کابوس دیدم.
نشسته بودم جلوی آینه و با قیچی موهای خودمو کوتاه میکردم.
و همین خیلی وحشتناک بود!
@abitpsycho
نشسته بودم جلوی آینه و با قیچی موهای خودمو کوتاه میکردم.
و همین خیلی وحشتناک بود!
@abitpsycho
هنوزم بعضی وقتا به این فکر میکنم که بروسلی رو کی کشته؟
@abitpsycho
@abitpsycho
ميدونستيد يكي از دستاورد هاي بزرگ مهندسي دنيا رو هموطنان كُرد به جهانيان ارائه دادند؟
هواپيماي قاره پيماي كونكورد.
@abitpsycho
هواپيماي قاره پيماي كونكورد.
@abitpsycho
حالا که تا اینجا اومدم، با توجه به این که پایان ترمه و این داستانا، میخوام این نویدو بهتون بدم که پروژه های #طراحی، #مدلسازی، #رندر و هرآن چه جایی در #طراحی_صنعتی داره رو براتون انجام میدم.
اگرچه پایان ترم نباشه هم این کارا رو انجام میدم!
@arsham76
@abitpsycho
اگرچه پایان ترم نباشه هم این کارا رو انجام میدم!
@arsham76
@abitpsycho
میخوام به اسنپ بگم داره به آدم اشتباهی کدتخفیف میده .
والله من قبل از این قضایا هم اسنپ نمیگرفتم، همش پیاده میرفتم!
@abitpsycho
والله من قبل از این قضایا هم اسنپ نمیگرفتم، همش پیاده میرفتم!
@abitpsycho
داشتم خودمو تو آينه نگاه ميكردم حس كردم خيلي عجيبم.
موهام مشكيه، وسطش كلي سفيده.
ابروهام يه دست مشكيه.
ريشام يكي درميون طلايي و قهوه ايه.
@abitpsycho
موهام مشكيه، وسطش كلي سفيده.
ابروهام يه دست مشكيه.
ريشام يكي درميون طلايي و قهوه ايه.
@abitpsycho
آرشام میگوید:
زياد ليو ميديد، تا اين پست ٥٠٠تا سين نخوره، پست نميزارم :))
واقعيتش را بخواهيد اين ها حرف است، دليلش هم اگر كمي فكر كنيد واضح است.
حرفي براي گفتن ندارم اين روزها و خب طبعا ريزش هاي متوالي هم خوشايندم نيست.
اين ٤٠٠ و اندي ممبر، با پست گذاشتن اينجا را براي ماندن خواسته اند و نه با تهديد!
تهديد واضحا درچنين موردي مسخره است كه اگر نبود، از آن اسمايلي هاي خنده نداشت.
و همانطور كه حالا همه ميدانيم، براي بيشتر شدنتان بايد بنويسم، اما چيزي براي نوشتن ندارم.
@abtpsycho
حرفي براي گفتن ندارم اين روزها و خب طبعا ريزش هاي متوالي هم خوشايندم نيست.
اين ٤٠٠ و اندي ممبر، با پست گذاشتن اينجا را براي ماندن خواسته اند و نه با تهديد!
تهديد واضحا درچنين موردي مسخره است كه اگر نبود، از آن اسمايلي هاي خنده نداشت.
و همانطور كه حالا همه ميدانيم، براي بيشتر شدنتان بايد بنويسم، اما چيزي براي نوشتن ندارم.
@abtpsycho
جالب اينجا كه اگر معلم يا راننده يا فروشنده بودم احتمالا براي مردم مشغله هاي كاري ام جذابتر بود.
اگرچه طراحي جالبتر است بنظرم.
@abitpsycho
اگرچه طراحي جالبتر است بنظرم.
@abitpsycho
٣-٤ روز پيش كوروش پرسيد براي خانه چكار كردي؟
گفتم هنوز هيچي. تا ٧-٨ تير، يه كاريش ميكنم.
و راستش را بخواهيد هيچ ايده اي نداشتم كه قرار است چكار كنم.
كوروش گفت ٧-٨تير كه يه هفته ديگه است و صرفا پاسخ دادم يه كاريش ميكنم بالاخره.
اطمينان نداشتم كه ميتوانم كاري كنم اما توان فكر كردن به اين مسئله را نداشتم راستش و منتظر بودم اتفاقي بيفتد يا لحظه ي آخر و در بحران چاره اي بينديشم.
و ميدانم كه عملكردم در بحران هميشه ستودني بوده است.
@abitsycho
گفتم هنوز هيچي. تا ٧-٨ تير، يه كاريش ميكنم.
و راستش را بخواهيد هيچ ايده اي نداشتم كه قرار است چكار كنم.
كوروش گفت ٧-٨تير كه يه هفته ديگه است و صرفا پاسخ دادم يه كاريش ميكنم بالاخره.
اطمينان نداشتم كه ميتوانم كاري كنم اما توان فكر كردن به اين مسئله را نداشتم راستش و منتظر بودم اتفاقي بيفتد يا لحظه ي آخر و در بحران چاره اي بينديشم.
و ميدانم كه عملكردم در بحران هميشه ستودني بوده است.
@abitsycho
دیروز امتحان تاریخ تحلیلی صدر اسلام داشتم و تا صبح بیدار موندم کتابش رو خوندم و رفتم سر جلسه امتحان و گس وات؟
از سیره ی نبوی مطهری سوال داده بود!
و وقتی که پرسیدم این چیه؟ گفت که توی اپلیکیشن "بله" اعلام کرده بود!
و من واحدای باقی مونده ام میشه تاریخ تحلیلی صدر اسلام و پایان نامه!
@abitpsycho
از سیره ی نبوی مطهری سوال داده بود!
و وقتی که پرسیدم این چیه؟ گفت که توی اپلیکیشن "بله" اعلام کرده بود!
و من واحدای باقی مونده ام میشه تاریخ تحلیلی صدر اسلام و پایان نامه!
@abitpsycho
به مسعود نگاه ميكنم. تقريبا ٦ساعت است كه درگير جمع كردن وسايلش است براي اين كه تابستان ميخواهد برود شيراز و تا ترم بعد كه ميشود ٣ماه ديگر ممكن است تهران نيايد.
ازنظر من ٦ساعت براي جمع كردن وسايل و تصميمگيري درمورد اين كه چه چيزهايي را همراهش ببرد زمان خيلي زياديست.
حال آن كه از ٣روز قبل اين درگيري برايش شروع شده بود!
بعضي ها انگار نميتوانند رها كنند وسايلشان را. انگار ترس اين را دارند كه نكند فلان وسيله را لازم داشته باشم و همراه خودم نبرم!
واقعيتش را بخواهيد منطقيست بنظرم.
اما من نميتوانم اينجور دقيق و سخت گيرانه عمل كنم.
گویی که از همان اول آدمِ رفتن بوده ام.
من هم در موقعیت مسعود و خیلی های دیگر قرار گرفته ام اما احتمالا نهایتا 2-3 ساعت درگیر این مسئله بوده ام و قبل از آن هم اصلا به این مسئله فکر نمیکرده ام.
رفتن برای من همیشه چیز ساده و عادی ایست...
انگار که هیچ اتفاق ویژه ای نیست...
شاید تاثیر بارها اسباب کشی و تجربه ی زندگی در چند شهر مختلف در این 22 سال این را سبب شده است...
اما رفتن برایم مقوله ای ساده است و جا گذاشتن هم.
جا گذاشتن ممکن است یک فلاسک یا مقداری ظرف و ظروف و البسه باشد در خوابگاه یا خانه ای که ترکش میکنم.
شاید خاطره و شاید بخشی از وجودم اما برایم اتفاق محیر العقولی نبوده و نیست!
خوب یا بد، انگار من آدمِ رفتن ام!
انگار که راحت میتوانم هرچیز را به باد فراموشی بسپارم و انگار پذیرفته ام که هرچیزی ممکن است جا گذاشته شود.
مثل پرنده ای که با همه آوازها و شاخ و برگ ها زندگی میکند و فصلش که میرسد، بی هیچ تعلقی، پر میکشد و دور میشود و احتمالا به لانه ی قدیمی یا درخت و گل های همسایه اش هم فکر نمیکند دیگر.
میرود.
اگر هم خوب نباشد، دستِ کم راحتتر است.
@abitpsycho
ازنظر من ٦ساعت براي جمع كردن وسايل و تصميمگيري درمورد اين كه چه چيزهايي را همراهش ببرد زمان خيلي زياديست.
حال آن كه از ٣روز قبل اين درگيري برايش شروع شده بود!
بعضي ها انگار نميتوانند رها كنند وسايلشان را. انگار ترس اين را دارند كه نكند فلان وسيله را لازم داشته باشم و همراه خودم نبرم!
واقعيتش را بخواهيد منطقيست بنظرم.
اما من نميتوانم اينجور دقيق و سخت گيرانه عمل كنم.
گویی که از همان اول آدمِ رفتن بوده ام.
من هم در موقعیت مسعود و خیلی های دیگر قرار گرفته ام اما احتمالا نهایتا 2-3 ساعت درگیر این مسئله بوده ام و قبل از آن هم اصلا به این مسئله فکر نمیکرده ام.
رفتن برای من همیشه چیز ساده و عادی ایست...
انگار که هیچ اتفاق ویژه ای نیست...
شاید تاثیر بارها اسباب کشی و تجربه ی زندگی در چند شهر مختلف در این 22 سال این را سبب شده است...
اما رفتن برایم مقوله ای ساده است و جا گذاشتن هم.
جا گذاشتن ممکن است یک فلاسک یا مقداری ظرف و ظروف و البسه باشد در خوابگاه یا خانه ای که ترکش میکنم.
شاید خاطره و شاید بخشی از وجودم اما برایم اتفاق محیر العقولی نبوده و نیست!
خوب یا بد، انگار من آدمِ رفتن ام!
انگار که راحت میتوانم هرچیز را به باد فراموشی بسپارم و انگار پذیرفته ام که هرچیزی ممکن است جا گذاشته شود.
مثل پرنده ای که با همه آوازها و شاخ و برگ ها زندگی میکند و فصلش که میرسد، بی هیچ تعلقی، پر میکشد و دور میشود و احتمالا به لانه ی قدیمی یا درخت و گل های همسایه اش هم فکر نمیکند دیگر.
میرود.
اگر هم خوب نباشد، دستِ کم راحتتر است.
@abitpsycho
ترجيح ميدادم اين ساعت ها از خواب بيدار شوم، دوش بگيرم و سوار دوچرخه ام بشوم و به كافه ي نزديك محل كارم بروم و روزم را با يك فنجان قهوه و كيك كوچكي شروع كنم كه به همكارم هم تعارف ميكنم و به این فکر کنم که امروز عصر، دوست دارم در خانه کتاب بخوانم یا فیلم ببینم یا شاید هم با دوستی جایی قرار بگذارم و بعد از مدتی او را ببینم. بعد با لبخند و كمي خوش و بش به سمت محل كارمان برويم اما واقعيت زندگي من چيز ديگريست.
اين كه اين ساعت ها از خيره شدن به صفحه ي لپتاپ خسته شوم و كارم را رها كنم و اگر به سمت تخت خوابم نروم، چندبار چاي كيسه اي را در ليوانم فرو كنم و همزمان که یک لیوان "آب سرطان" را مینوشم و شاید سیگاری میکشم، به این فکر میکنم که چقدر کار دارم و احتمالا بعد از آماده شدن و جمع کردن وسایلم توی کوله پشتی، به سمت خیابان میروم تا خطی های انقلاب-امیرآباد را سوار شوم. در این واقعیت نه دوچرخه ای هست و نه همکاری که به او کیک تعارف کنم و نه لبخند یا خوش و بشی.
قسمت تلخ زندگی این است که گویی به سادگی میتوانم آن طور که ترجیح میدهم زندگی کنم، اما در واقعیت، این اصلا آسان نیست.
@abitpsycho
اين كه اين ساعت ها از خيره شدن به صفحه ي لپتاپ خسته شوم و كارم را رها كنم و اگر به سمت تخت خوابم نروم، چندبار چاي كيسه اي را در ليوانم فرو كنم و همزمان که یک لیوان "آب سرطان" را مینوشم و شاید سیگاری میکشم، به این فکر میکنم که چقدر کار دارم و احتمالا بعد از آماده شدن و جمع کردن وسایلم توی کوله پشتی، به سمت خیابان میروم تا خطی های انقلاب-امیرآباد را سوار شوم. در این واقعیت نه دوچرخه ای هست و نه همکاری که به او کیک تعارف کنم و نه لبخند یا خوش و بشی.
قسمت تلخ زندگی این است که گویی به سادگی میتوانم آن طور که ترجیح میدهم زندگی کنم، اما در واقعیت، این اصلا آسان نیست.
@abitpsycho
Forwarded from آرشام میگوید: (arsham)
"they say everything it happens for a reason"
از آن دسته آدم هایی نیستم که به تقدیر و قسمت و امثالهم در آینده اعتقاد داشته باشم، اما درمورد گذشته به تقدیر معتقدم.
شاید عجیب یا گنگ باشد، به عنوان توضیح میتوانم بگویم که فکر میکنم اگر به زمان حال نگاه کنم، اتفاقاتی در گذشته به گونه ای جلوه میکنند که انگار الزاما باید اتفاق می افتاده اند تا به این نقطه از زندگی ام برسم.
اما نمیتوانم بپذیرم که اتفاقاتی در آینده ام مقدر شده اند! که با این تفاسیر تا حدی منطقی هم هست.
به گذشته که فکر میکنم همه جای گذشته ام لازم بوده اند تا حال امروزم را داشته باشم.
مثل یک پازل چند هزار تکه ی پیچیده که کنار هم قرار گرفته اند و حال من تکه ی آخرست که تصویر را کامل میکند.
زمانی با انگیزه و اشتیاق و انتظارات فراوان پا در مسیر تحصیلی گذاشتم که در همان ابتدا مرا از همه ی تصوراتم دور کرد و در یاس هرچه تمام تر یک ترم بعد، بریده ازدانشگاه نه رنگ کلاس و استاد را دیدم و نه همکلاسی و هم دانشکده ای را...
و نتیجه اش در آن زمان چیزی بیشتر از دو نمره کاهش معدل بود و امروز نتیجه اش آموختن نمره گرفتن و دوام آوردن و یاد گرفتن است در دانشگاهی که هیچ چیز به تو نمیدهد جز سختی و رخوت و یأس ...
و چقدر منطقی و حساب شده ترم دومم را به بدترین حال گذراندم تا حالا بتوانم به گونه ای دیگر در این دانشگاه سر کنم.
و شاید اگر زمانی به قول کسانی بی بند و باری نکرده بودم و به عیش نگذرانده بودم، شاید اگر کسی را از دست نداده بودم یا با فرد اشتباهی وارد رابطه نشده بودم، امروز فرد درست را نمیشناختم یا قدر نمیدانستم.
و چقدر دقیق اتفاق ها افتاد و چقدر درست اشتباه ها کردم..
و این ها صرفا مثال هایی بود از آنچه در زندگی ام به دلایلی و با اهدافی شاید اتفاق افتاده اند تا مسیر امروزم را طی کنم...
و من هنوز به تقدیر اعتقاد ندارم اما،
"they say everything it happens for a reason"
@abitpsycho
از آن دسته آدم هایی نیستم که به تقدیر و قسمت و امثالهم در آینده اعتقاد داشته باشم، اما درمورد گذشته به تقدیر معتقدم.
شاید عجیب یا گنگ باشد، به عنوان توضیح میتوانم بگویم که فکر میکنم اگر به زمان حال نگاه کنم، اتفاقاتی در گذشته به گونه ای جلوه میکنند که انگار الزاما باید اتفاق می افتاده اند تا به این نقطه از زندگی ام برسم.
اما نمیتوانم بپذیرم که اتفاقاتی در آینده ام مقدر شده اند! که با این تفاسیر تا حدی منطقی هم هست.
به گذشته که فکر میکنم همه جای گذشته ام لازم بوده اند تا حال امروزم را داشته باشم.
مثل یک پازل چند هزار تکه ی پیچیده که کنار هم قرار گرفته اند و حال من تکه ی آخرست که تصویر را کامل میکند.
زمانی با انگیزه و اشتیاق و انتظارات فراوان پا در مسیر تحصیلی گذاشتم که در همان ابتدا مرا از همه ی تصوراتم دور کرد و در یاس هرچه تمام تر یک ترم بعد، بریده ازدانشگاه نه رنگ کلاس و استاد را دیدم و نه همکلاسی و هم دانشکده ای را...
و نتیجه اش در آن زمان چیزی بیشتر از دو نمره کاهش معدل بود و امروز نتیجه اش آموختن نمره گرفتن و دوام آوردن و یاد گرفتن است در دانشگاهی که هیچ چیز به تو نمیدهد جز سختی و رخوت و یأس ...
و چقدر منطقی و حساب شده ترم دومم را به بدترین حال گذراندم تا حالا بتوانم به گونه ای دیگر در این دانشگاه سر کنم.
و شاید اگر زمانی به قول کسانی بی بند و باری نکرده بودم و به عیش نگذرانده بودم، شاید اگر کسی را از دست نداده بودم یا با فرد اشتباهی وارد رابطه نشده بودم، امروز فرد درست را نمیشناختم یا قدر نمیدانستم.
و چقدر دقیق اتفاق ها افتاد و چقدر درست اشتباه ها کردم..
و این ها صرفا مثال هایی بود از آنچه در زندگی ام به دلایلی و با اهدافی شاید اتفاق افتاده اند تا مسیر امروزم را طی کنم...
و من هنوز به تقدیر اعتقاد ندارم اما،
"they say everything it happens for a reason"
@abitpsycho