لطفا اگه قراره کتابی معرفی کنید نگید تروپ یه اتاق یه تخت داره نگید who did this to you داره من اگه میخواستم از روی اینا انتخاب کنم میرفتم فن فیکشن میخوندم
اصلا من فن فیکشن میخونم که شخصیتهای موردعلاقهم رو توی هزاران سناریوی متفاوت تصور کنم زیر و بم شخصیتشونو میدونم گذشته رو میدونم تهش چی میشه رو میدونم. کتاب؟ لطفا بهم بگو چرا شخصیت اصلی توی ۴ سالگی خواست خودش رو غرق کنه و همین باعث شد سالها بعد پادشاهی رو بگیره نه اینکه به با دشمنش توی یه تخت میخوابه یا هوا سرده باید لخت شن همو بغل کنن.
👍4
Forwarded from Hidden Chat
واقعا هم خیلی چرتن این تروپها...
عاشقانه تنها وقتی خوبه که یه داستان درست و درمون پشتش باشه و زیاد از حد هم نباشه
عاشقانه تنها وقتی خوبه که یه داستان درست و درمون پشتش باشه و زیاد از حد هم نباشه
👍3
Hidden Chat
واقعا هم خیلی چرتن این تروپها... عاشقانه تنها وقتی خوبه که یه داستان درست و درمون پشتش باشه و زیاد از حد هم نباشه
من واقعا داستانهای عاشقانه رو دوست دارم اینکه دو نفر هم رو ببینن بشناسن تمام خوبی و بدی هم رو بلد باشن کم کم اون فرد براشون متفاوت بشه و طوری به خودشون بیان و بگن اوه نه اینکه یهو الکی :( رومنس خوب بهم بدید
Forwarded from Yapping Sascha
یا اگه میخواید یه چیز تکرارشده رو که محبوب همهست تو داستانتون بیارید حداقل شرایط و موقعیت و کلماتش رو عوض کنید
Yapping Sascha
یا اگه میخواید یه چیز تکرارشده رو که محبوب همهست تو داستانتون بیارید حداقل شرایط و موقعیت و کلماتش رو عوض کنید
همین. یا حداقل انقدر شخصیتهای شبیه به هم نسازید واقعا تشخیصشون از هم دیگه داره سخت میشه.
Yapping Sascha
آخرشم معلوم میشه واقعا آدم بدی نبود
از مورالی گریهایی که معلوم میشه بخاطر گذشتهی سختشون اینطورین یا برای کارشون دلیل پنهان دارن خسته شدم. چرا یکی مورالی گری نیست چون فقط مفهوم مورال براش به اون صورتی که باهاش آشنایی نداریم تعریف نشده؟ چون درک نمیکنه چرا اون کار باید غلط باشه و مغزش طوری برنامهریزی نشده که بتونه بعضی درست و غلطها رو تشخیص بده. اون یه شخصیت واقعی نیست لطفا بذارید آدم خوبی نباشه 😭
👍3
همه از آدم جذاب قد بلندی که پدرش توی بچگی بهش سیخ داغ میزده و بخاطر نجات مادرش عموشو کشته و به هیچ درداشو نمیگه خوششون میاد. یکی رو بیارید که شخصیت اصلی با وجدان خودش با تمام مفاهیم اخلاقیای که براش تعریف شده بجنگه چون دوستش داره سخت قبولش کنه بترسه از اینکه داره قبولش میکنه.
یکی از قشنگترین چیزهایی که نزدیک بهش بود رو خوندم درمورد یه افسر نازی و یه بازجوی آمریکایی بود. دیدن اینکه اون بازجو چقدر با خودش کلنجار میرفت و با از دستوری که میداد یه تیکه از روحش رو میکند واقعا زیبا بود.
وقتی که دستور داد بزننش و خودش رو مجبور که ثانیه به ثانیهش رو نگاه کنه و پلک نزنه و آخرش نتونست مقاومت کنه
“That’s enough,” John said, when it wasn’t nearly enough.
“That’s enough,” John said, when it wasn’t nearly enough.