ببینید کی فردا تحویل پروژه مبلمان داره و هنوز شروع نکرده!
@abitpsycho
@abitpsycho
حسین 16 ساله در تنهایی خود، شِکرِ بیشتری در چای اش حل میکند.
@abitpsycho
@abitpsycho
او آن شب کودک 8 ساله اش را کتک زد. و تا ساعت 1:30 angry birds بازی کرد. همکارش به او گفته بود: تو از موبایل چی میدونی که نظر میدی پیرمرد؟
هنوز اما معتقد بود هواوی بهترین گوشی ها را دارد، اما پولِ بِرَند نمیگیرد.گوشی هواوی اش حتی داغ نکرده بود.
@abitpsycho
هنوز اما معتقد بود هواوی بهترین گوشی ها را دارد، اما پولِ بِرَند نمیگیرد.گوشی هواوی اش حتی داغ نکرده بود.
@abitpsycho
آرشام میگوید:
او آن شب کودک 8 ساله اش را کتک زد. و تا ساعت 1:30 angry birds بازی کرد. همکارش به او گفته بود: تو از موبایل چی میدونی که نظر میدی پیرمرد؟ هنوز اما معتقد بود هواوی بهترین گوشی ها را دارد، اما پولِ بِرَند نمیگیرد.گوشی هواوی اش حتی داغ نکرده بود. @abitpsycho
چیزی که همیشه برام جالب بوده این بوده که بتونم، با "قلمِ" دیگران بنویسم.
قلمِ "بدونِ شِکَر" و نوع نگاهش اگرچه مورد تایید بنده هم نباشه، جالبه
بدون شکر، https://news.1rj.ru/str/sugarFFrree
@abitpsycho
قلمِ "بدونِ شِکَر" و نوع نگاهش اگرچه مورد تایید بنده هم نباشه، جالبه
بدون شکر، https://news.1rj.ru/str/sugarFFrree
@abitpsycho
امیر معتقد است نازنین احمق است. اگر تا این حد بچه نبود از این که امیر با او لاس بزند یا به بهانه های مختلف اور را لمس کند، ناراحت نمیشد. این یک دوستی ساده است.
@abitpsycho
@abitpsycho
از تحسین شدن لذت میبرد. سعی داشت متواضع بنظر برسد. بیشتر تحسین شود.
باهوشِ متواضع را بیشتر از یک فردِ باهوش تحسین میکنند.
@abitpsycho
باهوشِ متواضع را بیشتر از یک فردِ باهوش تحسین میکنند.
@abitpsycho
یکی از بزرگترین مشکلاتم اینه که نمیتونم مخارجم رو به نحوی که با درآمدم تطابق داشته باشه تنظیم کنم.
@abitpsycho
@abitpsycho
کسی را بخاطر کمتر از یک ساعت تاخیر در حالت معمول سرزنش نمیکنم. یک ساعت به عنوان زمانی که یک اتفاق پیش بینی نشده میتواند تاخیر ایجاد کند، منطقیست.
@abitpsycho
@abitpsycho
و هنوز فراوانند افرادی که کارت گرافیک را با بیان فضای حافظه ی آن معرفی میکنند.
@abitpsycho
@abitpsycho
آقای اکبری،از خانم اسماعیلی، حسابدار شرکت، خوشش می آید، اما از آن جایی که متاهل است، فقط گاهی با پرایدش او را به خانه شان میرساند و در راه برایش آب هویج میخرد.
@abitpsycho
@abitpsycho
بنظر ما قهوه ی خوب باید بدبو باشه و طعم زننده ای داشته باشه.
@abitpsycho
@abitpsycho
چای دم کنید، فرهاد پلی کنید. یکی یکی فایل های تحویل پروژه را بازکنید. موس را از کوله دربیاورید. تلوزیون را روشن کرده، فرهاد را استاپ نمایید و لپتاپ را ببندید
و Mulholland Drive نگاه کنید.
@abitpsycho
و Mulholland Drive نگاه کنید.
@abitpsycho
میگفت روی پای خودت وایسادی
نشد توضیح بدم که همچین "ایستادن" هم نیست، نهایتا روی پای خودم 4زانو نشسته باشم
@abitpsycho
نشد توضیح بدم که همچین "ایستادن" هم نیست، نهایتا روی پای خودم 4زانو نشسته باشم
@abitpsycho
سفر نیم روزه مان به تنکابن:
ساعت حدود ۳: چهارنفر در خانه ی دوستی مهمان بودند. دو نفر قصد سفر به شیراز داشتند. یکی از آن دو پیشنهاد داد که در راه شیراز توقفی در اصفهان داشته باشیم.
2نفر در این مورد که چه ساعتی به سوی اصفهان حرکت کنند و چه زمانی از آن جا خارج شوند، صحبت میکردند.
ساعت ۵ : هر چهار نفر درمورد سفر به شمال کشور در روزهای آینده صحبت میکنند.
توافق دارند که شب را در جاده باشند و نزدیک صبح به مقصد برسند.
فقط میدانند، مقصد بندری در شمال کشور است.
ساعت ۷: چهار نفر تصمیم میگیرند که همان شب راهی شمال شوند.
ساعت 10: چهار نفر در جستجوی بلیت به بندر تنکابن
ساعت 12:در میان مسافران، چهار نفر جوان در اتوبوس، کمی عجیب بنظر میرسند.
ساعت 5: چهار جوان عجیب، به سوی ساحل خیابان ها را طی میکنند
ساعت 9: سه پسر و یک دختر عجیب وارد کافه ای میشوند.
زن میانسالی، از پشت صندوق به سمت آن ها میاید. بابت گرمی هوا از آن ها عذرخواهی میکند و توضیح میدهد که کولر، بعد از مدت کوتاهی خود به خود فیوز را میپراند و خاموش میشود.
چهار جوان آن جا مینشینند.
گرسنه بنظر میرسند: بعد از پرسیدن چند سوال، و پاسخگویی با حوصله و با احترام زنِ میانسالِ محلی، نیمی از منوی صبحانه را سفارش میدهند.
زن میانسال، مشغول به پخت و پز میشود. دخترش در کافه حضور دارد. از جوان ها خواهش میکند تا تلاشی برای روشن ماندن کولر انجام دهند.
جوان ها بعد از کمی ور رفتن با فیوز ها و کنترلر کولر، آن را روشن میکنند.
هوای کافه کم کم خنک میشود.
صبحانه آماده شده است و مشغول به خوردن میشوند.
هرکس در آن کافه حضور دارد حس رضایت در چهره اش دیده میشود.
کم کم سر و کله ی مشتری های دیگر هم پیدا میشود. (عموما محلی اند)
ساعت 10:30: جوان ها کافه را ترک میکنند. و بعد از قدم زدن در شهر با جهت یابی، سعی میکنند کوچه یا خیابانی را به سوی ساحل پیدا کنند.
در انتهای کوچه ای طولانی، با یک دیوار رو به رو میشوند.
هوا گرم شده است و 4جوان تمایلی به بازگشتن مسیر ندارند. از دیوار بالا میروند و پا به ساحل میگذارند.
ساعت 1: بعد از 2-3 ساعت وقت گذراندن در دریا و ساحل، مواجه با چند "مار" در مرز آب و خشکی، جوان ها آماده ی رفتن میشوند.
ساعت 2: 4 جوان وارد رستورانی در حومه ی شهر میشوند.
سختگیر بنظر نمیرسند.
رستوران تنها "اکبرجوجه" دارد.
همان را سفارش میدهند و پس از ساعتی از آن جا خارج میشوند.
ساعت 9 شب: چهار جوان، در غرب تهران با هم دست میدهند.
هر کدام به سویی روانه میشود.
@abitpsycho
ساعت حدود ۳: چهارنفر در خانه ی دوستی مهمان بودند. دو نفر قصد سفر به شیراز داشتند. یکی از آن دو پیشنهاد داد که در راه شیراز توقفی در اصفهان داشته باشیم.
2نفر در این مورد که چه ساعتی به سوی اصفهان حرکت کنند و چه زمانی از آن جا خارج شوند، صحبت میکردند.
ساعت ۵ : هر چهار نفر درمورد سفر به شمال کشور در روزهای آینده صحبت میکنند.
توافق دارند که شب را در جاده باشند و نزدیک صبح به مقصد برسند.
فقط میدانند، مقصد بندری در شمال کشور است.
ساعت ۷: چهار نفر تصمیم میگیرند که همان شب راهی شمال شوند.
ساعت 10: چهار نفر در جستجوی بلیت به بندر تنکابن
ساعت 12:در میان مسافران، چهار نفر جوان در اتوبوس، کمی عجیب بنظر میرسند.
ساعت 5: چهار جوان عجیب، به سوی ساحل خیابان ها را طی میکنند
ساعت 9: سه پسر و یک دختر عجیب وارد کافه ای میشوند.
زن میانسالی، از پشت صندوق به سمت آن ها میاید. بابت گرمی هوا از آن ها عذرخواهی میکند و توضیح میدهد که کولر، بعد از مدت کوتاهی خود به خود فیوز را میپراند و خاموش میشود.
چهار جوان آن جا مینشینند.
گرسنه بنظر میرسند: بعد از پرسیدن چند سوال، و پاسخگویی با حوصله و با احترام زنِ میانسالِ محلی، نیمی از منوی صبحانه را سفارش میدهند.
زن میانسال، مشغول به پخت و پز میشود. دخترش در کافه حضور دارد. از جوان ها خواهش میکند تا تلاشی برای روشن ماندن کولر انجام دهند.
جوان ها بعد از کمی ور رفتن با فیوز ها و کنترلر کولر، آن را روشن میکنند.
هوای کافه کم کم خنک میشود.
صبحانه آماده شده است و مشغول به خوردن میشوند.
هرکس در آن کافه حضور دارد حس رضایت در چهره اش دیده میشود.
کم کم سر و کله ی مشتری های دیگر هم پیدا میشود. (عموما محلی اند)
ساعت 10:30: جوان ها کافه را ترک میکنند. و بعد از قدم زدن در شهر با جهت یابی، سعی میکنند کوچه یا خیابانی را به سوی ساحل پیدا کنند.
در انتهای کوچه ای طولانی، با یک دیوار رو به رو میشوند.
هوا گرم شده است و 4جوان تمایلی به بازگشتن مسیر ندارند. از دیوار بالا میروند و پا به ساحل میگذارند.
ساعت 1: بعد از 2-3 ساعت وقت گذراندن در دریا و ساحل، مواجه با چند "مار" در مرز آب و خشکی، جوان ها آماده ی رفتن میشوند.
ساعت 2: 4 جوان وارد رستورانی در حومه ی شهر میشوند.
سختگیر بنظر نمیرسند.
رستوران تنها "اکبرجوجه" دارد.
همان را سفارش میدهند و پس از ساعتی از آن جا خارج میشوند.
ساعت 9 شب: چهار جوان، در غرب تهران با هم دست میدهند.
هر کدام به سویی روانه میشود.
@abitpsycho