آقای اکبری،از خانم اسماعیلی، حسابدار شرکت، خوشش می آید، اما از آن جایی که متاهل است، فقط گاهی با پرایدش او را به خانه شان میرساند و در راه برایش آب هویج میخرد.
@abitpsycho
@abitpsycho
بنظر ما قهوه ی خوب باید بدبو باشه و طعم زننده ای داشته باشه.
@abitpsycho
@abitpsycho
چای دم کنید، فرهاد پلی کنید. یکی یکی فایل های تحویل پروژه را بازکنید. موس را از کوله دربیاورید. تلوزیون را روشن کرده، فرهاد را استاپ نمایید و لپتاپ را ببندید
و Mulholland Drive نگاه کنید.
@abitpsycho
و Mulholland Drive نگاه کنید.
@abitpsycho
میگفت روی پای خودت وایسادی
نشد توضیح بدم که همچین "ایستادن" هم نیست، نهایتا روی پای خودم 4زانو نشسته باشم
@abitpsycho
نشد توضیح بدم که همچین "ایستادن" هم نیست، نهایتا روی پای خودم 4زانو نشسته باشم
@abitpsycho
سفر نیم روزه مان به تنکابن:
ساعت حدود ۳: چهارنفر در خانه ی دوستی مهمان بودند. دو نفر قصد سفر به شیراز داشتند. یکی از آن دو پیشنهاد داد که در راه شیراز توقفی در اصفهان داشته باشیم.
2نفر در این مورد که چه ساعتی به سوی اصفهان حرکت کنند و چه زمانی از آن جا خارج شوند، صحبت میکردند.
ساعت ۵ : هر چهار نفر درمورد سفر به شمال کشور در روزهای آینده صحبت میکنند.
توافق دارند که شب را در جاده باشند و نزدیک صبح به مقصد برسند.
فقط میدانند، مقصد بندری در شمال کشور است.
ساعت ۷: چهار نفر تصمیم میگیرند که همان شب راهی شمال شوند.
ساعت 10: چهار نفر در جستجوی بلیت به بندر تنکابن
ساعت 12:در میان مسافران، چهار نفر جوان در اتوبوس، کمی عجیب بنظر میرسند.
ساعت 5: چهار جوان عجیب، به سوی ساحل خیابان ها را طی میکنند
ساعت 9: سه پسر و یک دختر عجیب وارد کافه ای میشوند.
زن میانسالی، از پشت صندوق به سمت آن ها میاید. بابت گرمی هوا از آن ها عذرخواهی میکند و توضیح میدهد که کولر، بعد از مدت کوتاهی خود به خود فیوز را میپراند و خاموش میشود.
چهار جوان آن جا مینشینند.
گرسنه بنظر میرسند: بعد از پرسیدن چند سوال، و پاسخگویی با حوصله و با احترام زنِ میانسالِ محلی، نیمی از منوی صبحانه را سفارش میدهند.
زن میانسال، مشغول به پخت و پز میشود. دخترش در کافه حضور دارد. از جوان ها خواهش میکند تا تلاشی برای روشن ماندن کولر انجام دهند.
جوان ها بعد از کمی ور رفتن با فیوز ها و کنترلر کولر، آن را روشن میکنند.
هوای کافه کم کم خنک میشود.
صبحانه آماده شده است و مشغول به خوردن میشوند.
هرکس در آن کافه حضور دارد حس رضایت در چهره اش دیده میشود.
کم کم سر و کله ی مشتری های دیگر هم پیدا میشود. (عموما محلی اند)
ساعت 10:30: جوان ها کافه را ترک میکنند. و بعد از قدم زدن در شهر با جهت یابی، سعی میکنند کوچه یا خیابانی را به سوی ساحل پیدا کنند.
در انتهای کوچه ای طولانی، با یک دیوار رو به رو میشوند.
هوا گرم شده است و 4جوان تمایلی به بازگشتن مسیر ندارند. از دیوار بالا میروند و پا به ساحل میگذارند.
ساعت 1: بعد از 2-3 ساعت وقت گذراندن در دریا و ساحل، مواجه با چند "مار" در مرز آب و خشکی، جوان ها آماده ی رفتن میشوند.
ساعت 2: 4 جوان وارد رستورانی در حومه ی شهر میشوند.
سختگیر بنظر نمیرسند.
رستوران تنها "اکبرجوجه" دارد.
همان را سفارش میدهند و پس از ساعتی از آن جا خارج میشوند.
ساعت 9 شب: چهار جوان، در غرب تهران با هم دست میدهند.
هر کدام به سویی روانه میشود.
@abitpsycho
ساعت حدود ۳: چهارنفر در خانه ی دوستی مهمان بودند. دو نفر قصد سفر به شیراز داشتند. یکی از آن دو پیشنهاد داد که در راه شیراز توقفی در اصفهان داشته باشیم.
2نفر در این مورد که چه ساعتی به سوی اصفهان حرکت کنند و چه زمانی از آن جا خارج شوند، صحبت میکردند.
ساعت ۵ : هر چهار نفر درمورد سفر به شمال کشور در روزهای آینده صحبت میکنند.
توافق دارند که شب را در جاده باشند و نزدیک صبح به مقصد برسند.
فقط میدانند، مقصد بندری در شمال کشور است.
ساعت ۷: چهار نفر تصمیم میگیرند که همان شب راهی شمال شوند.
ساعت 10: چهار نفر در جستجوی بلیت به بندر تنکابن
ساعت 12:در میان مسافران، چهار نفر جوان در اتوبوس، کمی عجیب بنظر میرسند.
ساعت 5: چهار جوان عجیب، به سوی ساحل خیابان ها را طی میکنند
ساعت 9: سه پسر و یک دختر عجیب وارد کافه ای میشوند.
زن میانسالی، از پشت صندوق به سمت آن ها میاید. بابت گرمی هوا از آن ها عذرخواهی میکند و توضیح میدهد که کولر، بعد از مدت کوتاهی خود به خود فیوز را میپراند و خاموش میشود.
چهار جوان آن جا مینشینند.
گرسنه بنظر میرسند: بعد از پرسیدن چند سوال، و پاسخگویی با حوصله و با احترام زنِ میانسالِ محلی، نیمی از منوی صبحانه را سفارش میدهند.
زن میانسال، مشغول به پخت و پز میشود. دخترش در کافه حضور دارد. از جوان ها خواهش میکند تا تلاشی برای روشن ماندن کولر انجام دهند.
جوان ها بعد از کمی ور رفتن با فیوز ها و کنترلر کولر، آن را روشن میکنند.
هوای کافه کم کم خنک میشود.
صبحانه آماده شده است و مشغول به خوردن میشوند.
هرکس در آن کافه حضور دارد حس رضایت در چهره اش دیده میشود.
کم کم سر و کله ی مشتری های دیگر هم پیدا میشود. (عموما محلی اند)
ساعت 10:30: جوان ها کافه را ترک میکنند. و بعد از قدم زدن در شهر با جهت یابی، سعی میکنند کوچه یا خیابانی را به سوی ساحل پیدا کنند.
در انتهای کوچه ای طولانی، با یک دیوار رو به رو میشوند.
هوا گرم شده است و 4جوان تمایلی به بازگشتن مسیر ندارند. از دیوار بالا میروند و پا به ساحل میگذارند.
ساعت 1: بعد از 2-3 ساعت وقت گذراندن در دریا و ساحل، مواجه با چند "مار" در مرز آب و خشکی، جوان ها آماده ی رفتن میشوند.
ساعت 2: 4 جوان وارد رستورانی در حومه ی شهر میشوند.
سختگیر بنظر نمیرسند.
رستوران تنها "اکبرجوجه" دارد.
همان را سفارش میدهند و پس از ساعتی از آن جا خارج میشوند.
ساعت 9 شب: چهار جوان، در غرب تهران با هم دست میدهند.
هر کدام به سویی روانه میشود.
@abitpsycho
عشق یعنی اون جایی که یه نفر تو زندگیت هست که جوری با بودنش خوشحالی که هیچوقت، با هیچکس دیگه اونجوری نتونستی و نمیتونی خوشحال باشی.
@abitpsycho
@abitpsycho
ولی شخصا میشناسم آدمی رو که اگه یک دست جام باده و یک دست زلفِ یار باشه و مامور بیاد بالای سرش و بخوان بگیرنش، بتونه توی همون شرایط مامور رو قانع کنه که در اینجا شراب، به معنای شراب روحانی و منظور از یار، خداوند است.
@abitpsycho
@abitpsycho
بله. اون روز ساعت ۵-۶ صبح رسیدم خونه و خوابیدم تا ساعت ۲-۳ که مامانم صدام کرد واسه ناهار.
با هزار بدبختی در حالتی که هنوز خواب بودم و لود نشده بودم تونستم توضیح بدم که مادرم، تاج سرم، نمیخوام ناهار بخورم. صرفا میخوام بخوابم تا زمانی که خودم خسته شم از خوابیدن و بیدار شم!
در حالتی که هنوز لود نشده بودم خیلی سخت بود توضیح بدم که بعد از یه مدت طولانی که مجبور بودم یه ساعتی بیدار شم یا کسی بیدارم کرده، میخوام یه بار با خیال راحت بخوابم و کسی بیدارم نکنه.
نتیجتا این که دو ساعت بعد دوباره مادر گرامی اومد بالای سرم که بیدارم کنه و فهمیدم که توضیحاتم کارگر نیفتاده بوده است.
بیدار شدم.
.@abitpsycho
با هزار بدبختی در حالتی که هنوز خواب بودم و لود نشده بودم تونستم توضیح بدم که مادرم، تاج سرم، نمیخوام ناهار بخورم. صرفا میخوام بخوابم تا زمانی که خودم خسته شم از خوابیدن و بیدار شم!
در حالتی که هنوز لود نشده بودم خیلی سخت بود توضیح بدم که بعد از یه مدت طولانی که مجبور بودم یه ساعتی بیدار شم یا کسی بیدارم کرده، میخوام یه بار با خیال راحت بخوابم و کسی بیدارم نکنه.
نتیجتا این که دو ساعت بعد دوباره مادر گرامی اومد بالای سرم که بیدارم کنه و فهمیدم که توضیحاتم کارگر نیفتاده بوده است.
بیدار شدم.
.@abitpsycho
او که تک پسر خانواده است، به شهود معتقد است. اعلام گزاره میکند اما استدلالی برای آن ندارد.
@abitpsycho
@abitpsycho
شیرینی زندگی همون توت سرخیه که دستت میرسه از درخت بچینیش. حتی اگه ترش باشه...
@abitpsycho
@abitpsycho
مردم ساده میپذیرند. هنر این است که احمقانه ترین کارها را هم اگر انجام میدهی، بنظر برسد دلیل یا هدف با ارزشی داری.
پسری که با شورت به خیابان می آید میتواند ضد اجتماعی، دیوانه، منحرف یا فعال اجتماعی باشد.
در حالت ساده تر و شخصی تر همین که اطرافیانت و دوستانت را قانع کنی که کارهایت دلیل دارند کفایت میکند. ولو احمقانه باشند. همانچه را درمورد تو تحسین میکنند ممکن است در دیگری تمسخر کنند.
خواه ریش یا مویی دارای مدل و رنگ خاص باشد، لباس پوشیدن یا آرایش باشد یا در پیش گرفتن مسلکی متفاوت در زندگی.
گاه نبوغ کافکایی میخوانندش.
زمانی که در دسته ای متفاوت قرار گرفتی، خواه روشن فکر، خواه دیوانه یا هر چیز دیگر. با همان نگاه دیگر رفتارهایت را هم تحلیل میکنند. اگر روشنفکر بدانندت، خاراندن خشتک در جمع را هم این گونه برداشت میکنند که: احتمالا حرفی در پشت این عملش بود. احتمالا میخواست سوالی ایجاد کند. شاید حرکتی اعتراضی بود.
اند سو آن.
@abitpsycho
پسری که با شورت به خیابان می آید میتواند ضد اجتماعی، دیوانه، منحرف یا فعال اجتماعی باشد.
در حالت ساده تر و شخصی تر همین که اطرافیانت و دوستانت را قانع کنی که کارهایت دلیل دارند کفایت میکند. ولو احمقانه باشند. همانچه را درمورد تو تحسین میکنند ممکن است در دیگری تمسخر کنند.
خواه ریش یا مویی دارای مدل و رنگ خاص باشد، لباس پوشیدن یا آرایش باشد یا در پیش گرفتن مسلکی متفاوت در زندگی.
گاه نبوغ کافکایی میخوانندش.
زمانی که در دسته ای متفاوت قرار گرفتی، خواه روشن فکر، خواه دیوانه یا هر چیز دیگر. با همان نگاه دیگر رفتارهایت را هم تحلیل میکنند. اگر روشنفکر بدانندت، خاراندن خشتک در جمع را هم این گونه برداشت میکنند که: احتمالا حرفی در پشت این عملش بود. احتمالا میخواست سوالی ایجاد کند. شاید حرکتی اعتراضی بود.
اند سو آن.
@abitpsycho
رامبد فکر میکرد برابری جنسیتی به ضرر اوست. خود را فمنیست میدانست و این را از خود گذشتگی.
@abitpsycho
@abitpsycho
من اون جایی از رشته ام ناامید شدم که خالم با ذوق دخترخاله ی 4 ساله ام رو صدا کرد و گفت: بیا، آرشام طراحی صنعتی میخونه. کاغذ و خودکارت رو ببر پیشش بهت نقاشی یاد بده.
@abitpsycho
@abitpsycho