VarK.Realm – Telegram
VarK.Realm
64 subscribers
163 photos
27 videos
23 links
اینجا سکوت با رنگ حرف می‌زند،
و سایه‌ها قصه می‌گویند...
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شکاف بی‌صدای میان پشتم، معبدی‌ست از خاموشی و خاکستر.
هر خمِ جوهر، نوحه‌ای‌ست برای زخمی که نمرده… فقط عمیق‌تر شده.
نقش‌ها، استخوان‌های سوخته‌ام را به رقصی اجباری واداشته‌اند،
و سکوت، تنها صدایی‌ست که هنوز از من باقی‌ست.
تنم را نوشتم، واژه‌به‌واژه،
تا فراموش نکنم: حتی سایه‌ها هم، روزی پشت می‌کنند.
5
همه‌چیز بوی فرسودگی می‌دهد.
انگار ساعت‌ها از حرکت ایستاده‌اند و زمان، فقط در تاریکی چشمانم پوسیده.
ذهنم خالی‌ست، اما پر از صدا.
بدنم ایستاده، ولی هر لحظه امکان فروریختنش هست، بی‌صدا، بی‌دفاع، درست مثل دیواری قدیمی در کوچه‌ای بی‌رهگذر.

درونم جنگی‌ست بی‌برنده.
جایی میان خستگی و خشم، میان درد و بی‌حسی.
نه اشک می‌ریزد، نه فریاد می‌کشد… فقط نفس می‌کشد، انگار نفس کشیدن، تنها وظیفه‌ای‌ست که هنوز نتوانسته زمین بگذارد.

احساس می‌کنم روحم روی زانو نشسته،
سرش را میان دست‌هایش گرفته،
و دارد بی‌صدا خود را دلداری می‌دهد که:
«می‌گذرد… لابد می‌گذرد…»

اما نمی‌گذرد.
روزها در هم فرو می‌روند، شب‌ها ته‌نشین می‌شوند توی خون،
و من…
تنها کاری که بلدم، ادامه دادن است.
نه از سر امید،
بلکه از سر عادت.
👏3
از دل تاریکی بازگشتم،
نه همان که رفتم،
که خاموش‌تر و سنگین‌تر.
اما هنوز می‌توانم در روزهای عادی قدم بزنم،
با زخمی که آموخته‌ام پنهانش کنم.
1
The shadow wears my face better than I ever could...
3
«زیبایی در من می‌سوزد،
همچون تاجی از آتش و خون.
من نفرینی‌ام که حتی جاودانگی را زخم می‌زنم.»
6👏1
دیگر در من شوقی برای زیستن نمانده است.
هر روز، تنها تکرار ملالی‌ست که در رگ‌هایم می‌چرخد.
جهان با تمام صداهایش مرا فرا می‌خواند،
اما درونم، خلأیی سردتر از مرگ خانه کرده.
نه امیدی برای فردا،
نه دلیلی برای ماندن.
من تنها سایه‌ای‌ام که به اجبار نفس می‌کشد،
و حتی مرگ هم برایم به رؤیایی دور بدل شده است.
🕊21
5💔1
"خون اتش "

زنجیرها بر تنش سنگینی می‌کردند، اما نه به اندازهٔ خیانتی که قلبش را درید.
چشمان طلایی‌اش خیره بود به آتشی که برای بلعیدنش زبانه می‌کشید؛ آتشی که بوی گوشت سوختهٔ نسلش را در هوا پخش کرده بود.
لب‌هایش هنوز طعم خون را داشتند، رد سرخی که مثل نفرینی باقی مانده بود.
اما درد زبانه‌های شعله‌ها، از درد نبودن او کمتر بود؛ همان پسری که در نگاهش پناه یافته بود و حالا با دست‌های خودش او را به سوزاندن سپرد.

خندید… نه از شادی، که از شکستن.
برای نخستین‌بار، قدرت جاودانه‌اش بی‌معنا شد. او می‌توانست بگریزد، می‌توانست کشتار به پا کند، می‌توانست این شهر را به خون بکشد…
اما ایستاد. چون آنچه او را در زنجیر کشید، نه آهن بود، نه آتش—بلکه عشق بود.
عشقی که به خون بدل شد، و در آتش شعله کشید.

این، آخرین پرستش یک خون‌آشام بود.
نه به جاودانگی، نه به قدرت,بلکه به او.
💔2👍1
❤‍🔥42🔥1
"بانوی لکه‌های ماه"

در دل شهری خاموش، کتابفروشی کوچکی بود که هیچ نقشه‌ای نشانش نمی‌داد. تنها کسانی آن را می‌یافتند که واقعاً به دنبال چیزی گمشده بودند.
صاحب کتابفروشی، بانویی با موهای سرخ و چشمانی سبز، لکه‌هایی بر پوست داشت که در نور شمع چون تکه‌های ماه می‌درخشیدند. مردم پچ‌پچ می‌کردند که او از تبار جادوگران ستاره‌خوان است، و هر کتابی که از قفسه برمی‌داشت، سرنوشت خواننده را تغییر می‌داد.

قفسه‌ها زمزمه می‌کردند، جلدهای چرمی نفس می‌کشیدند و هر بار که کسی کتابی را می‌گشود، نسیمی از دنیایی دیگر برمی‌خاست.
شب‌ها که درها بسته می‌شد، بانو میان قفسه‌ها می‌رقصید و لکه‌های روشن پوستش مثل نقشه‌ای آسمانی، راه را برای ارواح قصه‌ها روشن می‌کرد.

می‌گفتند هرکس جرئت کند با او نگاهش را گره بزند، می‌تواند در آن چشمان سبز، سرنوشت خودش را بخواند…
4
هر فصلی رازی در دل دارد؛ گاه در سکوتی عمیق و گاه در تپش‌های خاموش. آنچه در گذر زمان باقی می‌ماند، نه رنگ‌هاست و نه اشکال، که زمزمه‌ی پنهانی‌ست میان دل و خیال. و چه خوش است که این نجوا، همواره راهی به درون خویش می‌گشاید.
4👏1
4
Loading... 🤤🕷🕸🩷🩷
2👍1