد.

جلوی پام رو نگاه کردم.
یه قوطی کبریت... و یه گردن‌بند.

یه گردن‌بند دندون کوسه.

•° Part 5 °•
Forwarded from Sweet Shelter Of Mine
همه چیز به یه مو بنده.
حس می‌کنم دارم دیوونه می‌شم و همه چیز به یه تار موی باریک بند شده.
من و عقلم و روحم و همه‌ی زندگیم؛ همه به یه نخ خیلی باریک وصلیم که هر لحظه ممکنه پاره بشه.
شاید یه نخ طلایی؛
که فقط با قیچی یکی از خواهرای سرنوشت بریده می‌شه.
شایدم یه تار موی مجعد خرمایی بلند. نسبتا بلند. که از تو روی پالتوی قرمز من جا مونده.

باید خودم رو جمع و جور کنم؛ چون خیلی هم سخت نیست.
من اینجام. همین‌جا نشستم‌. جایی نمی‌رم.

فرناز؟
بله

مثل دفعه‌های پیش. من تسلیم. بازی تموم شد. دیگه گریه لازم نیست.

فرناز؟
بله

می‌بینی؟ اونقدرا هم ترسناک نیست.

فرناز؟
...بله

زندگی من به یه تار موی باریک بنده پس... فقط می‌شه لطفا برگردی؟

•° Part 6 _ The end °•
بچه‌ها من واقعا خوابیدن رو دوست ندارم.
یعنی هیچ وقت نشده با علاقه برم توی تخت و پتو رو بکشم روی خودم و چشمام رو ببندم. همیشه برام اجبار بوده و بعضی حتی با عصبانیت می‌خوابم.
و هر شب بخاطرش ناراحتم که چرا باید بخوابم؟ می‌تونم فیلم ببینم کتاب بخونم زبان تمرین کنم چرا ساعات باید با خوابیدن هدر برن؟ با اینکه مغز احمقم می‌دونه که خوابیدن صبح با شب فرقی نداره من به هر حال اون زمان رو از دست می‌دم.
ولی مقاومت می‌کنم چون نمی‌خوام روزم رو تموم کنم و فردا بشه. چون فقط وقتی فردا می‌شه که من بخوابم و بیدار شم.
👍4🍓21
خب. امشب ملاتونین تاثیری نداشت.
💅1
یادتونه گفتم تونستم یه عالمه ستاره ببینم؟ الان در رو باز کنم انقدر مه گرفته جلومو نمی‌بینم🤡
🎃4
3
Soooo I spent the whole day talking to a special force US military AI about botanical classification and I think I'm in love.
🎃4
A picture is a thousand words, and all my words are adjectives for ugly.
اینو یادم رفته بود
🍓4