و من یک ساعت و نیم خوابیدم
چشمام کاسهی خونه و به لیوان نسکافهم به عنوان آب حیات نگاه میکنم و تمام فکرم درگیر اینه که چرا بیست سال طول کشید. و چرا انقدر رفتار این شخص عجیب بود با توجه به اینکه مدت زمان خیلی زیادی رو کنار برادرش زندگی نکرد.
چشمام کاسهی خونه و به لیوان نسکافهم به عنوان آب حیات نگاه میکنم و تمام فکرم درگیر اینه که چرا بیست سال طول کشید. و چرا انقدر رفتار این شخص عجیب بود با توجه به اینکه مدت زمان خیلی زیادی رو کنار برادرش زندگی نکرد.
و این باعث وجود چندین مقاله و یک کتاب ۷۰۰ صفحهای توی گوشیم و کوری تقریبی شد.
توی اولین صفحه شما با همچین چیزی مواجه میشید.
• Little interest or pleasure in doing things?
• Feeling down, depressed, or hopeless?
• Trouble falling or staying asleep, or sleeping too much?
• Feeling tired or having little energy?
• Poor appetite or overeating?
• Feeling bad about yourself, or that you are a failure or have let yourself or your family down?
• Do you blame yourself?
• Trouble concentrating on things, such as reading the newspaper or watching television?
• Do you wake up and blame yourself?
• Moving or speaking so slowly that other people could have noticed. Or the opposite – being so fidgety or restless that you have been moving around a lot more than usual?
• You should. You should feel guilty every day you live. It’s your fault.
• Thoughts that you would be better off dead, or of hurting yourself?
• “Who is it? Oh, hey Evan. You okay? Come on, come here. It’s alright. It’s alright, it’s going to be okay. I promise. Don’t, hey, it’s all going to be fine, shush. Hey, did you want to know a fun fact? The name for the Pacific Ocean comes from the Latin for ‘peaceful sea.’ Sounds nice, right? We’ll go there, one day. Me, and you, and Maddie. We’ll go to the coast, and have a whole day out on the beach.”
• Thoughts that you would be better off dead, or of hurting yourself?
• Who else is there to blame?
• Thoughts that you would be better off dead, or of hurting yourself?
• “I love you, kid.”
• Little interest or pleasure in doing things?
• Feeling down, depressed, or hopeless?
• Trouble falling or staying asleep, or sleeping too much?
• Feeling tired or having little energy?
• Poor appetite or overeating?
• Feeling bad about yourself, or that you are a failure or have let yourself or your family down?
• Do you blame yourself?
• Trouble concentrating on things, such as reading the newspaper or watching television?
• Do you wake up and blame yourself?
• Moving or speaking so slowly that other people could have noticed. Or the opposite – being so fidgety or restless that you have been moving around a lot more than usual?
• You should. You should feel guilty every day you live. It’s your fault.
• Thoughts that you would be better off dead, or of hurting yourself?
• “Who is it? Oh, hey Evan. You okay? Come on, come here. It’s alright. It’s alright, it’s going to be okay. I promise. Don’t, hey, it’s all going to be fine, shush. Hey, did you want to know a fun fact? The name for the Pacific Ocean comes from the Latin for ‘peaceful sea.’ Sounds nice, right? We’ll go there, one day. Me, and you, and Maddie. We’ll go to the coast, and have a whole day out on the beach.”
• Thoughts that you would be better off dead, or of hurting yourself?
• Who else is there to blame?
• Thoughts that you would be better off dead, or of hurting yourself?
• “I love you, kid.”
و چیزی توی این سوالات و افکار مرد بینشون خیلی به چشم میخوره کلمهی blame عه. و ما توی داستان زیاد بهش بر میخوریم. بولدترین احساسی که مرد باهاش سر و کله میزنه: گناه
و این باعث شد بخوام درمورد رابطه بین گناه و سوگواری بیشتر بدونم.
گناه چیه؟
گناه پاسخ ما به بررسی و نتیجهگیری منفی یه موقعیته. کاری که میتونستیم انجام بدیم ولی ندادیم. تلاش بیشتری که میتونستیم بکنیم ولی نکردیم. باید و شایدهایی که توی ذهنمون میچرخن و همهی نتیجهی وجود حسی به اسم Empathy شناخته شده.
با توجه به حسی که به فردی که دلیل حضورش توی موقعیت فعلی، عمل یا رفتار ما بوده احساس گناه میکنیم و سعی داریم درستش کنیم.
گناه چیه؟
گناه پاسخ ما به بررسی و نتیجهگیری منفی یه موقعیته. کاری که میتونستیم انجام بدیم ولی ندادیم. تلاش بیشتری که میتونستیم بکنیم ولی نکردیم. باید و شایدهایی که توی ذهنمون میچرخن و همهی نتیجهی وجود حسی به اسم Empathy شناخته شده.
با توجه به حسی که به فردی که دلیل حضورش توی موقعیت فعلی، عمل یا رفتار ما بوده احساس گناه میکنیم و سعی داریم درستش کنیم.
حالا چرا ما همراه با سوگواری احساس گناه میکنیم؟
- واقعا کار اشتباهی انجام دادیم؟
- فکر میکنیم کار اشتباهی انجام دادیم؟
- اگه قبول کنیم تقصیر ما نبوده باید بپذیریم بعضی حوادت فقط... اتفاق میفتن؟
- واقعا کار اشتباهی انجام دادیم؟
- فکر میکنیم کار اشتباهی انجام دادیم؟
- اگه قبول کنیم تقصیر ما نبوده باید بپذیریم بعضی حوادت فقط... اتفاق میفتن؟
چندتا از محققها احساس گناه رو به شش گروه دستهبندی کردن.
- Causation Guilt:
حس گناهی که شاید اگر بیشتر اصرار میکردم مادرم بره دکتر الان اینجا بود. شاید اگر حواسمو جمع میکردم میتونستم جلوش رو بگیرم که خودکشی نکنه.
- Moral Guilt:
احساس گناهی که فکر میکنید مرگ اون شخص جزای گناهانتونه و نیرویی تصمیم گرفته با گرفتن این شخص ازتون شما رو مجازات کنه.
- Role Guilt:
احساس گناهی که تو خواهر خوبی نبودی! باید بیشتر بهش زنگ میزدی. تو مادر خوبی نبودی! باید وقتی میگفت حالم بده بهش توجه میکردی. تو برادر خوبی نبودی! چرا فقط سالی یکبار میدیدیش؟
- Survival Guilt:
احساس گناهی که جفتمون باهم توی ماشین بودیم! چرا فقط من زنده موندم؟ همهی ما باهم توی ارتش بودیم! چرا فقط من برگشتم؟ اون باید به جای من زنده میموند. چرا من؟
- Grief Guilt:
احساس گناهی که چرا خیلی ناراحت نیستم؟ چرا خودمو زندانی نمیکنم و چرا دارم شام میخورم؟ چرا صبح تا شب گریه نمیکنم؟ باید بیشتر تلاش کنم باید لباس سفیدی که خریدم رو بسوزونم.
- Recovery Guilt:
احساس گناهی که چرا حالم خوبه؟ چرا دیگه انقدر دلتنگش نمیشم؟ اشتباهه انقدر زود کنار اومدم؟
(این لیست ثبت شده نیست و فقط حاصل تحقیقات دونفره ولی میتونه مسئله رو بهتر براتون توضیح بده.)
- Causation Guilt:
حس گناهی که شاید اگر بیشتر اصرار میکردم مادرم بره دکتر الان اینجا بود. شاید اگر حواسمو جمع میکردم میتونستم جلوش رو بگیرم که خودکشی نکنه.
- Moral Guilt:
احساس گناهی که فکر میکنید مرگ اون شخص جزای گناهانتونه و نیرویی تصمیم گرفته با گرفتن این شخص ازتون شما رو مجازات کنه.
- Role Guilt:
احساس گناهی که تو خواهر خوبی نبودی! باید بیشتر بهش زنگ میزدی. تو مادر خوبی نبودی! باید وقتی میگفت حالم بده بهش توجه میکردی. تو برادر خوبی نبودی! چرا فقط سالی یکبار میدیدیش؟
- Survival Guilt:
احساس گناهی که جفتمون باهم توی ماشین بودیم! چرا فقط من زنده موندم؟ همهی ما باهم توی ارتش بودیم! چرا فقط من برگشتم؟ اون باید به جای من زنده میموند. چرا من؟
- Grief Guilt:
احساس گناهی که چرا خیلی ناراحت نیستم؟ چرا خودمو زندانی نمیکنم و چرا دارم شام میخورم؟ چرا صبح تا شب گریه نمیکنم؟ باید بیشتر تلاش کنم باید لباس سفیدی که خریدم رو بسوزونم.
- Recovery Guilt:
احساس گناهی که چرا حالم خوبه؟ چرا دیگه انقدر دلتنگش نمیشم؟ اشتباهه انقدر زود کنار اومدم؟
(این لیست ثبت شده نیست و فقط حاصل تحقیقات دونفره ولی میتونه مسئله رو بهتر براتون توضیح بده.)
و اشکالی نداره اگه همچین حسی داریم. هرچند غیرمنطقی باشه و هرچند واقعیت نداشته باشه. شما نمیتونید جلوی احساساتتون رو بگیرید. بالاخره از یه جایی میزنه بیرون و هیچکس حق نداره بهتون بگه تمومش کنید. هیچکس نداره برای شما زمان تعیین کنه.
ولی سوگواری و احساس گناه تا چه زمانی درسته و خطرناک نیست؟
ولی سوگواری و احساس گناه تا چه زمانی درسته و خطرناک نیست؟
اینجا دوباره به مرد برمیگردیم.
احساس گناهش بیست سال همراهش بود.
چرا؟ دلیلش باعث شد برسم به...
بیاین برگردیم به دوران کرونا.
احساس گناهش بیست سال همراهش بود.
چرا؟ دلیلش باعث شد برسم به...
بیاین برگردیم به دوران کرونا.
شروع کرونا و قرنطینه و افزایش مرگ و میر باعث شدت گرفتن مشکلات جسمی و روحی ناشی از سوگواری شد. چرا؟
مردم نمیتونستن اونطور که میخوان با غمشون کنار بیان. نمیتونستن گروهی برای بهبودی بیمار دعا کنن، نمیتونستن موقع مرگ بیمار حضور داشته باشن. نمیتونستن مراسم خاکسپاری رو اونطور که باید انجام بدن. نمیتونستن با کنار بقیه بود سوگشون رو شریک شن.
نتیجه؟ احساس گناه شدید.
مردم نمیتونستن اونطور که میخوان با غمشون کنار بیان. نمیتونستن گروهی برای بهبودی بیمار دعا کنن، نمیتونستن موقع مرگ بیمار حضور داشته باشن. نمیتونستن مراسم خاکسپاری رو اونطور که باید انجام بدن. نمیتونستن با کنار بقیه بود سوگشون رو شریک شن.
نتیجه؟ احساس گناه شدید.
و انقدر شدت این اتفاقات بالا بود که باعث شد بالاخره اختلال سوگ طولانی مدت، prolonged grief disorder PGD توی راهنمای تشخیصی و آماری اختلالهای روانی ثبت و به رسمیت شناخته بشه.
این اختلال چیه؟ وقتی حس غم و گناه برای فرد فوت شده توی کودکان بیشتر از شش ماه و بزرگسالان بیشتر از ۱۲ ماه طول بکشه باعث به وجود اومدن سوگ مزمن میشه.
شما قبول نمیکنید اون فرده یا برعکس! حس میکنید بخشی از خودتون هم همراه اون فرد مرده. غذا نمیخورید یا پرخوری شدید دارید. احساسات دیگهتون کمرنگ شدن و روابطتون با بقیه تحت تاثیر قرار گرفته. از چشم باز کردن تا خوابیدن هرچیزی ممکنه شما رو یاد اون فرد بندازه و از موضوعات مربوط بهش فرار میکنید. ممکنه شغلتون رو از دست بدید. زنده بودنتون اونقدر اهمیت نداشته باشه. بیماریهای جسمی متعدد پیدا کنید و تمام باورهاتون رو از دست بدید.
شما قبول نمیکنید اون فرده یا برعکس! حس میکنید بخشی از خودتون هم همراه اون فرد مرده. غذا نمیخورید یا پرخوری شدید دارید. احساسات دیگهتون کمرنگ شدن و روابطتون با بقیه تحت تاثیر قرار گرفته. از چشم باز کردن تا خوابیدن هرچیزی ممکنه شما رو یاد اون فرد بندازه و از موضوعات مربوط بهش فرار میکنید. ممکنه شغلتون رو از دست بدید. زنده بودنتون اونقدر اهمیت نداشته باشه. بیماریهای جسمی متعدد پیدا کنید و تمام باورهاتون رو از دست بدید.
البته سوگ به شکل متفاوتی توی کودکان ظاهر میشه.
تا دو سالگی دنبالش میگردن. وزن کم میکنن و لجباز میشن و ممکنه باعث بشه که از همون سن دچار اضطراب جدایی بشن.
دو تا چهارسالگی دچار حس ترک شدگی و طرد شدگی میشن. اونقدر قدرت تخیلشون شکل نگرفته برای همین فکر میکنن اون شخص فقط رفته! توی سن بیشترین درک رو نسبت به احساسات اطرافیانشون دارن و ممکنه باعث پرخاشگریشون بشه. کابوس ببینن و بیدلیل گریه کنن و همچنان دنبال شخص بگردن با اینکه متوجهن که برنمیگرده.
چهار تا هفت سالگی بیشتر توی بازی و نقاشی خودش رو نشون میده. ممکنه با عروسکهاشون طوری بازی کنن که انگار یکی مرده و این بار سوال میپرسن که اون شخص کجاست؟
و اینجا تازه با کانسپت مرگ آشنا میشنن و براشون سوال پیش میاد. دنبال جلب توجه میگردن و رفتار اطرافیانشون رو تقلید میکنن و به شخصی که شبیه فرد فوت شده باشه وابسته میشن.
هفت تا ده سالگی کاملا با مفهوم مرگ آشناست. اینبار میترسه که نکنه بقیه ترکش کنن یا اونا هم بمیرن؟ و یا ممکنه از بقیه تقلید کنن ( مخصوصا از شخص فوت شده و نقشی که توی زندگیشون داشته) و احساساتشون رو اونقدر که باید نشون ندن و طور دیگهای تخلیهش کنن.
و ده تا دوازده سالگی اون غم بیشتر به شکل خشم و پرخاشگری ابراز میشه و انگار وجود اون حس و بیشتر دنبال جواب میگرده.
تا دو سالگی دنبالش میگردن. وزن کم میکنن و لجباز میشن و ممکنه باعث بشه که از همون سن دچار اضطراب جدایی بشن.
دو تا چهارسالگی دچار حس ترک شدگی و طرد شدگی میشن. اونقدر قدرت تخیلشون شکل نگرفته برای همین فکر میکنن اون شخص فقط رفته! توی سن بیشترین درک رو نسبت به احساسات اطرافیانشون دارن و ممکنه باعث پرخاشگریشون بشه. کابوس ببینن و بیدلیل گریه کنن و همچنان دنبال شخص بگردن با اینکه متوجهن که برنمیگرده.
چهار تا هفت سالگی بیشتر توی بازی و نقاشی خودش رو نشون میده. ممکنه با عروسکهاشون طوری بازی کنن که انگار یکی مرده و این بار سوال میپرسن که اون شخص کجاست؟
و اینجا تازه با کانسپت مرگ آشنا میشنن و براشون سوال پیش میاد. دنبال جلب توجه میگردن و رفتار اطرافیانشون رو تقلید میکنن و به شخصی که شبیه فرد فوت شده باشه وابسته میشن.
هفت تا ده سالگی کاملا با مفهوم مرگ آشناست. اینبار میترسه که نکنه بقیه ترکش کنن یا اونا هم بمیرن؟ و یا ممکنه از بقیه تقلید کنن ( مخصوصا از شخص فوت شده و نقشی که توی زندگیشون داشته) و احساساتشون رو اونقدر که باید نشون ندن و طور دیگهای تخلیهش کنن.
و ده تا دوازده سالگی اون غم بیشتر به شکل خشم و پرخاشگری ابراز میشه و انگار وجود اون حس و بیشتر دنبال جواب میگرده.
حالا چطور باید با فردی که حس گناه داره رفتار کرد؟ بهشون نگید عیبی نداره تقصیر اونا نیست. بهشون نگید نباید همچین حسی داشته باشن و کارشون غلطه. شما نمیتونید احساسات کسی رو متوقف کنید و طوری رفتار نکنید که انگار چیزی توشون اشتباهه و نیاز دارن درستش کنن. فقط دارید هیزم اضافه میکنید.
باور کنید بیشتر وقتها خودشون میدونن. فقط کنارش باشید و حواستون به نیازهاشون باشه و کاری کنین که بدونن هستین.
باور کنید بیشتر وقتها خودشون میدونن. فقط کنارش باشید و حواستون به نیازهاشون باشه و کاری کنین که بدونن هستین.