Fu Inlé – Telegram
•.°𝓔𝓿𝓮𝓻𝓵𝓪𝓼𝓽𝓲𝓷𝓰 𝓘𝓷𝓪𝓵𝓾𝓼𝓪 🥀
آره! وقتی میگن قرون وسطی دارکه و فلان و ریاکشنم اینه که
Have you ever seen the Victorian era?????
بخوایم دقیق بگیم این لعنتی هم از قرون وسطی و حتی قبل‌ترش اومده فقط چون یه کلمه اشتباه ترجمه شده و مردم فکر می‌کردن گوشت بدن انسان مومیایی شده بخورن خوبه چون خواص درمانی داره =)
حالا که بحثش باز شد بیاید درمورد medical cannibalism توی اروپا حرف بزنیم.
6👍1
آدم‌خواری توی اروپا چیز خیلی غریب و ترسناکی نبوده و مردم اینطور بهش نگاه نمی‌کردن که ای چندش داره گوشت آدم می‌خوره‌. برای کاری که می‌کردن کاملا دلیل پزشکی(!) داشتن. خون رو خشک و پودر می‌کردن و جمجمه رو نگه‌می‌داشتن و چربی بدن رو جدا می‌کردن و...
و بین بدن‌هایی که برای خوردن انتخاب می‌شد اونایی که ناگهانی مرده بودن کیفیت بیشتری داشتن چون باور داشتن وقتی کسی ناگهانی بمیره نیروی زندگیش (روحش) توی بدنش گیر می‌کنه و می‌شه ازش استفاده کرد.
👀6
قبل‌‌تر بریم، امپراتوری روم.
مردم باور داشتن که بیماری‌های ناشناخته و عجیب با خوردن خون گلادیاتورهای کشته شده درمان می‌شن و البته خون حتما باید گرم نوشیده بشه.
(یه چیز جالب اینه که توی روم باستان سربازها طول عمری بیشتری نسبت به مردم عادی داشتن! چون این امپراتوری اولین جایی بود که توش ما یه چیزی به اسم medical corps برای ارتش داشتیم که به سربازها کاملا رسیدگی می‌کردن.)
👍5
توی ایتالیا باور داشتن خوردن خون نوجوانانی که تمیز، پاک و معصوم بودن توسط سالمندان باعث می‌شه طول عمری طولانی‌تری داشته باشن یا حتی باعث جوان شدنشون بشه.
😭6
"Everything's got to end sometime. Otherwise, nothing would ever get started."
داشتم به شایان می‌گفتم که چرا بین تمام داکترها، داکتر یازده رو بیشتر از بقیه دوست دارم. هر داکتر قسمت خاصی از شخصیتش رو نشون می‌ده. اینکه توی هر شرایط چه رفتاری داره و چطور فکر می‌کنه و چطور تصمیم می‌گیره.
ولی داکتر یازده اینطوری نیست. برعکس بقیه همه‌ش تصمیم‌گیری و فکر و تلاش برای نجات و دیدن خودش به شکل یه سرباز نیست.
داکتر یازده می‌دونه خوب نیست‌. می‌دونه با این کلمه کیلومترها فاصله داره و می‌دونه گذشته‌ای نداره که بهش افتخار کنه. ولی بیشتر از بقیه میل به زندگی و ادامه دادن داره‌.
دوست داره ببینه کشف کنه بگرده بفهمه و توی راه ممکنه اذیت شه؟ خب بشه. بدون اذیت شدن که ارزشی ندارن.
کسی که بیشتر از همه جلوی خودش رو می‌گیره و وقتی دیگه صبرش تموم بشه و اون بخش تاریک شخصیتش رو نشون بده، مشخصه ازش لذتی نمی‌بره و همزمان دیدن چهره‌ی آدم‌ها وقتی می‌فهمن که نباید گول لبخندش رو بخورن خوشحالش می‌کنه و خودش هم از این تناقض راضی نیست.
داکتر یازده اونیه که قلبش توی دست هاشه و اگه بخوایش بهت می‌دش و اگه از دستت بیفته بشکنه ازت عصبانی نمی‌شه. چون انتخاب کرده دوستت داشته باشه و براش شرطی نذاشته و حدی انتخاب نکرده.
داکتر یازده واقعا با تمام احساساتش زندگی می‌کنه و نمی‌ترسه از اینکه بقیه بفهمن
و آره می‌خوام ریواچ کنم و اشک بریزم