VarK.Realm – Telegram
VarK.Realm
62 subscribers
162 photos
27 videos
23 links
اینجا سکوت با رنگ حرف می‌زند،
و سایه‌ها قصه می‌گویند...
Download Telegram
Loading... 🤤🕷🕸🩷🩷
2👍1
Sometimes all it takes is to trust the colors,
and the world smiles back at you."
3👏1
زیر پوست شب، جایی که نفس‌ها طعم زنگ‌زدگی می‌گیرند، چیزی در من خاموش شد؛
نه فریادی بود، نه مرگی با شکوه، فقط سکوتی که مثل زهر، آهسته و بی‌رحم تمام ریشه‌هایم را جوید.
روحم در آینه‌های کدرِ خاطرات پوسید، مثل چراغی که آخرین جرقه‌هایش را در دل طوفان بلعیده شد.
هیچ دستی نبود که مرا بیدار کند، هیچ صدایی که بگوید «هنوز زنده هستی»؛
فقط چشمانی که وانمود می‌کردند می‌بینند، ولی جز سایه‌ها چیزی نمی‌دیدند.

من ادامه دادم، با پوستی که بوی سرداب می‌داد و قلبی که فقط از عادت می‌تپید.
هیچ‌کس نفهمید کسی که دارد راه می‌رود، لبخند می‌زند،
دیگر از جنس حیات نیست،
یک سایه هست که در روشنایی گم نمی‌شود،
یک خاطره‌ی فاسد که هنوز شکل انسان را به دوش می‌کشد.

آنجا که دیگر هیچ چیز نمی‌لرزد،
من از خودم جا ماندم،
نه زنده، نه مرده،
تنها یک حفره‌ی سیاه که با هر نگاهِ آشنا،
کمی عمیق‌تر می‌شود.
🕊3
4🔥2
6❤‍🔥1🔥1
من وقتی چنل ارت بقیه رو میبینم پرام می‌ریزه... جدا خیلی فعالن 😶😶😶
چجوری وقت میکنن؟
🤓5
کنار هم ایستاده‌ایم؛ من و انعکاس کودکانه‌ام. او یادم می‌آورد ریشه‌هایم کجاست، و من به او نشان می‌دهم تا کجا آمده‌ایم. میان نگاه‌های ما، تاریخچه‌ایست از درد، صبر، و زیباییِ دختر بچه ای کوچک که هنوز درون زنی نفس می‌کشد. این قاب، قصه‌ی تمام من است؛ گذشته‌ای که دست در دست حال داده، و هر دو چشم به آینده دارند.
8🔥2
یجور تو کار غرقم دلم برا وقتای نقاشی کشیدنم تنگ شده ...
😢6🌚1🤝1
New art is loading...
👏6🔥4
تا این تموم شه منم تموم شدم
4👏2🔥1
🔥6❤‍🔥3👏1
قفلی این روزا
🔥1
گویی در میانه‌ی تقدیری ترک‌خورده، پا بر مسیری نهادم که از همان آغاز، سرنوشتش به خونِ خاموشی نوشته شده بود. راهی که نه به روشنی صبحی می‌رسید، نه به فراموشی شبی؛ تنها کش می‌آمد، همچون رگی سیاه بر پیکرِ زمان، ممتد و بی‌رحم.
امروز هر بار که می‌خواهم برخیزم، گویی دستی از اعماقِ تاریکی بر سینه‌ام می‌نشیند,دستی که نه جسم دارد، نه نام؛ فقط وزنی‌ست از جنس گناه و گذشته.
نَفَسم در میانه‌ی گلو می‌پوسد؛ انگار هوا از من گریخته و آنچه مانده، مهی سرد است که خاکسترِ اشتباهاتم را در ریه‌هایم می‌کارد.
شب‌ها برمی‌گردم به لحظه‌ای که گم شدم؛ نه فریادی بود، نه هشدار.
فقط لغزشیِ آرام، چون افتادن برگِ خشکی در چاهی بی‌انتها.
اکنون خود را می‌نگرم؛ سایه‌ای از سایه‌ی پیشین، خاموش و فرسوده، بی‌آن‌که جرأتِ رهایی داشته باشد.
و دردناک‌تر آن‌که می‌دانم این مسیر، این زخمِ بی‌نام، حاصلِ انتخابی نبود؛ حکمِ رؤیایی بود که به دستِ خودم کشته شد.
در این سیاهیِ مطلق، تنها حقیقتی که باقی مانده، این است:
من سال‌هاست که راه را گم نکرده‌ام…
راه، مرا بلعیده است
2🕊1