آرشام می‌گوید: – Telegram
آرشام می‌گوید:
287 subscribers
381 photos
69 videos
6 files
29 links
مستی بهانه کردم و چندان گریستم...تا کس نداندم که
گرفتار چیستم...
@arsham76

ناشناس:
https://news.1rj.ru/str/BiChatBot?start=sc-6a4df3052e

توییتر:
Sad_Rend
Download Telegram
رفتینگ در زاینده رود به مدت 2 ساعت اگر همراهانتان بیهوده سروصدا نکنن و جیغ نکشن و ... بسیار لذت بخش است.
آب البته وسط تابستون هم سرده ولی این باعث نمیشه که با شلوار جین و همه ی لباسایی که تنته، نری توی آب و از لبه ی قایق آویزون شی.
فهمیدم جایی که ازش صحبت میکردم در نزدیکی روستای "چمزین" بوده که خب نسبت به این که تابلو زدن "نگین زاگرس - چمزین" انتظار داشتم چمزین اگر جذابتر نیست، حداقل تمیز‌تر باشه.

هوا - سیب - گردو - بادوم - آب - لبنیات اینجا خوب است.

@abitpsycho
او که بهش مادربزرگ میگویند، چون از آب میترسید ماند و ماکارونی درست کرد.
جایِ نارنجی، زرد یا حتی کرم رنگه! (ماکارونی رو عرض میکنم)
ساعت 4 عازم باغ بهادران خواهیم شد اما ازآنجایی که به من گفته بودند به "سامان" میرویم و نهایتا در جایی نزدیک به روستای چمزین ساکن شدیم، باغ بهادران هم احتمالا نقطه ی دور افتاده ی دیگری ختم شود.
به من اما قول استخر و کوچه باغ و این ها داده اند و دُنگ داده ام!
(دور افتاده = بکر - و نتیجتا مشکلی با دورافتاده بودن ندارم اگر اینترنت - برق - آب و استخر باشه)

@abitpsycho
وقتی بلیط شهرکرد را میگرفتم به هیچ عنوان متصور نشده بودم که در جاده ای ماشین را نگه دارند، یک گلوله را با کلاشینکف در سه متریمان شلیک کنند و سیصد و اندی پول نقد که همراهمان بود را بگیرند و بروند.

که خب این اتفاق هم نیفتاد.

@abitpsycho
صبح در کوچه باغ های لب زاینده رود قدم بزنید و گلابی بخورید.

@abitpsycho
توی یه وضعیتیم که دلم میخواد هرچه زودتر تابستون تموم شه. از طرفی هم کلی کار عقب افتاده دارم که توی تابستون میسره فقط.
@abitpsycho
اینجایی که هستیم جای عجیبیه. یه روستای کوچیکه که ظاهرا هیچ ساکنی نداره.

ساعت ۱ شب پا شدم رفتم توی روستا چرخیدم و چیزای عجیبی دیدم.

اول یه توضیح بدم که موقعیت ها چجوریه.
زاینده روده که یه طرفش نزدیک به صد متر در حاشیه باغ و جنگل طوره، بعد یه خیابونه و این سمت خیابون خونه ایه که ما توش ساکنیم.

اولین چیز عجیب خونه باغی بود که وسط درختاش برق عجیبی دیده میشد. نزدیک تر شدم و دیدم تعداد زیادی سی دی از درخت آویزونه! که برام علتش سواله.

دومین چیز عجیب خونه های متروکه ای بود که چراغاشون روشن بود.

سومین چیز عجیب خونه ای بود که بنظر میرسید متروکه است و چراغاشم خاموش بود اما صدای حرف زدن ازش میومد.

چهارمین چیز عجیب اما جایی بود که یه تعداد پله میخورد به سمت پایینتر از سطح زمین و میرسید به یه در که اون هم شبیه به یه انبار متروک بود اما یه چیزی جلوش برق میزد و من هم عکس گرفتم و شروع کردم به دویدن. توی عکس اما مشخص نیست از چی عکس گرفته شده.


پنجمین چیز عجیب هم موجودی شبیه به روباه بود با ابعادی بزرگتر و سیاه رنگ با گوش های سفید.

@abitpsycho
زیبایی ها از عجایب بیشترند.
آرشام می‌گوید:
Photo
و اگه براتون سوال پیش اومد که چرا ساعت ۳ شب دارم پست میزارم درحالی که ۵ صبح بیدار شدم، عرضم به خدمتتون که بله.

بنده ترسیدم.
از ترس خوابم نمیبره.
@abitpsycho
آرشام می‌گوید:
Photo
بله. این بار با تعدادی همراه رفتم اونجا و دیدیم پایین پله ها هیچی نیست

@abitpsycho.
اولین مرحله ی صمیمی شدن یا هرگونه ارتباط دوستانه اینه که شناختی شکل بگیره. ازونجایی که اولین چیزایی که شما از طرف مقابلتون میشناسید معمولا اسمشه و ظاهرش، انتظار نداشته باشید بنده تفاوتی بین کسی که پروفایلش عکس و اسم داره و یه اموجی که عکس امین حیایی گذاشته قائل نشم.

و خب این که شما خیلی راحت به من میگید که کجا بودی و چکار کردی و ...اما من نمیتونم هم دلیلش همون شناخته.
چرا که شما نه تنها اسم منو میدونید و ممکنه عکسم رو دیده باشید که حتی میدونید دیشب ترسیده بودم و چه ساعتی کجا بودم و ...
میدونید چجوری فکر میکنم درمورد خیلی چیزا یا چه کارا میکنم و ....

پس این که من چندان صمیمانه جواب پی ام رو ندم یا برخوردم با شما مثل برخورد شما با من نباشه، دلیلش بداخلاقی یا یبس بودن من نیست.

،صرفا اینه که شما برای من کاملا غریبه اید.
(اگرچه ممکنه بداخلاق باشم واقعا)

@abitpsycho
از این پل براتون بگم.
عرضم به خدمتتون که ۱۰-۱۵ نفر آدم اشتباها از این پل رد شدیم و مسیری رو توی جنگل ادامه دادیم تا جایی که رسیدیم به یه دیوار بلند.

مجبور شدیم بریم توی آب تا از دیوار رد بشیم. وقتی اومدیم توی خشکی متوجه شدیم که توی باغ یا ملک شخصی کسی هستیم و هیچ راه خروجی نیست.

در شرایطی که لباسهامون گلی و خاکی بود و گیر افتاده بودیم توی یه باغ با دیوارهای بلند و جریان آب نمیزاشت دوباره برگردیم به مسیری که ازش اومدیم، با کیسه های سیمان پله و ... درست کردیم و از دیوار رد شدیم.

خسته شدم.
@abitpsycho
یه صحبتی بود درمورد نحوه ی تعریف کردن.

ماها این مدلی ایم که اگه مریخ هم رفته باشیم یه جوری تعریف میکنیم که انگار چیز خاصی نبوده.
یه توک پا رفتیم مریخ و برگشتیم دیگه.

اما یه عده هستن که تا عوارضی قم هم اگه رفتن وقتی تعریف میکنن ماها میگیم: پشماااام! رفته عوارضی قم!!!

این داستانای عجیبی که من ازین محل فعلی اسکانمون تعریف کردم هم مثل همون مریخ رفتنه!

رسما عکس اجنه گذاشتم تو چنل و شب تا صبح با شلوار خیس خوابیدم، اونوقت یه جوری باهاش برخورد شده انگار یه عکس بوده مثل همه عکسای دیگه.

@abitpsycho
آرشام می‌گوید:
اینجایی که هستیم جای عجیبیه. یه روستای کوچیکه که ظاهرا هیچ ساکنی نداره. ساعت ۱ شب پا شدم رفتم توی روستا چرخیدم و چیزای عجیبی دیدم. اول یه توضیح بدم که موقعیت ها چجوریه. زاینده روده که یه طرفش نزدیک به صد متر در حاشیه باغ و جنگل طوره، بعد یه خیابونه و این…
بعد از جستجوی فراوان در روستا به دنبال یک بومی، در پس کوچه ای مردی را در حال سیگار کشیدن پیدا کردیم.

پرسیدیم که ساکن این روستاست؟
جواب داد که بله.

پیش از هرچیز درمورد خانه های متروکه پرسیدیم. گفت معمولا از روستا رفته اند، چرا که کار و شغل در روستا کم است!
خودش هم از قدیمی های اینجاست که مانده است.

پرسیدم چرا در روستا از درخت سی دی آویزان میکنند؟
گفت: کجا؟!
آدرس دادیم
گفت چنین کاری نمیکنند.
گفتم برویم نشانت بدهم
بعد از انکار این اتفاق، ناگهان نظرش تغییر کرد و گفت برای مقابله با گنجشک و کلاغ است و چیز خاصی نیست.

نکته ی جالب این بود که من در یک شب متوجه سی دی ها شدم و او که از قدیمی ها بود، چنین چیزی ندیده بود!

عکس عجیب را نشانش دادیم و پرسیدیم که نظرش در این مورد چیست؟
آیا جانور خاصی به این شکل دیده است؟
گفت عکس شبیه به یک زن است.
پرسیدیم زن بیخانمان یا چنین چیزی در روستا هست؟
گفت خیر.
اعتراف کرد که نمیداند چیست و ممکن است اجنه باشد!

مرد عجیبی بود. ترسیده بنظر میرسید.

@abitpsycho