Fu Inlé – Telegram
"older men" ahh
همیشه ایده‌ی کلیسایی که یه فرشته رو زندانی کرده برام جالب بوده. فرشته‌ای که پشت میله‌ها زیر کلیسا زنجیر شده و از اشک‌هاش برای شفا، از خونش برای عمر طولانی‌تر، و از فریادش برای معجزه استفاده می‌شه. فرشته‌‌ای که نمی‌خوره، نمی‌نوشه و نمی‌خوابه و تنها صدایی که ازش شنیده می‌شه ضجه‌ست و دعاهایی که برای خداش انجام می‌ده و جوابی که دریافت نمی‌کنه. چون از دست دادنش اونقدر برای خدا مهم نیست.
5
بهتون گفتم چقدر زخم‌ها رو دوست دارم؟
5
زخم‌ها و ماه‌گرفتگی
هر وقت کسی رو با زخم و ماه‌گرفتگی می‌بینم دلم می‌خواد بدونم ردش اذیتش می‌کنه؟ کی این اتفاق افتاده؟ جاش هنوز درد داره؟ بچه بوده اذیتش نمی‌کرد؟ الان چی؟ الان کسی بهشون اشاره نمی‌کنه؟ وقتی توی آینه خودش رو می‌بینه نگاهش رو از اونا می‌گیره؟ لمسشون می‌کنه؟
3
خب دیگه خیلی دارم پخش و پلا حرف می‌زنم و چرت و پرت می‌گم.
وای من یه زمان انقدر به یه آهنگ گوش می‌دادم تا مغزم جیغ بکشه و بگه خفه‌ش کن
این اون آهنگه
کاش خفه شم
اگه امسال به الیور پاپی اینترویو ندن گریه می‌کنیم، من و الیور باهم.
چطور می‌تونین به التماسش برای پاپی اینترویو گوش ندین کافرا TT قیافه‌شو دیدین؟؟؟
1
۳۱۳؟ وقتشه ظهور کنم
🥰3
Forwarded from Sunt lacrimae rerum
زمان برام شبیه مادریه که بچه‌های خودش رو می‌خوره تا بتونه ازشون در برابر دنیای بیرون محافظت کنه و برای این که بتونن توی شکمش زندگی کنن هرکاری می‌کنه، ولی دیگه هیچوقت نمی‌تونه بچه‌هاش رو واقعا ببینه و باهاشون حرف بزنه و مطمئن بشه فداکاری‌ش داره نتیجه می‌ده یا نه، فقط از روی فشار دست و پاهاشون سعی می‌کنه اونا رو بشمره، ولی هیچوقت عددش درست درنمیاد و همیشه نگران، غمگین، دو به شک و دلتنگه.
زمان یه خدا با هزاران چهرست‌. گاهی شبیه زن قدبلندیه که موهای بلندش باز و پریشونن، و‌ با چهره‌ی ملیحش بهت لبخند اطمینان بخش میزنه. گاهی شبیه دختر نوجوون وحشت‌زده‌ایه که روی شلوار جینش قطره‌های درشت خون خشک شده، و دخترک درحالی که داره یه چاقوی کوچیک رو توی مشتش فشار میده هراسون میدوه، میدوه و نمیتونه تصمیم بگیره چیزی که پشت سر رها کرده ترسناک‌تره یا چیزی که پیش رو انتظارش رو میکشه. گاهی شبیه مرد جوونیه که با چشم‌های غم‌زده و چهره‌ای مأیوس داخل اسکله ایستاده و به دریا خیره شده، منتظره، منتظره، همیشه منتظره. گاهی زنی مسن با قامتی خمیده و پوست چروکیده‌ست. زنی که موهای بلند و کم‌پشتش به رنگ برف دراومدن و برق زندگی دیگه داخل چشم‌هاش نمیدرخشه. درس‌های زندگی، فرصت‌های از دست رفته، انسان‌هایی که یه روز امید بودن ولی به زخم تبدیل شدن؛ همگی لابه‌لای چین و چروک صورتش خونه کردن. گاهی مرد تپل و مهربونیه که توی یه روز دلنشین بهاری زیر یه درخت سیب نشسته و با لپ‌های گل انداخته و دست‌های پرمهر برات میوه پوست میگیره. با لبخند و صدای گرمش صدات میکنه، میخواد که چند لحظه بشینی، چند لحظه از همه چیز فارغ باشی.