من وقتی چنل ارت بقیه رو میبینم پرام میریزه... جدا خیلی فعالن 😶😶😶
چجوری وقت میکنن؟
چجوری وقت میکنن؟
🤓5
کنار هم ایستادهایم؛ من و انعکاس کودکانهام. او یادم میآورد ریشههایم کجاست، و من به او نشان میدهم تا کجا آمدهایم. میان نگاههای ما، تاریخچهایست از درد، صبر، و زیباییِ دختر بچه ای کوچک که هنوز درون زنی نفس میکشد. این قاب، قصهی تمام من است؛ گذشتهای که دست در دست حال داده، و هر دو چشم به آینده دارند.
❤8🔥2
گویی در میانهی تقدیری ترکخورده، پا بر مسیری نهادم که از همان آغاز، سرنوشتش به خونِ خاموشی نوشته شده بود. راهی که نه به روشنی صبحی میرسید، نه به فراموشی شبی؛ تنها کش میآمد، همچون رگی سیاه بر پیکرِ زمان، ممتد و بیرحم.
امروز هر بار که میخواهم برخیزم، گویی دستی از اعماقِ تاریکی بر سینهام مینشیند,دستی که نه جسم دارد، نه نام؛ فقط وزنیست از جنس گناه و گذشته.
نَفَسم در میانهی گلو میپوسد؛ انگار هوا از من گریخته و آنچه مانده، مهی سرد است که خاکسترِ اشتباهاتم را در ریههایم میکارد.
شبها برمیگردم به لحظهای که گم شدم؛ نه فریادی بود، نه هشدار.
فقط لغزشیِ آرام، چون افتادن برگِ خشکی در چاهی بیانتها.
اکنون خود را مینگرم؛ سایهای از سایهی پیشین، خاموش و فرسوده، بیآنکه جرأتِ رهایی داشته باشد.
و دردناکتر آنکه میدانم این مسیر، این زخمِ بینام، حاصلِ انتخابی نبود؛ حکمِ رؤیایی بود که به دستِ خودم کشته شد.
در این سیاهیِ مطلق، تنها حقیقتی که باقی مانده، این است:
من سالهاست که راه را گم نکردهام…
راه، مرا بلعیده است
امروز هر بار که میخواهم برخیزم، گویی دستی از اعماقِ تاریکی بر سینهام مینشیند,دستی که نه جسم دارد، نه نام؛ فقط وزنیست از جنس گناه و گذشته.
نَفَسم در میانهی گلو میپوسد؛ انگار هوا از من گریخته و آنچه مانده، مهی سرد است که خاکسترِ اشتباهاتم را در ریههایم میکارد.
شبها برمیگردم به لحظهای که گم شدم؛ نه فریادی بود، نه هشدار.
فقط لغزشیِ آرام، چون افتادن برگِ خشکی در چاهی بیانتها.
اکنون خود را مینگرم؛ سایهای از سایهی پیشین، خاموش و فرسوده، بیآنکه جرأتِ رهایی داشته باشد.
و دردناکتر آنکه میدانم این مسیر، این زخمِ بینام، حاصلِ انتخابی نبود؛ حکمِ رؤیایی بود که به دستِ خودم کشته شد.
در این سیاهیِ مطلق، تنها حقیقتی که باقی مانده، این است:
من سالهاست که راه را گم نکردهام…
راه، مرا بلعیده است
❤2🕊1