من، فردای روز رفتن توام.
نه در شمار تقویمم، نه در حافظهی زمان.
چیزی میان سوگواری خاموش یک روح،
و ادامهی بیمعنای تپشهای قلبی که دیگر نذر هیچ آغوشی نیست.
نه گریهام گرفت، نه جهانم فرو ریخت…
تنها چیزی در من ترک برداشت،
که صدایش را جز شب نشنید.
من آن خمشِ بلندم بعد از وداع.
آن نقطهام، پس از جملهای که نگفته ماند.
آن فضای تهیام،
میان دو نگاه،
که زمانی عاشقانه بودند… و اکنون فقط عبور.
در من، مرگ نغمه زد؛
اما نه با فریاد،
که با لطافت زهر.
و اینک منم،
نه شکسته، نه سالم،
فقط ...
دیگر ...
نبودنِ تو را زیسته.
نه در شمار تقویمم، نه در حافظهی زمان.
چیزی میان سوگواری خاموش یک روح،
و ادامهی بیمعنای تپشهای قلبی که دیگر نذر هیچ آغوشی نیست.
نه گریهام گرفت، نه جهانم فرو ریخت…
تنها چیزی در من ترک برداشت،
که صدایش را جز شب نشنید.
من آن خمشِ بلندم بعد از وداع.
آن نقطهام، پس از جملهای که نگفته ماند.
آن فضای تهیام،
میان دو نگاه،
که زمانی عاشقانه بودند… و اکنون فقط عبور.
در من، مرگ نغمه زد؛
اما نه با فریاد،
که با لطافت زهر.
و اینک منم،
نه شکسته، نه سالم،
فقط ...
دیگر ...
نبودنِ تو را زیسته.
💅2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شکاف بیصدای میان پشتم، معبدیست از خاموشی و خاکستر.
هر خمِ جوهر، نوحهایست برای زخمی که نمرده… فقط عمیقتر شده.
نقشها، استخوانهای سوختهام را به رقصی اجباری واداشتهاند،
و سکوت، تنها صداییست که هنوز از من باقیست.
تنم را نوشتم، واژهبهواژه،
تا فراموش نکنم: حتی سایهها هم، روزی پشت میکنند.
هر خمِ جوهر، نوحهایست برای زخمی که نمرده… فقط عمیقتر شده.
نقشها، استخوانهای سوختهام را به رقصی اجباری واداشتهاند،
و سکوت، تنها صداییست که هنوز از من باقیست.
تنم را نوشتم، واژهبهواژه،
تا فراموش نکنم: حتی سایهها هم، روزی پشت میکنند.
❤5
همهچیز بوی فرسودگی میدهد.
انگار ساعتها از حرکت ایستادهاند و زمان، فقط در تاریکی چشمانم پوسیده.
ذهنم خالیست، اما پر از صدا.
بدنم ایستاده، ولی هر لحظه امکان فروریختنش هست، بیصدا، بیدفاع، درست مثل دیواری قدیمی در کوچهای بیرهگذر.
درونم جنگیست بیبرنده.
جایی میان خستگی و خشم، میان درد و بیحسی.
نه اشک میریزد، نه فریاد میکشد… فقط نفس میکشد، انگار نفس کشیدن، تنها وظیفهایست که هنوز نتوانسته زمین بگذارد.
احساس میکنم روحم روی زانو نشسته،
سرش را میان دستهایش گرفته،
و دارد بیصدا خود را دلداری میدهد که:
«میگذرد… لابد میگذرد…»
اما نمیگذرد.
روزها در هم فرو میروند، شبها تهنشین میشوند توی خون،
و من…
تنها کاری که بلدم، ادامه دادن است.
نه از سر امید،
بلکه از سر عادت.
انگار ساعتها از حرکت ایستادهاند و زمان، فقط در تاریکی چشمانم پوسیده.
ذهنم خالیست، اما پر از صدا.
بدنم ایستاده، ولی هر لحظه امکان فروریختنش هست، بیصدا، بیدفاع، درست مثل دیواری قدیمی در کوچهای بیرهگذر.
درونم جنگیست بیبرنده.
جایی میان خستگی و خشم، میان درد و بیحسی.
نه اشک میریزد، نه فریاد میکشد… فقط نفس میکشد، انگار نفس کشیدن، تنها وظیفهایست که هنوز نتوانسته زمین بگذارد.
احساس میکنم روحم روی زانو نشسته،
سرش را میان دستهایش گرفته،
و دارد بیصدا خود را دلداری میدهد که:
«میگذرد… لابد میگذرد…»
اما نمیگذرد.
روزها در هم فرو میروند، شبها تهنشین میشوند توی خون،
و من…
تنها کاری که بلدم، ادامه دادن است.
نه از سر امید،
بلکه از سر عادت.
👏3
از دل تاریکی بازگشتم،
نه همان که رفتم،
که خاموشتر و سنگینتر.
اما هنوز میتوانم در روزهای عادی قدم بزنم،
با زخمی که آموختهام پنهانش کنم.
نه همان که رفتم،
که خاموشتر و سنگینتر.
اما هنوز میتوانم در روزهای عادی قدم بزنم،
با زخمی که آموختهام پنهانش کنم.
❤1
"خون اتش "
زنجیرها بر تنش سنگینی میکردند، اما نه به اندازهٔ خیانتی که قلبش را درید.
چشمان طلاییاش خیره بود به آتشی که برای بلعیدنش زبانه میکشید؛ آتشی که بوی گوشت سوختهٔ نسلش را در هوا پخش کرده بود.
لبهایش هنوز طعم خون را داشتند، رد سرخی که مثل نفرینی باقی مانده بود.
اما درد زبانههای شعلهها، از درد نبودن او کمتر بود؛ همان پسری که در نگاهش پناه یافته بود و حالا با دستهای خودش او را به سوزاندن سپرد.
خندید… نه از شادی، که از شکستن.
برای نخستینبار، قدرت جاودانهاش بیمعنا شد. او میتوانست بگریزد، میتوانست کشتار به پا کند، میتوانست این شهر را به خون بکشد…
اما ایستاد. چون آنچه او را در زنجیر کشید، نه آهن بود، نه آتش—بلکه عشق بود.
عشقی که به خون بدل شد، و در آتش شعله کشید.
این، آخرین پرستش یک خونآشام بود.
نه به جاودانگی، نه به قدرت,بلکه به او.
زنجیرها بر تنش سنگینی میکردند، اما نه به اندازهٔ خیانتی که قلبش را درید.
چشمان طلاییاش خیره بود به آتشی که برای بلعیدنش زبانه میکشید؛ آتشی که بوی گوشت سوختهٔ نسلش را در هوا پخش کرده بود.
لبهایش هنوز طعم خون را داشتند، رد سرخی که مثل نفرینی باقی مانده بود.
اما درد زبانههای شعلهها، از درد نبودن او کمتر بود؛ همان پسری که در نگاهش پناه یافته بود و حالا با دستهای خودش او را به سوزاندن سپرد.
خندید… نه از شادی، که از شکستن.
برای نخستینبار، قدرت جاودانهاش بیمعنا شد. او میتوانست بگریزد، میتوانست کشتار به پا کند، میتوانست این شهر را به خون بکشد…
اما ایستاد. چون آنچه او را در زنجیر کشید، نه آهن بود، نه آتش—بلکه عشق بود.
عشقی که به خون بدل شد، و در آتش شعله کشید.
این، آخرین پرستش یک خونآشام بود.
نه به جاودانگی، نه به قدرت,بلکه به او.
💔2👍1