من بچه بودم، یه بار بابت یادداشت روزانه نوشتن در روز جمعه برای درس انشا بازخواست شدم!
چرا که شروعش این بود که: با صدای "شاید این جمعه بیاید، شاید، از خواب بیدار میشوم و با خودم میگوییم، احتمالا نمی آید"
دهنِ منو سرویس کردن!
معاون زنگ زده بود به بابام که بچتون فلان!!!!!!!
همون برخورد باعث شد من نتونم هیچوقت خوب بنویسم :))
@abitpsycho
چرا که شروعش این بود که: با صدای "شاید این جمعه بیاید، شاید، از خواب بیدار میشوم و با خودم میگوییم، احتمالا نمی آید"
دهنِ منو سرویس کردن!
معاون زنگ زده بود به بابام که بچتون فلان!!!!!!!
همون برخورد باعث شد من نتونم هیچوقت خوب بنویسم :))
@abitpsycho
ياسر ميگويد: تو چقدر قصه داري!
من اما زندگي خودم را يكنواخت تر از آنچه كه دوست دارم باشد ميبينم.
احتمالا اگر مثل ياسر زندگي ميكردم، زياد دوام نمي آوردم.
منظور شخص ياسر نيست، كه فرديست كه زندگي روتين دارد.
@abitpsycho
من اما زندگي خودم را يكنواخت تر از آنچه كه دوست دارم باشد ميبينم.
احتمالا اگر مثل ياسر زندگي ميكردم، زياد دوام نمي آوردم.
منظور شخص ياسر نيست، كه فرديست كه زندگي روتين دارد.
@abitpsycho
رفته بود مواد اوليه خريده بود براي پختن غذا. بعد از اين كه اتاق را مرتب كرد رفته بود.
گفت ناهار درست ميكنم، يه قابلمه با يه قاشق بشور.
جواب داد: بيا سنگ كاغذ قيچي كنيم، هركي باخت بشوره
ناراحت شد.
@abitpsycho
گفت ناهار درست ميكنم، يه قابلمه با يه قاشق بشور.
جواب داد: بيا سنگ كاغذ قيچي كنيم، هركي باخت بشوره
ناراحت شد.
@abitpsycho
یه مثالی داشت واسه ی سنت و مدرنیسم:
مدرنیسم یعنی شک کردن و سنت یعنی اعتقاد داشتن.
یه فرد کم بینا رو توی تاریکی تصور کن.
یه نور در اطراف وجود داره.
سنت یه جهت رو انتخاب میکنه و به همون سمت میره.
مدرنیسم اما اون لحظاتیه که صبر میکنه، می ایسته و سرش رو میچرخونه.
مدرنیسم مطلق یه جا ایستاده و فقط میچرخه بی این که حرکتی کنه.
سنت اما ممکنه مسیر اشتباهی رو انتخاب کنه و همینطور بره.
رسیدن به نور وقتی اتفاق میفته که ترکیب متوازنی از این دو شکل بگیره.
@abitpsycho
مدرنیسم یعنی شک کردن و سنت یعنی اعتقاد داشتن.
یه فرد کم بینا رو توی تاریکی تصور کن.
یه نور در اطراف وجود داره.
سنت یه جهت رو انتخاب میکنه و به همون سمت میره.
مدرنیسم اما اون لحظاتیه که صبر میکنه، می ایسته و سرش رو میچرخونه.
مدرنیسم مطلق یه جا ایستاده و فقط میچرخه بی این که حرکتی کنه.
سنت اما ممکنه مسیر اشتباهی رو انتخاب کنه و همینطور بره.
رسیدن به نور وقتی اتفاق میفته که ترکیب متوازنی از این دو شکل بگیره.
@abitpsycho
سعدی یه لول از زیبایی رو در معشوق میبینه که استفاده از زیور آلات رو مسخره میدونه برای معشوق.
مثل:
گیسوت عنبرینه گردن تمام بود
معشوق خوبروی چه محتاج زیورست
یا یه لول بالاترش اینه که:
به زیورها بیارایند وقتی خوب رویان را
تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی!
همون.
@abitpsycho
مثل:
گیسوت عنبرینه گردن تمام بود
معشوق خوبروی چه محتاج زیورست
یا یه لول بالاترش اینه که:
به زیورها بیارایند وقتی خوب رویان را
تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی!
همون.
@abitpsycho
بله. عرضم به خدمتتون که سعدی در جایی دیگر میفرماید:
عمر من است زلف تو بو که دراز بینمش
جان من است لعل تو بو که به لب رسانمش
@abitpsycho
عمر من است زلف تو بو که دراز بینمش
جان من است لعل تو بو که به لب رسانمش
@abitpsycho
آرشام میگوید:
یه مثالی داشت واسه ی سنت و مدرنیسم: مدرنیسم یعنی شک کردن و سنت یعنی اعتقاد داشتن. یه فرد کم بینا رو توی تاریکی تصور کن. یه نور در اطراف وجود داره. سنت یه جهت رو انتخاب میکنه و به همون سمت میره. مدرنیسم اما اون لحظاتیه که صبر میکنه، می ایسته و سرش رو میچرخونه.…
سنت:
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
که گر وصل نیابم به قدر وسع بکوشم
مدرنیسم:
جان من نقطه ایست گویی راست
زانکه سرگشته تر ز پرگارم
پست مدرنیسم:
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آنست و نه و نه این
@abitpsycho
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
که گر وصل نیابم به قدر وسع بکوشم
مدرنیسم:
جان من نقطه ایست گویی راست
زانکه سرگشته تر ز پرگارم
پست مدرنیسم:
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آنست و نه و نه این
@abitpsycho
توی یه دنیای موازی، من دارم به این خاطر که شب رو تا صبح بیدار موندم و پروژه امو تموم کردم و مستقیم رفتم سر کلاس 8 صبح، بعدشم کلاس تربیت 5 کیلومتر دوییدم و ساعت 1 رفتم کلاس که پروژه رو ارائه بدم و استاد گفته هفته بعد، بهش تجاوز میکنم.
@abitpsycho
@abitpsycho
Forwarded from آرشام میگوید: (arsham)
تا حالا شده وقتی داری فیلم میبینی یا کتاب میخونی اونقدر غرقش شی که نفهمی چی شد و برگردی از عقب تر بخونی یا ببینی دوباره؟
من بهش میگم سراشیبی.
سرعتت زیاد میشه و میری و میری و دور و برت رو نمیبینی، نمیفهمی مسیری که اومدی چه شکلی بود و برمیگردی نگاه میکنی و میبینی بدون این که متوجه بشی چقدر دور شدی...چقدر حرکت کردی....
سراشیبی زندگی هم همینه.
چشماتو باز میکنی و میبینی که دانشگاهت داره تموم میشه...بزرگ شدی.
حتی پیر شدی...
داری مثل آدم بزرگا زندگی میکنی...
دغدغه ی موقیت اجتماعی و شغلی و کوفت و زهرمار داری و هزاران چیز دیگه...
نصف روز داری به کار و قسمتای جدی زندگی فکر میکنی و نمیفهمی این شوخی بدون خنده ی روزگار چطور تا این حد جدی شد یهویی...
مسیر چجوری به این نقطه رسونده تو رو...
و توی این نقطه از زندگی دیگه نمیتونی زندگیت رو ورق بزنی و برگردی از چند سال قبل دوباره زندگی کنی...
و اینجا تازه جاییه که میفهمی سراشیبی، کجای این زندگی عریض و طویل بوده...
@abitpsycho
من بهش میگم سراشیبی.
سرعتت زیاد میشه و میری و میری و دور و برت رو نمیبینی، نمیفهمی مسیری که اومدی چه شکلی بود و برمیگردی نگاه میکنی و میبینی بدون این که متوجه بشی چقدر دور شدی...چقدر حرکت کردی....
سراشیبی زندگی هم همینه.
چشماتو باز میکنی و میبینی که دانشگاهت داره تموم میشه...بزرگ شدی.
حتی پیر شدی...
داری مثل آدم بزرگا زندگی میکنی...
دغدغه ی موقیت اجتماعی و شغلی و کوفت و زهرمار داری و هزاران چیز دیگه...
نصف روز داری به کار و قسمتای جدی زندگی فکر میکنی و نمیفهمی این شوخی بدون خنده ی روزگار چطور تا این حد جدی شد یهویی...
مسیر چجوری به این نقطه رسونده تو رو...
و توی این نقطه از زندگی دیگه نمیتونی زندگیت رو ورق بزنی و برگردی از چند سال قبل دوباره زندگی کنی...
و اینجا تازه جاییه که میفهمی سراشیبی، کجای این زندگی عریض و طویل بوده...
@abitpsycho
Forwarded from زرافه بزرگوار
یه سری ازین بازی ها هستن که وقتی وقتی استارت زده میشه یه چیزی شروع میکنه به حرکت و یه مسیری رو همین طوری میره. ترمز و گاز اینام نداره. همینجوری داره حرکت میکنه و تو فقط باید بهش جهت بدی که به چیزی برخورد نکنه و تو چاله و بگایی و اینا نیفته. تنها کاری هم که میتونی بکنی هم همینه. جهت دادن و مسیر دادن از لابه لای مسیرها و شرایطی که بازی جلو روت میذاره. نه وایسی نه تند و کند کنی و حتی بخوای بهش پاز بدی.
زندگی هم همین شکلیه.
#گرفتار_بُبُستیم
@giraffe_the_bozorgavar
زندگی هم همین شکلیه.
#گرفتار_بُبُستیم
@giraffe_the_bozorgavar
بله. شب هايي رو ميگذرونم كه با خاموش شدن چراغ و اقدام بع خواب، افكاري شروع ميشه و انقدر ادامه پيدا ميكنه تا نهايتا از خستگي بيهوش شم، فارغ از اين كه يه ساعت قبلتر تصميم گرفته باشم بخوابم.
@abitpsycho
@abitpsycho
حس الیور توییست رو دارم که اشتباهی تو بینوایان گیر افتاده همونقدر تباه همونقدر بی ربط با محیط اطراف
@abitpsycho
@abitpsycho
Forwarded from کنار (کوثر_م)
منحنی قامتم تابع ابروی توست
خط مجانب بر آن، طره ی گیسوی توست
حد رسیدن به تو، مبهم و بی انتهاست
بازه تعریف دل، در حرم کوی توست
بی تو وجودم بود یک سری واگرا
ناحیه همگراش دایره روی توست
مهر تو چون میدهد سمت به بردار دل
هر طرفی روکنی، همجهت و سوی توست
پرتو خورشید شد مشتق از آن چشم تو
گرمی و جانبخشیاش جزئی از آن خوی توست
چون به عدد، یک تویی، من همه صفرها
آن چه که معنا دهد قامت دلجوی توست
گر شود آن دم که ما زوج مرتب شویم
سر به رهت مینهم، چون که سرم گوی توست
هجر و فراقت شکست قائمه قائمی
نقطه پرگار عشق واله و پیجوی توست
#ریاضیات_یک_روانی
@abitpsycho
خط مجانب بر آن، طره ی گیسوی توست
حد رسیدن به تو، مبهم و بی انتهاست
بازه تعریف دل، در حرم کوی توست
بی تو وجودم بود یک سری واگرا
ناحیه همگراش دایره روی توست
مهر تو چون میدهد سمت به بردار دل
هر طرفی روکنی، همجهت و سوی توست
پرتو خورشید شد مشتق از آن چشم تو
گرمی و جانبخشیاش جزئی از آن خوی توست
چون به عدد، یک تویی، من همه صفرها
آن چه که معنا دهد قامت دلجوی توست
گر شود آن دم که ما زوج مرتب شویم
سر به رهت مینهم، چون که سرم گوی توست
هجر و فراقت شکست قائمه قائمی
نقطه پرگار عشق واله و پیجوی توست
#ریاضیات_یک_روانی
@abitpsycho
میگه یه جوری سرده که حس میکنم اگه از پنجره ی اتاق بریم بیرون، وایت واکرا حمله میکنن بهمون
@abitpsycho
@abitpsycho