آرشام می‌گوید: – Telegram
آرشام می‌گوید:
287 subscribers
381 photos
69 videos
6 files
29 links
مستی بهانه کردم و چندان گریستم...تا کس نداندم که
گرفتار چیستم...
@arsham76

ناشناس:
https://news.1rj.ru/str/BiChatBot?start=sc-6a4df3052e

توییتر:
Sad_Rend
Download Telegram
Forwarded from سَبيدو
کافکا معتقد بود هرکسی به معنای واقعی از پس زندگی و مسئولیت‌هاش برنمیاد، هر چند که در ظاهر جور دیگه‌ای بنظر بیاد، و تازه اون معدود کسایی هم که از پسش براومدن در واقع خودشون نتونستن، بلکه بیشتر براشون پیش اومده، خلاصه که گلایه‌ها رو کوتاه باید کرد، هر کی پرسید چی شد، جواب فقط یک چیزه، پیش نیومد
"من و مکارِ نگاهِ چشم‌هایِ روباهت..."

@abitpsycho
قوانین سادگی بخوانید از جان مائدا.
@abitpsycho
این که خسته برسی و بگیری بخوابی تا فردا صبح، چیزی نبود که برایم زیاد تجربه شده باشد.
در خرداد ماه و تیرماه اما خسته میرسیدم ولی از آنجایی که هنوز کار داشتم، تا 2-3 حداقل مشغول به کار میماندم
فلذا فقط بخش خسته رسیدن را تجربه میکردم.
این روزها اما"خسته رسیدن و فورا خوابیدن را تجربه میکنم"
از دور کمی غرورآفرین بنظر میرسد چرا که فکر میکنی روزِ مفیدی را گذرانده و این چیزها...
از نزدیکتر اما، هیچ وقتی برای "خود" نداری و فقط میخوابی.
این وضعیت را دوست ندارم.
@abitpsycho
فکر کنم واسه این که 5شنبه برم شهرکرد باید دنبال سرمایه گزار بگردم :))
مخارج از انتظارم بیشتر شد :د
@abitpsycho
Forwarded from ExDa
وقتی کسی که دوستش دارید ازتون ناراحته چیکار می‌کنید؟ باهاش حرف می‌زنید. اگر حزف نمی‌زد باهاتون چی؟ غصه می‌خورید.
از این جایی که من هستم، دسترسی به اینترنت سخت است. در عوض دسترسی به رودخانه، باغات و مراتع و شالیزارها کار راحتیست.
این که برایتان سیب یا گردو بچینم راحتتر از اینست که اینجا پست بگزارم
@abitpsycho
آرشام می‌گوید:
از این جایی که من هستم، دسترسی به اینترنت سخت است. در عوض دسترسی به رودخانه، باغات و مراتع و شالیزارها کار راحتیست. این که برایتان سیب یا گردو بچینم راحتتر از اینست که اینجا پست بگزارم @abitpsycho
و خب ازونجایی که سیب یا گردو رو میتونید برید در بقالی بخرید، براتون نمیچینم.
ماشاءالله زیادم هستین (واسه گردو چیدن، نه واسه عضویت توی چنل)
@abitpsycho
درمورد نسبیت هم بگم که خب اگه بنا بر این باشه که واسه هرکدومتون یه دونه گردو بچینم، ۳۰۰ و اندی نفر واقعا زیاده اما خب اگه بخوام حساب کنم که نهایتا ۳۰۰ نفر اینجا رو میخونن، طبیعتا عدد کمیه.

خوب و بد و هزاران چیز دیگه که عموما مطلق پنداشته میشه هم به همین حال دچاره.

همه اینا رو میگم که به چی برسم؟
به این که سیصد نفر کمه. فوروارد کنید که کم نباشید :))

.@abitpsycho
از جایی که من هستم میشود صدای زاینده رود را شنید.
آسمان پاک است و میشود هزاران ستاره دید.
هوا پاک است و همه طرف درخت است.
برای قدم زدن که بیرون رفتم، از نزدیکی چند باغ رد میشدم و بوی سیب به مشام میرسید.
سیب دوست ندارم، اما بوی خوبی دارد.

جایی که من هستم اما شبش ترسناک هم هست.
قدم که میزدم در جنگل، مردی را با یک تبر روی دوش، قدم زنان آن سمت رودخانه دیدم که بنظر میرسید تلاش میکند دیده نشود.
چند دقیقه پیش هم صدای جیغ شنیدم. دو بار.

تنها و در محیط باز با فاصله ی نهایتا 200 متر با مرد تبر به دست، در تاریکی مطلق و زیر ستاره هایی که با برگ درخت انگور پوشیده شده اند سعی میکنم بخوابم.
اما هنوز ترسناک است.

@abitpsycho
رفتینگ در زاینده رود به مدت 2 ساعت اگر همراهانتان بیهوده سروصدا نکنن و جیغ نکشن و ... بسیار لذت بخش است.
آب البته وسط تابستون هم سرده ولی این باعث نمیشه که با شلوار جین و همه ی لباسایی که تنته، نری توی آب و از لبه ی قایق آویزون شی.
فهمیدم جایی که ازش صحبت میکردم در نزدیکی روستای "چمزین" بوده که خب نسبت به این که تابلو زدن "نگین زاگرس - چمزین" انتظار داشتم چمزین اگر جذابتر نیست، حداقل تمیز‌تر باشه.

هوا - سیب - گردو - بادوم - آب - لبنیات اینجا خوب است.

@abitpsycho
او که بهش مادربزرگ میگویند، چون از آب میترسید ماند و ماکارونی درست کرد.
جایِ نارنجی، زرد یا حتی کرم رنگه! (ماکارونی رو عرض میکنم)
ساعت 4 عازم باغ بهادران خواهیم شد اما ازآنجایی که به من گفته بودند به "سامان" میرویم و نهایتا در جایی نزدیک به روستای چمزین ساکن شدیم، باغ بهادران هم احتمالا نقطه ی دور افتاده ی دیگری ختم شود.
به من اما قول استخر و کوچه باغ و این ها داده اند و دُنگ داده ام!
(دور افتاده = بکر - و نتیجتا مشکلی با دورافتاده بودن ندارم اگر اینترنت - برق - آب و استخر باشه)

@abitpsycho
وقتی بلیط شهرکرد را میگرفتم به هیچ عنوان متصور نشده بودم که در جاده ای ماشین را نگه دارند، یک گلوله را با کلاشینکف در سه متریمان شلیک کنند و سیصد و اندی پول نقد که همراهمان بود را بگیرند و بروند.

که خب این اتفاق هم نیفتاد.

@abitpsycho
صبح در کوچه باغ های لب زاینده رود قدم بزنید و گلابی بخورید.

@abitpsycho
توی یه وضعیتیم که دلم میخواد هرچه زودتر تابستون تموم شه. از طرفی هم کلی کار عقب افتاده دارم که توی تابستون میسره فقط.
@abitpsycho
اینجایی که هستیم جای عجیبیه. یه روستای کوچیکه که ظاهرا هیچ ساکنی نداره.

ساعت ۱ شب پا شدم رفتم توی روستا چرخیدم و چیزای عجیبی دیدم.

اول یه توضیح بدم که موقعیت ها چجوریه.
زاینده روده که یه طرفش نزدیک به صد متر در حاشیه باغ و جنگل طوره، بعد یه خیابونه و این سمت خیابون خونه ایه که ما توش ساکنیم.

اولین چیز عجیب خونه باغی بود که وسط درختاش برق عجیبی دیده میشد. نزدیک تر شدم و دیدم تعداد زیادی سی دی از درخت آویزونه! که برام علتش سواله.

دومین چیز عجیب خونه های متروکه ای بود که چراغاشون روشن بود.

سومین چیز عجیب خونه ای بود که بنظر میرسید متروکه است و چراغاشم خاموش بود اما صدای حرف زدن ازش میومد.

چهارمین چیز عجیب اما جایی بود که یه تعداد پله میخورد به سمت پایینتر از سطح زمین و میرسید به یه در که اون هم شبیه به یه انبار متروک بود اما یه چیزی جلوش برق میزد و من هم عکس گرفتم و شروع کردم به دویدن. توی عکس اما مشخص نیست از چی عکس گرفته شده.


پنجمین چیز عجیب هم موجودی شبیه به روباه بود با ابعادی بزرگتر و سیاه رنگ با گوش های سفید.

@abitpsycho
زیبایی ها از عجایب بیشترند.