وقتی کسی که برات مهمه،
اونقدر عمیق و صادقانه باهات مهربون بوده
که خودتو، درونت، تمام وجودت رو گذاشتی کف دستش…
و بعد، همون آدم،
با یه جمله، با یه نگاهِ سرد،
با همون سکوت لعنتی،
زهرشو میریزه توی روحت،
نه اینکه بکشتت،
نه…
فقط طوری زخمت میزنه که خودت دستبهکار شی.
دیگه نه حرفی میمونه برای گفتن،
نه اشکی برای ریختن،
فقط یه سیاهی گُر گرفته توی قفسهی سینهت
که هر دم، نفستو میسوزونه.
و میفهمی که
محبت بعضیها…
مثل چاقوئه؛
نه از پشت،
بلکه از روبرو فرو میره،
با لبخند.
اونقدر عمیق و صادقانه باهات مهربون بوده
که خودتو، درونت، تمام وجودت رو گذاشتی کف دستش…
و بعد، همون آدم،
با یه جمله، با یه نگاهِ سرد،
با همون سکوت لعنتی،
زهرشو میریزه توی روحت،
نه اینکه بکشتت،
نه…
فقط طوری زخمت میزنه که خودت دستبهکار شی.
دیگه نه حرفی میمونه برای گفتن،
نه اشکی برای ریختن،
فقط یه سیاهی گُر گرفته توی قفسهی سینهت
که هر دم، نفستو میسوزونه.
و میفهمی که
محبت بعضیها…
مثل چاقوئه؛
نه از پشت،
بلکه از روبرو فرو میره،
با لبخند.
🤔1💔1
در دل سکوت سنگ، تو ایستادهای...
با دستانی از مرمر، بینبض، بیلرزش،
و من، گمشده در تمنای لمسی
که هرگز پاسخ نگرفت.
تو را نساخته بودند برای دوستداشتن،
تو را تراشیدند برای ستایش،
برای آنکه بیجان باشی
اما جاودانه.
و من،
با گناهی شیرین در جان،
بر آن دستان سرد بوسه نهادم،
انگار که عشق، درون سنگ هم میتپد.
چه وهم غریبیست
که دل از آنِ چیزی شود
که هرگز ندیده، نشنیده، و نزیسته است...
اما تو،
با همان سکوت محتشم و حضور تلخ،
شکوهمندترین تنهایی منی.
با دستانی از مرمر، بینبض، بیلرزش،
و من، گمشده در تمنای لمسی
که هرگز پاسخ نگرفت.
تو را نساخته بودند برای دوستداشتن،
تو را تراشیدند برای ستایش،
برای آنکه بیجان باشی
اما جاودانه.
و من،
با گناهی شیرین در جان،
بر آن دستان سرد بوسه نهادم،
انگار که عشق، درون سنگ هم میتپد.
چه وهم غریبیست
که دل از آنِ چیزی شود
که هرگز ندیده، نشنیده، و نزیسته است...
اما تو،
با همان سکوت محتشم و حضور تلخ،
شکوهمندترین تنهایی منی.
❤2
من، فردای روز رفتن توام.
نه در شمار تقویمم، نه در حافظهی زمان.
چیزی میان سوگواری خاموش یک روح،
و ادامهی بیمعنای تپشهای قلبی که دیگر نذر هیچ آغوشی نیست.
نه گریهام گرفت، نه جهانم فرو ریخت…
تنها چیزی در من ترک برداشت،
که صدایش را جز شب نشنید.
من آن خمشِ بلندم بعد از وداع.
آن نقطهام، پس از جملهای که نگفته ماند.
آن فضای تهیام،
میان دو نگاه،
که زمانی عاشقانه بودند… و اکنون فقط عبور.
در من، مرگ نغمه زد؛
اما نه با فریاد،
که با لطافت زهر.
و اینک منم،
نه شکسته، نه سالم،
فقط ...
دیگر ...
نبودنِ تو را زیسته.
نه در شمار تقویمم، نه در حافظهی زمان.
چیزی میان سوگواری خاموش یک روح،
و ادامهی بیمعنای تپشهای قلبی که دیگر نذر هیچ آغوشی نیست.
نه گریهام گرفت، نه جهانم فرو ریخت…
تنها چیزی در من ترک برداشت،
که صدایش را جز شب نشنید.
من آن خمشِ بلندم بعد از وداع.
آن نقطهام، پس از جملهای که نگفته ماند.
آن فضای تهیام،
میان دو نگاه،
که زمانی عاشقانه بودند… و اکنون فقط عبور.
در من، مرگ نغمه زد؛
اما نه با فریاد،
که با لطافت زهر.
و اینک منم،
نه شکسته، نه سالم،
فقط ...
دیگر ...
نبودنِ تو را زیسته.
💅2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شکاف بیصدای میان پشتم، معبدیست از خاموشی و خاکستر.
هر خمِ جوهر، نوحهایست برای زخمی که نمرده… فقط عمیقتر شده.
نقشها، استخوانهای سوختهام را به رقصی اجباری واداشتهاند،
و سکوت، تنها صداییست که هنوز از من باقیست.
تنم را نوشتم، واژهبهواژه،
تا فراموش نکنم: حتی سایهها هم، روزی پشت میکنند.
هر خمِ جوهر، نوحهایست برای زخمی که نمرده… فقط عمیقتر شده.
نقشها، استخوانهای سوختهام را به رقصی اجباری واداشتهاند،
و سکوت، تنها صداییست که هنوز از من باقیست.
تنم را نوشتم، واژهبهواژه،
تا فراموش نکنم: حتی سایهها هم، روزی پشت میکنند.
❤5
همهچیز بوی فرسودگی میدهد.
انگار ساعتها از حرکت ایستادهاند و زمان، فقط در تاریکی چشمانم پوسیده.
ذهنم خالیست، اما پر از صدا.
بدنم ایستاده، ولی هر لحظه امکان فروریختنش هست، بیصدا، بیدفاع، درست مثل دیواری قدیمی در کوچهای بیرهگذر.
درونم جنگیست بیبرنده.
جایی میان خستگی و خشم، میان درد و بیحسی.
نه اشک میریزد، نه فریاد میکشد… فقط نفس میکشد، انگار نفس کشیدن، تنها وظیفهایست که هنوز نتوانسته زمین بگذارد.
احساس میکنم روحم روی زانو نشسته،
سرش را میان دستهایش گرفته،
و دارد بیصدا خود را دلداری میدهد که:
«میگذرد… لابد میگذرد…»
اما نمیگذرد.
روزها در هم فرو میروند، شبها تهنشین میشوند توی خون،
و من…
تنها کاری که بلدم، ادامه دادن است.
نه از سر امید،
بلکه از سر عادت.
انگار ساعتها از حرکت ایستادهاند و زمان، فقط در تاریکی چشمانم پوسیده.
ذهنم خالیست، اما پر از صدا.
بدنم ایستاده، ولی هر لحظه امکان فروریختنش هست، بیصدا، بیدفاع، درست مثل دیواری قدیمی در کوچهای بیرهگذر.
درونم جنگیست بیبرنده.
جایی میان خستگی و خشم، میان درد و بیحسی.
نه اشک میریزد، نه فریاد میکشد… فقط نفس میکشد، انگار نفس کشیدن، تنها وظیفهایست که هنوز نتوانسته زمین بگذارد.
احساس میکنم روحم روی زانو نشسته،
سرش را میان دستهایش گرفته،
و دارد بیصدا خود را دلداری میدهد که:
«میگذرد… لابد میگذرد…»
اما نمیگذرد.
روزها در هم فرو میروند، شبها تهنشین میشوند توی خون،
و من…
تنها کاری که بلدم، ادامه دادن است.
نه از سر امید،
بلکه از سر عادت.
👏3
از دل تاریکی بازگشتم،
نه همان که رفتم،
که خاموشتر و سنگینتر.
اما هنوز میتوانم در روزهای عادی قدم بزنم،
با زخمی که آموختهام پنهانش کنم.
نه همان که رفتم،
که خاموشتر و سنگینتر.
اما هنوز میتوانم در روزهای عادی قدم بزنم،
با زخمی که آموختهام پنهانش کنم.
❤1