"خون اتش "
زنجیرها بر تنش سنگینی میکردند، اما نه به اندازهٔ خیانتی که قلبش را درید.
چشمان طلاییاش خیره بود به آتشی که برای بلعیدنش زبانه میکشید؛ آتشی که بوی گوشت سوختهٔ نسلش را در هوا پخش کرده بود.
لبهایش هنوز طعم خون را داشتند، رد سرخی که مثل نفرینی باقی مانده بود.
اما درد زبانههای شعلهها، از درد نبودن او کمتر بود؛ همان پسری که در نگاهش پناه یافته بود و حالا با دستهای خودش او را به سوزاندن سپرد.
خندید… نه از شادی، که از شکستن.
برای نخستینبار، قدرت جاودانهاش بیمعنا شد. او میتوانست بگریزد، میتوانست کشتار به پا کند، میتوانست این شهر را به خون بکشد…
اما ایستاد. چون آنچه او را در زنجیر کشید، نه آهن بود، نه آتش—بلکه عشق بود.
عشقی که به خون بدل شد، و در آتش شعله کشید.
این، آخرین پرستش یک خونآشام بود.
نه به جاودانگی، نه به قدرت,بلکه به او.
زنجیرها بر تنش سنگینی میکردند، اما نه به اندازهٔ خیانتی که قلبش را درید.
چشمان طلاییاش خیره بود به آتشی که برای بلعیدنش زبانه میکشید؛ آتشی که بوی گوشت سوختهٔ نسلش را در هوا پخش کرده بود.
لبهایش هنوز طعم خون را داشتند، رد سرخی که مثل نفرینی باقی مانده بود.
اما درد زبانههای شعلهها، از درد نبودن او کمتر بود؛ همان پسری که در نگاهش پناه یافته بود و حالا با دستهای خودش او را به سوزاندن سپرد.
خندید… نه از شادی، که از شکستن.
برای نخستینبار، قدرت جاودانهاش بیمعنا شد. او میتوانست بگریزد، میتوانست کشتار به پا کند، میتوانست این شهر را به خون بکشد…
اما ایستاد. چون آنچه او را در زنجیر کشید، نه آهن بود، نه آتش—بلکه عشق بود.
عشقی که به خون بدل شد، و در آتش شعله کشید.
این، آخرین پرستش یک خونآشام بود.
نه به جاودانگی، نه به قدرت,بلکه به او.
💔2👍1
"بانوی لکههای ماه"
در دل شهری خاموش، کتابفروشی کوچکی بود که هیچ نقشهای نشانش نمیداد. تنها کسانی آن را مییافتند که واقعاً به دنبال چیزی گمشده بودند.
صاحب کتابفروشی، بانویی با موهای سرخ و چشمانی سبز، لکههایی بر پوست داشت که در نور شمع چون تکههای ماه میدرخشیدند. مردم پچپچ میکردند که او از تبار جادوگران ستارهخوان است، و هر کتابی که از قفسه برمیداشت، سرنوشت خواننده را تغییر میداد.
قفسهها زمزمه میکردند، جلدهای چرمی نفس میکشیدند و هر بار که کسی کتابی را میگشود، نسیمی از دنیایی دیگر برمیخاست.
شبها که درها بسته میشد، بانو میان قفسهها میرقصید و لکههای روشن پوستش مثل نقشهای آسمانی، راه را برای ارواح قصهها روشن میکرد.
میگفتند هرکس جرئت کند با او نگاهش را گره بزند، میتواند در آن چشمان سبز، سرنوشت خودش را بخواند…
در دل شهری خاموش، کتابفروشی کوچکی بود که هیچ نقشهای نشانش نمیداد. تنها کسانی آن را مییافتند که واقعاً به دنبال چیزی گمشده بودند.
صاحب کتابفروشی، بانویی با موهای سرخ و چشمانی سبز، لکههایی بر پوست داشت که در نور شمع چون تکههای ماه میدرخشیدند. مردم پچپچ میکردند که او از تبار جادوگران ستارهخوان است، و هر کتابی که از قفسه برمیداشت، سرنوشت خواننده را تغییر میداد.
قفسهها زمزمه میکردند، جلدهای چرمی نفس میکشیدند و هر بار که کسی کتابی را میگشود، نسیمی از دنیایی دیگر برمیخاست.
شبها که درها بسته میشد، بانو میان قفسهها میرقصید و لکههای روشن پوستش مثل نقشهای آسمانی، راه را برای ارواح قصهها روشن میکرد.
میگفتند هرکس جرئت کند با او نگاهش را گره بزند، میتواند در آن چشمان سبز، سرنوشت خودش را بخواند…
❤4
زیر پوست شب، جایی که نفسها طعم زنگزدگی میگیرند، چیزی در من خاموش شد؛
نه فریادی بود، نه مرگی با شکوه، فقط سکوتی که مثل زهر، آهسته و بیرحم تمام ریشههایم را جوید.
روحم در آینههای کدرِ خاطرات پوسید، مثل چراغی که آخرین جرقههایش را در دل طوفان بلعیده شد.
هیچ دستی نبود که مرا بیدار کند، هیچ صدایی که بگوید «هنوز زنده هستی»؛
فقط چشمانی که وانمود میکردند میبینند، ولی جز سایهها چیزی نمیدیدند.
من ادامه دادم، با پوستی که بوی سرداب میداد و قلبی که فقط از عادت میتپید.
هیچکس نفهمید کسی که دارد راه میرود، لبخند میزند،
دیگر از جنس حیات نیست،
یک سایه هست که در روشنایی گم نمیشود،
یک خاطرهی فاسد که هنوز شکل انسان را به دوش میکشد.
آنجا که دیگر هیچ چیز نمیلرزد،
من از خودم جا ماندم،
نه زنده، نه مرده،
تنها یک حفرهی سیاه که با هر نگاهِ آشنا،
کمی عمیقتر میشود.
نه فریادی بود، نه مرگی با شکوه، فقط سکوتی که مثل زهر، آهسته و بیرحم تمام ریشههایم را جوید.
روحم در آینههای کدرِ خاطرات پوسید، مثل چراغی که آخرین جرقههایش را در دل طوفان بلعیده شد.
هیچ دستی نبود که مرا بیدار کند، هیچ صدایی که بگوید «هنوز زنده هستی»؛
فقط چشمانی که وانمود میکردند میبینند، ولی جز سایهها چیزی نمیدیدند.
من ادامه دادم، با پوستی که بوی سرداب میداد و قلبی که فقط از عادت میتپید.
هیچکس نفهمید کسی که دارد راه میرود، لبخند میزند،
دیگر از جنس حیات نیست،
یک سایه هست که در روشنایی گم نمیشود،
یک خاطرهی فاسد که هنوز شکل انسان را به دوش میکشد.
آنجا که دیگر هیچ چیز نمیلرزد،
من از خودم جا ماندم،
نه زنده، نه مرده،
تنها یک حفرهی سیاه که با هر نگاهِ آشنا،
کمی عمیقتر میشود.
🕊3
من وقتی چنل ارت بقیه رو میبینم پرام میریزه... جدا خیلی فعالن 😶😶😶
چجوری وقت میکنن؟
چجوری وقت میکنن؟
🤓5
کنار هم ایستادهایم؛ من و انعکاس کودکانهام. او یادم میآورد ریشههایم کجاست، و من به او نشان میدهم تا کجا آمدهایم. میان نگاههای ما، تاریخچهایست از درد، صبر، و زیباییِ دختر بچه ای کوچک که هنوز درون زنی نفس میکشد. این قاب، قصهی تمام من است؛ گذشتهای که دست در دست حال داده، و هر دو چشم به آینده دارند.
❤8🔥2