تیشرتهای عجب و بدور از عرفی که اصرار داره بپوشه و بابت هیچ کدومشون عذرخواهی نمیکنه. بستههای سیگار برگ کوباییای که زیر سینک آشپزخونهش قایم کرده و اصرار داره هیچکس جاشون رو بلد نیست. فارسی حرف زدنش توی خواب و سوییچ کردنش روی بریتیش وقتی که میخواد بقیه رو اذیت کنه.
لبهاش که زور میزنن برای لبخند بالا برن ولی نمیخنده چون نمیخواد قبول کنه یکی از خودش طنز قویتری داره. موهایی که از بلند شدنشون متنفره و لپهایی که وقتی خجالت میکشه برق میزنن و نفرتش از گربهها و ناراحتیش برای وقتی که نتونست پیش خودش نگهشون داره.
و من هیچ وقت نمیتونم جلد آخر این مجموعه رو بخونم. چون تا وقتی نخوندمش این مرد هنوز هست. هنوز قصهش تموم نشده و هنوز کنار من داره زندگی میکنه.
چند وقت پیش سعی کردم انجامش بدم ولی حتی به صفحه ده نرسیده بودم که دیدم دارم اشک میریزم و خودم حتی متوجه نشده بودم.
شاید وقتی تمام جلدهاش با کاوری که خودم دوست دارم رو خریدم بهتون نشونش بدم. تا اون موقع توی بغلم قایمش میکنم.
Forwarded from ✿𝆬 Little Mushroom 🍄⊹ ִֶָ
آخیییییی داره فارسی حرف میزنه
✿𝆬 Little Mushroom 🍄⊹ ִֶָ
Photo
۱- از من بهتر فارسی حرف میزنه
۲- چرا اون مرد سمت چپیه شبیه گینکوی موشیشیعه؟
۲- چرا اون مرد سمت چپیه شبیه گینکوی موشیشیعه؟
Zero at the bone:
دکتری که ناخواسته شاهد قتلی بود که برای همیشه زندگیش رو عوض کرد. قتلی که باعث شد از شغلش، از خانوادهش جدا بشه صرفا برای اینکه زنده بمونه تا بتونه توی دادگاه شهادت بده. و قاتلی که مجبوره بخاطر زنده موندن خودش اون رو به قتل برسونه.
Fool hearts:
جایی که بزرگ شد توش عشق اونقدر ساده نبود. باید بزرگ شی ازدواج کنی و بچهدار بشی و هیچ وقت هیچکس خارج از این خط مستقیم فکر نمیکرد. پس وقتی فهمید عاشق بهترین دوستش شده چکار کرد؟ قایمش کرد. قورتش داد و هیچ وقت ازش صحبت نکرد. وقتی که دوستش گفت عاشق شد شکست. و وقتی که گفت میخواد ازدواج کنه حس کرد نفس کشیدن براش توی اون شهر سخته. پس چکار کرد؟ فرار.
و حالا چند سال گذشته و اون داره به همون شهری برمیگرده که ازش فرار کرده بود. برای همون آدم، این بار دلیل کاملا متفاوت.
Employing Patience:
به شب رسوندن روزهاش روز به روز سختتر میشد. خستگی و استرس و دوتا خواهری که به جز اون هیچکس رو ندارن و زندگیای که با چنگ و دندون نگهش داشته. و همه چی خیلی آسونتر میشد اگه فقط میتونست دهنش رو بسته نگهداره و موقع دیدن رئیسش هر چیزی به ذهنش میزنه رو به بیرون پرت نکنه. (فقط بذارید بگم رئیس این مرد تا ابد یه جایی توی قلبم داره چون لاتینو بیبی)
دکتری که ناخواسته شاهد قتلی بود که برای همیشه زندگیش رو عوض کرد. قتلی که باعث شد از شغلش، از خانوادهش جدا بشه صرفا برای اینکه زنده بمونه تا بتونه توی دادگاه شهادت بده. و قاتلی که مجبوره بخاطر زنده موندن خودش اون رو به قتل برسونه.
Fool hearts:
جایی که بزرگ شد توش عشق اونقدر ساده نبود. باید بزرگ شی ازدواج کنی و بچهدار بشی و هیچ وقت هیچکس خارج از این خط مستقیم فکر نمیکرد. پس وقتی فهمید عاشق بهترین دوستش شده چکار کرد؟ قایمش کرد. قورتش داد و هیچ وقت ازش صحبت نکرد. وقتی که دوستش گفت عاشق شد شکست. و وقتی که گفت میخواد ازدواج کنه حس کرد نفس کشیدن براش توی اون شهر سخته. پس چکار کرد؟ فرار.
و حالا چند سال گذشته و اون داره به همون شهری برمیگرده که ازش فرار کرده بود. برای همون آدم، این بار دلیل کاملا متفاوت.
Employing Patience:
به شب رسوندن روزهاش روز به روز سختتر میشد. خستگی و استرس و دوتا خواهری که به جز اون هیچکس رو ندارن و زندگیای که با چنگ و دندون نگهش داشته. و همه چی خیلی آسونتر میشد اگه فقط میتونست دهنش رو بسته نگهداره و موقع دیدن رئیسش هر چیزی به ذهنش میزنه رو به بیرون پرت نکنه. (فقط بذارید بگم رئیس این مرد تا ابد یه جایی توی قلبم داره چون لاتینو بیبی)
And then you:
بازی کردن نقش یه احمق نباید کاری داشته باشه. چندین ساله داره انجامش میده و هیچکس حتی یکبار هم بهش شک نکرده. هیچکس شک نکرده که با هر بار خندیدن یک تیکهی کوچیک از قلبش میکشنه و با هر لبخندش ضجه میزنه. پس چرا نمیتونه نقشش رو جلوی این آدم بازی کنه؟ چرا نقابش از روی صورتش لیز میخوره؟ چرا نمیتونه نفس بکشه؟
بازی کردن نقش یه احمق نباید کاری داشته باشه. چندین ساله داره انجامش میده و هیچکس حتی یکبار هم بهش شک نکرده. هیچکس شک نکرده که با هر بار خندیدن یک تیکهی کوچیک از قلبش میکشنه و با هر لبخندش ضجه میزنه. پس چرا نمیتونه نقشش رو جلوی این آدم بازی کنه؟ چرا نقابش از روی صورتش لیز میخوره؟ چرا نمیتونه نفس بکشه؟
یادش بخیر (نه) پارسال توی دوماه نزدیک ۶۰ تا کتاب هاکی رومنس MM خوندم که بهتریناشو پیدا کنم تا بقیه مجبور نباشن انجامش بدن.
Forwarded from جنگل بارانی~ (HED̆̈YE)
خب،
این پیام رو فور کنید چنلهاتون تا با توجه به وایبتون من یه دستبند از کارای چنل بفرستم و بعد از بین کسایی که شرکت کردن قرعه کشی میکنیم و هدیه میدیم 🤍✨
اگه پرایوتِ چنلتون لینک برام بفرستید ♡
☆~ @Abigfanofvincent
تا یکشنبه وقت هست~
یکشنبه میزارم و بعد هم قرعهکشی میکنیم =)
این پیام رو فور کنید چنلهاتون تا با توجه به وایبتون من یه دستبند از کارای چنل بفرستم و بعد از بین کسایی که شرکت کردن قرعه کشی میکنیم و هدیه میدیم 🤍✨
اگه پرایوتِ چنلتون لینک برام بفرستید ♡
☆~ @Abigfanofvincent
تا یکشنبه وقت هست~
یکشنبه میزارم و بعد هم قرعهکشی میکنیم =)
یه نشست ۴ جلسهای برای اساطیر ایران قراره برگزار بشه و مدرک هم داره و من دلم میخواد برم و همزمان نه؟
یعنی خب دلم میخواد باشم واقعا و مدرکش هم به دردم میخوره ولی باید مشارکت داشته باشم و الان توی وضعیت روانی مناسبی برای مشارکت با غریبههایی که سه برابر من سن دارن نیستم؟