اینایی که مینویسن "رای من رونالدو" و امثالهم رو که میبینم دلم میخواد بنویسم "رای من ننت"
@abitpsycho
@abitpsycho
Forwarded from توییتر فارسی
کاش سنتِ حسنه ی معرفی مکان های خالی به زمان انتخابات محدود نشه...
@abitpsycho
@abitpsycho
طرف تا پریروز رو دوسیب اوردوز میکرد، الان میگه گل واسه سوسولاست...
@abitpsycho
@abitpsycho
حقیقتاً ، چه زندگی نامعقول و بیروحی را میگذرانم
حتی دلم نمیخواهد راجع به آن صحبتی به میان بیاورم.
این یکشنبه بدونِ اینکه افسرده باشم سر در گریبان بودم ، بدونِ اینکه به علتی احساسِ خستگی کنم از اینجا به آنجا نشستهام...و با این همه، هرچه کردم، آن احساسِ ضربهٔ مشت در گردن، همواره وجود داشته است.
« احساسِ اینکه ممکن است تو را از من بگیرند » چطور میتوانم چنین تشویشی را نداشته باشم، عزیزِ دلم، در حالیکه حقِ خودم نمیدانم، در حالیکه حقِ خودم نمیدانم که تو را برایِ خودم نگاهدارم ؟
خودت را، عزیزم، فریب نده... اشکالِ کار در مسافت نیست. برعکس، همین مسافت است که دستکم صورتِ ظاهرِ این را میدهد که من حقی نسبت به تو داشتهام و در حدی که کسی نتواند با دستهایی نامشخص به چیزی نامشخص بچسبد، به آن چسبیدهام.
حرفهای مشترک من و کافکا
#کافکا
@abitpsycho
حتی دلم نمیخواهد راجع به آن صحبتی به میان بیاورم.
این یکشنبه بدونِ اینکه افسرده باشم سر در گریبان بودم ، بدونِ اینکه به علتی احساسِ خستگی کنم از اینجا به آنجا نشستهام...و با این همه، هرچه کردم، آن احساسِ ضربهٔ مشت در گردن، همواره وجود داشته است.
« احساسِ اینکه ممکن است تو را از من بگیرند » چطور میتوانم چنین تشویشی را نداشته باشم، عزیزِ دلم، در حالیکه حقِ خودم نمیدانم، در حالیکه حقِ خودم نمیدانم که تو را برایِ خودم نگاهدارم ؟
خودت را، عزیزم، فریب نده... اشکالِ کار در مسافت نیست. برعکس، همین مسافت است که دستکم صورتِ ظاهرِ این را میدهد که من حقی نسبت به تو داشتهام و در حدی که کسی نتواند با دستهایی نامشخص به چیزی نامشخص بچسبد، به آن چسبیدهام.
حرفهای مشترک من و کافکا
#کافکا
@abitpsycho
از دنیا رانده، حسرت خوابی را میکشم که سراغم نمیآید و فقط موقعی سراغم میآید که مفصلهایم از خستگی درد میکند. بدنِ تکیدهام با رنج و آشوبی که حتی جرأت نمیکنم کاملاً به آن اعتراف کنم، با ترس و لرز به سوی نابودی میرود. در سرم تشنج هایی دارم حیرتانگیز.
حرفهای مشترک من و کافکا
#کافکا
حرفهای مشترک من و کافکا
#کافکا
حالم این روزا حال خوبی نیست...
دلت گرفته باشد ... که هی نفهمی ... که هی تو را نفهمند ...
که انقلاب را قدم بزنی ...
کافه به کافه زیرسیگاری بگیری ....
تفکرت را خالی کنی ...
دلم گرفته است ... نه اینکه کسی کاری کرده باشد ... نــــــــه ...
من آنقدر آدم گریز شده ام که کسی کارش به اطراف من هم نمی رسد ...!
دلم گرفته است که آنچه هستم را دوست دارم و آنچه هستند را می پذیرم ...
و آنچه هستم را نمی فهمند و دنیا هم به رویش نمی آورد این
تناقض را ...
پرم از رفت و آمد انسان هایی که گمشده ای دارند و آدم به آدم نشانی اش را می گیرند،
میدان انقلاب، سرزمین عجایبم شده. هندزفری را به خورد ِ گوشم می دهم!
و قدم می زنم ... هی می روم ...به چهار راه می خورم ... باز می روم
@abitpsycho
دلت گرفته باشد ... که هی نفهمی ... که هی تو را نفهمند ...
که انقلاب را قدم بزنی ...
کافه به کافه زیرسیگاری بگیری ....
تفکرت را خالی کنی ...
دلم گرفته است ... نه اینکه کسی کاری کرده باشد ... نــــــــه ...
من آنقدر آدم گریز شده ام که کسی کارش به اطراف من هم نمی رسد ...!
دلم گرفته است که آنچه هستم را دوست دارم و آنچه هستند را می پذیرم ...
و آنچه هستم را نمی فهمند و دنیا هم به رویش نمی آورد این
تناقض را ...
پرم از رفت و آمد انسان هایی که گمشده ای دارند و آدم به آدم نشانی اش را می گیرند،
میدان انقلاب، سرزمین عجایبم شده. هندزفری را به خورد ِ گوشم می دهم!
و قدم می زنم ... هی می روم ...به چهار راه می خورم ... باز می روم
@abitpsycho
گفتم «نرهغول اینجا چه میکنی؟»
آیدین گفت: «قربان، من هم دل دارم، هوس چای میکنم.»
«خفه شو، چایت را تو همان کاروانسرا بخور.»
آیدین روزنامهی دستش را مرتب تا کرد و در جیب بغلش گذاشت. گفت: «آدم چایای را میخورد که به شاشیدنش بیرزد.»
#سمفونی_مردگان
@abitpsycho
آیدین گفت: «قربان، من هم دل دارم، هوس چای میکنم.»
«خفه شو، چایت را تو همان کاروانسرا بخور.»
آیدین روزنامهی دستش را مرتب تا کرد و در جیب بغلش گذاشت. گفت: «آدم چایای را میخورد که به شاشیدنش بیرزد.»
#سمفونی_مردگان
@abitpsycho
آنقدر دلم برایت تنگ شده است که تمام وجودم درد میکند...
تو...
دنیا...
شاید دنیا آنقدر با ما بی وفایی کرد ...
این دنیا برایم تهوع آورترین چیز ممکن است...
شاید نفرت انگیز تر از آن دو پسری که با هم فیلم میبینند...
شاید به دنبال انتقام گرفتن از این دنیا بروم...
بدون هیچ اسلحه ای به جنگ دنیا بروم و فقط سیلی به صورتش بزنم...
و شاید این دو پسر را با ضربه ی چاقو به قتل برسانم...
و شاید از همه دنیا انتقام بگیرم و من بمانم و آن خال کوچک روی صورتت...
@abitpsycho
تو...
دنیا...
شاید دنیا آنقدر با ما بی وفایی کرد ...
این دنیا برایم تهوع آورترین چیز ممکن است...
شاید نفرت انگیز تر از آن دو پسری که با هم فیلم میبینند...
شاید به دنبال انتقام گرفتن از این دنیا بروم...
بدون هیچ اسلحه ای به جنگ دنیا بروم و فقط سیلی به صورتش بزنم...
و شاید این دو پسر را با ضربه ی چاقو به قتل برسانم...
و شاید از همه دنیا انتقام بگیرم و من بمانم و آن خال کوچک روی صورتت...
@abitpsycho
Forwarded from آرشام میگوید:
I'm so tired of being here
Suppressed by all my childish fears
And if you have to leave
I wish that you would just leave
'Cause your presence still lingers here
And it won't leave me alone
These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
There's just too much that time cannot erase
When you cried I'd wipe away all of your tears
When you'd scream I'd fight away all of your fears
And I held your hand through all of these years
But you still have All of me
You used to captivate me
By your resonating light
Now I'm bounded by the life you left behind
Your face it haunts
My once pleasant dreams
Your voice it chased away
All the sanity in me
These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
There's just too much that time cannot erase
When you cried I'd wipe away all of your tears
When you'd scream I'd fight away all of your fears
And I held your hand through all of these years
But you still have All of me
I've tried so hard to tell myself that you're gone
But though you're still with me
I've been alone all along
@abitpsycho
Suppressed by all my childish fears
And if you have to leave
I wish that you would just leave
'Cause your presence still lingers here
And it won't leave me alone
These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
There's just too much that time cannot erase
When you cried I'd wipe away all of your tears
When you'd scream I'd fight away all of your fears
And I held your hand through all of these years
But you still have All of me
You used to captivate me
By your resonating light
Now I'm bounded by the life you left behind
Your face it haunts
My once pleasant dreams
Your voice it chased away
All the sanity in me
These wounds won't seem to heal
This pain is just too real
There's just too much that time cannot erase
When you cried I'd wipe away all of your tears
When you'd scream I'd fight away all of your fears
And I held your hand through all of these years
But you still have All of me
I've tried so hard to tell myself that you're gone
But though you're still with me
I've been alone all along
@abitpsycho
یعنی تو سال 2017 یه عده هستن که هنوز احسان علیخانی اشکشونو درمیاره؟
@abitpsycho
@abitpsycho