آرشام میگوید:
زياد ليو ميديد، تا اين پست ٥٠٠تا سين نخوره، پست نميزارم :))
واقعيتش را بخواهيد اين ها حرف است، دليلش هم اگر كمي فكر كنيد واضح است.
حرفي براي گفتن ندارم اين روزها و خب طبعا ريزش هاي متوالي هم خوشايندم نيست.
اين ٤٠٠ و اندي ممبر، با پست گذاشتن اينجا را براي ماندن خواسته اند و نه با تهديد!
تهديد واضحا درچنين موردي مسخره است كه اگر نبود، از آن اسمايلي هاي خنده نداشت.
و همانطور كه حالا همه ميدانيم، براي بيشتر شدنتان بايد بنويسم، اما چيزي براي نوشتن ندارم.
@abtpsycho
حرفي براي گفتن ندارم اين روزها و خب طبعا ريزش هاي متوالي هم خوشايندم نيست.
اين ٤٠٠ و اندي ممبر، با پست گذاشتن اينجا را براي ماندن خواسته اند و نه با تهديد!
تهديد واضحا درچنين موردي مسخره است كه اگر نبود، از آن اسمايلي هاي خنده نداشت.
و همانطور كه حالا همه ميدانيم، براي بيشتر شدنتان بايد بنويسم، اما چيزي براي نوشتن ندارم.
@abtpsycho
جالب اينجا كه اگر معلم يا راننده يا فروشنده بودم احتمالا براي مردم مشغله هاي كاري ام جذابتر بود.
اگرچه طراحي جالبتر است بنظرم.
@abitpsycho
اگرچه طراحي جالبتر است بنظرم.
@abitpsycho
٣-٤ روز پيش كوروش پرسيد براي خانه چكار كردي؟
گفتم هنوز هيچي. تا ٧-٨ تير، يه كاريش ميكنم.
و راستش را بخواهيد هيچ ايده اي نداشتم كه قرار است چكار كنم.
كوروش گفت ٧-٨تير كه يه هفته ديگه است و صرفا پاسخ دادم يه كاريش ميكنم بالاخره.
اطمينان نداشتم كه ميتوانم كاري كنم اما توان فكر كردن به اين مسئله را نداشتم راستش و منتظر بودم اتفاقي بيفتد يا لحظه ي آخر و در بحران چاره اي بينديشم.
و ميدانم كه عملكردم در بحران هميشه ستودني بوده است.
@abitsycho
گفتم هنوز هيچي. تا ٧-٨ تير، يه كاريش ميكنم.
و راستش را بخواهيد هيچ ايده اي نداشتم كه قرار است چكار كنم.
كوروش گفت ٧-٨تير كه يه هفته ديگه است و صرفا پاسخ دادم يه كاريش ميكنم بالاخره.
اطمينان نداشتم كه ميتوانم كاري كنم اما توان فكر كردن به اين مسئله را نداشتم راستش و منتظر بودم اتفاقي بيفتد يا لحظه ي آخر و در بحران چاره اي بينديشم.
و ميدانم كه عملكردم در بحران هميشه ستودني بوده است.
@abitsycho
دیروز امتحان تاریخ تحلیلی صدر اسلام داشتم و تا صبح بیدار موندم کتابش رو خوندم و رفتم سر جلسه امتحان و گس وات؟
از سیره ی نبوی مطهری سوال داده بود!
و وقتی که پرسیدم این چیه؟ گفت که توی اپلیکیشن "بله" اعلام کرده بود!
و من واحدای باقی مونده ام میشه تاریخ تحلیلی صدر اسلام و پایان نامه!
@abitpsycho
از سیره ی نبوی مطهری سوال داده بود!
و وقتی که پرسیدم این چیه؟ گفت که توی اپلیکیشن "بله" اعلام کرده بود!
و من واحدای باقی مونده ام میشه تاریخ تحلیلی صدر اسلام و پایان نامه!
@abitpsycho
به مسعود نگاه ميكنم. تقريبا ٦ساعت است كه درگير جمع كردن وسايلش است براي اين كه تابستان ميخواهد برود شيراز و تا ترم بعد كه ميشود ٣ماه ديگر ممكن است تهران نيايد.
ازنظر من ٦ساعت براي جمع كردن وسايل و تصميمگيري درمورد اين كه چه چيزهايي را همراهش ببرد زمان خيلي زياديست.
حال آن كه از ٣روز قبل اين درگيري برايش شروع شده بود!
بعضي ها انگار نميتوانند رها كنند وسايلشان را. انگار ترس اين را دارند كه نكند فلان وسيله را لازم داشته باشم و همراه خودم نبرم!
واقعيتش را بخواهيد منطقيست بنظرم.
اما من نميتوانم اينجور دقيق و سخت گيرانه عمل كنم.
گویی که از همان اول آدمِ رفتن بوده ام.
من هم در موقعیت مسعود و خیلی های دیگر قرار گرفته ام اما احتمالا نهایتا 2-3 ساعت درگیر این مسئله بوده ام و قبل از آن هم اصلا به این مسئله فکر نمیکرده ام.
رفتن برای من همیشه چیز ساده و عادی ایست...
انگار که هیچ اتفاق ویژه ای نیست...
شاید تاثیر بارها اسباب کشی و تجربه ی زندگی در چند شهر مختلف در این 22 سال این را سبب شده است...
اما رفتن برایم مقوله ای ساده است و جا گذاشتن هم.
جا گذاشتن ممکن است یک فلاسک یا مقداری ظرف و ظروف و البسه باشد در خوابگاه یا خانه ای که ترکش میکنم.
شاید خاطره و شاید بخشی از وجودم اما برایم اتفاق محیر العقولی نبوده و نیست!
خوب یا بد، انگار من آدمِ رفتن ام!
انگار که راحت میتوانم هرچیز را به باد فراموشی بسپارم و انگار پذیرفته ام که هرچیزی ممکن است جا گذاشته شود.
مثل پرنده ای که با همه آوازها و شاخ و برگ ها زندگی میکند و فصلش که میرسد، بی هیچ تعلقی، پر میکشد و دور میشود و احتمالا به لانه ی قدیمی یا درخت و گل های همسایه اش هم فکر نمیکند دیگر.
میرود.
اگر هم خوب نباشد، دستِ کم راحتتر است.
@abitpsycho
ازنظر من ٦ساعت براي جمع كردن وسايل و تصميمگيري درمورد اين كه چه چيزهايي را همراهش ببرد زمان خيلي زياديست.
حال آن كه از ٣روز قبل اين درگيري برايش شروع شده بود!
بعضي ها انگار نميتوانند رها كنند وسايلشان را. انگار ترس اين را دارند كه نكند فلان وسيله را لازم داشته باشم و همراه خودم نبرم!
واقعيتش را بخواهيد منطقيست بنظرم.
اما من نميتوانم اينجور دقيق و سخت گيرانه عمل كنم.
گویی که از همان اول آدمِ رفتن بوده ام.
من هم در موقعیت مسعود و خیلی های دیگر قرار گرفته ام اما احتمالا نهایتا 2-3 ساعت درگیر این مسئله بوده ام و قبل از آن هم اصلا به این مسئله فکر نمیکرده ام.
رفتن برای من همیشه چیز ساده و عادی ایست...
انگار که هیچ اتفاق ویژه ای نیست...
شاید تاثیر بارها اسباب کشی و تجربه ی زندگی در چند شهر مختلف در این 22 سال این را سبب شده است...
اما رفتن برایم مقوله ای ساده است و جا گذاشتن هم.
جا گذاشتن ممکن است یک فلاسک یا مقداری ظرف و ظروف و البسه باشد در خوابگاه یا خانه ای که ترکش میکنم.
شاید خاطره و شاید بخشی از وجودم اما برایم اتفاق محیر العقولی نبوده و نیست!
خوب یا بد، انگار من آدمِ رفتن ام!
انگار که راحت میتوانم هرچیز را به باد فراموشی بسپارم و انگار پذیرفته ام که هرچیزی ممکن است جا گذاشته شود.
مثل پرنده ای که با همه آوازها و شاخ و برگ ها زندگی میکند و فصلش که میرسد، بی هیچ تعلقی، پر میکشد و دور میشود و احتمالا به لانه ی قدیمی یا درخت و گل های همسایه اش هم فکر نمیکند دیگر.
میرود.
اگر هم خوب نباشد، دستِ کم راحتتر است.
@abitpsycho
ترجيح ميدادم اين ساعت ها از خواب بيدار شوم، دوش بگيرم و سوار دوچرخه ام بشوم و به كافه ي نزديك محل كارم بروم و روزم را با يك فنجان قهوه و كيك كوچكي شروع كنم كه به همكارم هم تعارف ميكنم و به این فکر کنم که امروز عصر، دوست دارم در خانه کتاب بخوانم یا فیلم ببینم یا شاید هم با دوستی جایی قرار بگذارم و بعد از مدتی او را ببینم. بعد با لبخند و كمي خوش و بش به سمت محل كارمان برويم اما واقعيت زندگي من چيز ديگريست.
اين كه اين ساعت ها از خيره شدن به صفحه ي لپتاپ خسته شوم و كارم را رها كنم و اگر به سمت تخت خوابم نروم، چندبار چاي كيسه اي را در ليوانم فرو كنم و همزمان که یک لیوان "آب سرطان" را مینوشم و شاید سیگاری میکشم، به این فکر میکنم که چقدر کار دارم و احتمالا بعد از آماده شدن و جمع کردن وسایلم توی کوله پشتی، به سمت خیابان میروم تا خطی های انقلاب-امیرآباد را سوار شوم. در این واقعیت نه دوچرخه ای هست و نه همکاری که به او کیک تعارف کنم و نه لبخند یا خوش و بشی.
قسمت تلخ زندگی این است که گویی به سادگی میتوانم آن طور که ترجیح میدهم زندگی کنم، اما در واقعیت، این اصلا آسان نیست.
@abitpsycho
اين كه اين ساعت ها از خيره شدن به صفحه ي لپتاپ خسته شوم و كارم را رها كنم و اگر به سمت تخت خوابم نروم، چندبار چاي كيسه اي را در ليوانم فرو كنم و همزمان که یک لیوان "آب سرطان" را مینوشم و شاید سیگاری میکشم، به این فکر میکنم که چقدر کار دارم و احتمالا بعد از آماده شدن و جمع کردن وسایلم توی کوله پشتی، به سمت خیابان میروم تا خطی های انقلاب-امیرآباد را سوار شوم. در این واقعیت نه دوچرخه ای هست و نه همکاری که به او کیک تعارف کنم و نه لبخند یا خوش و بشی.
قسمت تلخ زندگی این است که گویی به سادگی میتوانم آن طور که ترجیح میدهم زندگی کنم، اما در واقعیت، این اصلا آسان نیست.
@abitpsycho
Forwarded from آرشام میگوید: (arsham)
"they say everything it happens for a reason"
از آن دسته آدم هایی نیستم که به تقدیر و قسمت و امثالهم در آینده اعتقاد داشته باشم، اما درمورد گذشته به تقدیر معتقدم.
شاید عجیب یا گنگ باشد، به عنوان توضیح میتوانم بگویم که فکر میکنم اگر به زمان حال نگاه کنم، اتفاقاتی در گذشته به گونه ای جلوه میکنند که انگار الزاما باید اتفاق می افتاده اند تا به این نقطه از زندگی ام برسم.
اما نمیتوانم بپذیرم که اتفاقاتی در آینده ام مقدر شده اند! که با این تفاسیر تا حدی منطقی هم هست.
به گذشته که فکر میکنم همه جای گذشته ام لازم بوده اند تا حال امروزم را داشته باشم.
مثل یک پازل چند هزار تکه ی پیچیده که کنار هم قرار گرفته اند و حال من تکه ی آخرست که تصویر را کامل میکند.
زمانی با انگیزه و اشتیاق و انتظارات فراوان پا در مسیر تحصیلی گذاشتم که در همان ابتدا مرا از همه ی تصوراتم دور کرد و در یاس هرچه تمام تر یک ترم بعد، بریده ازدانشگاه نه رنگ کلاس و استاد را دیدم و نه همکلاسی و هم دانشکده ای را...
و نتیجه اش در آن زمان چیزی بیشتر از دو نمره کاهش معدل بود و امروز نتیجه اش آموختن نمره گرفتن و دوام آوردن و یاد گرفتن است در دانشگاهی که هیچ چیز به تو نمیدهد جز سختی و رخوت و یأس ...
و چقدر منطقی و حساب شده ترم دومم را به بدترین حال گذراندم تا حالا بتوانم به گونه ای دیگر در این دانشگاه سر کنم.
و شاید اگر زمانی به قول کسانی بی بند و باری نکرده بودم و به عیش نگذرانده بودم، شاید اگر کسی را از دست نداده بودم یا با فرد اشتباهی وارد رابطه نشده بودم، امروز فرد درست را نمیشناختم یا قدر نمیدانستم.
و چقدر دقیق اتفاق ها افتاد و چقدر درست اشتباه ها کردم..
و این ها صرفا مثال هایی بود از آنچه در زندگی ام به دلایلی و با اهدافی شاید اتفاق افتاده اند تا مسیر امروزم را طی کنم...
و من هنوز به تقدیر اعتقاد ندارم اما،
"they say everything it happens for a reason"
@abitpsycho
از آن دسته آدم هایی نیستم که به تقدیر و قسمت و امثالهم در آینده اعتقاد داشته باشم، اما درمورد گذشته به تقدیر معتقدم.
شاید عجیب یا گنگ باشد، به عنوان توضیح میتوانم بگویم که فکر میکنم اگر به زمان حال نگاه کنم، اتفاقاتی در گذشته به گونه ای جلوه میکنند که انگار الزاما باید اتفاق می افتاده اند تا به این نقطه از زندگی ام برسم.
اما نمیتوانم بپذیرم که اتفاقاتی در آینده ام مقدر شده اند! که با این تفاسیر تا حدی منطقی هم هست.
به گذشته که فکر میکنم همه جای گذشته ام لازم بوده اند تا حال امروزم را داشته باشم.
مثل یک پازل چند هزار تکه ی پیچیده که کنار هم قرار گرفته اند و حال من تکه ی آخرست که تصویر را کامل میکند.
زمانی با انگیزه و اشتیاق و انتظارات فراوان پا در مسیر تحصیلی گذاشتم که در همان ابتدا مرا از همه ی تصوراتم دور کرد و در یاس هرچه تمام تر یک ترم بعد، بریده ازدانشگاه نه رنگ کلاس و استاد را دیدم و نه همکلاسی و هم دانشکده ای را...
و نتیجه اش در آن زمان چیزی بیشتر از دو نمره کاهش معدل بود و امروز نتیجه اش آموختن نمره گرفتن و دوام آوردن و یاد گرفتن است در دانشگاهی که هیچ چیز به تو نمیدهد جز سختی و رخوت و یأس ...
و چقدر منطقی و حساب شده ترم دومم را به بدترین حال گذراندم تا حالا بتوانم به گونه ای دیگر در این دانشگاه سر کنم.
و شاید اگر زمانی به قول کسانی بی بند و باری نکرده بودم و به عیش نگذرانده بودم، شاید اگر کسی را از دست نداده بودم یا با فرد اشتباهی وارد رابطه نشده بودم، امروز فرد درست را نمیشناختم یا قدر نمیدانستم.
و چقدر دقیق اتفاق ها افتاد و چقدر درست اشتباه ها کردم..
و این ها صرفا مثال هایی بود از آنچه در زندگی ام به دلایلی و با اهدافی شاید اتفاق افتاده اند تا مسیر امروزم را طی کنم...
و من هنوز به تقدیر اعتقاد ندارم اما،
"they say everything it happens for a reason"
@abitpsycho
Forwarded from ناپیرو (ABAN)
میخواستم بگم تتو به درد آدمای پرفکشنیست و وسواسی نمیخوره چون دو طرف ماجرا دوتا آدمن که هر دوشون هر چهقدرم حرفهیی و بلد، جلوی نفس کشیدنشونو که نمیتونن بگیرن؛ در نهایت یه جایی، یه خط یا یه نقطه، پررنگتر یا کمرنگتر از اون چیزی که باید از آب درمیاد، یه کمی کجتر یا یه کمی صافتر، چون به پوستی که روش داره تتو میشه یه آدم چسبیده و نمیشه از اون آدم خواست که درد بکشه ولی نفس نه؛ چون چیزی که زیر دستگاه تتوعه زندهس! تکون میخوره و تکون خوردن اون آدم، هر چهقدرم کم، تاثیر میذاره روی نتیجهی نهایی کار و نتیجهی نهایی کار به واسطهی پرفکت مطلق نبودن، به جای یه خاطرهی خوب تبدیل میشه به سوهان روح برای یه پرفکشنیست وسواسی، ولی واقعیت اینه که نه تنها تتو، که هیچکجای زندگی به درد ایدهآلگراهای جزیینگر نمیخوره! چون همیشه، همهجا، همهچی، یه کمی کمرنگتر از اون چیزی از آب درمیاد که باید، یه کمی کجتر، یه کمی یه چیزیتر از اون چیزی که باید! و وقتی همهی تمرکزت روی همون چیزیه که یه کمی چیزتره، لذت بردن ممکن نیست، راضی و خوشحال بودن ممکن نیست، ذوق کردن و هیچ حس خوب دیگهیی ممکن نیست وقتی نیمهی خالی لیوان توی مغزت تمام روز جیغ میکشه و میرقصه، وقتی به نیمهی خالی لیوان اجازه میدی تبدیل بشه به همهی لیوان، و بعد به همهی ظرفها، و بعد به همهی آشپزخونه، به همهی خونه، همهی کوچه، همهی شهر، همهی دنیا، همهی زندگیت!
به نسبت این که صبح کنکور بیدار شدم و 2ساعت خوندم و رفتم سر جلسه، رتبه ام بد نشد :-؟
@abitpsycho
@abitpsycho
در دنياي ايده آل و تصور عموم مردم دوش گرفتن صبح زود و شروع روز با يك فنجان قهوه معنايش زندگي با برنامه ريزي و روزي شاد و پر انرژي است اما واقعيت اين است كه در دنياي من اين تركيب معناي شب بيداري ر روزي سخت و توام با خستگي را دارد در زندگي اي كه قابل برنامه ريزي نيست.
@abitpsycho
@abitpsycho
کمی تخصصی:
من چرا مدلسازی و رندرینگ را دوست دارم؟
اگر خیلی خلاصه بخواهم توضیح دهم واقعیت این است که مدلسازی از نظر من نوعی حل مسئله است.
اگر بخواهم مثال نسبتا ملموسی برایتان بزنم، احتمالا مشابه ترین چیز به آن کدنویسیست.
این که با مسئله ای مواجه میشوی و در یک بستر (در اینجا نرم افزاری) پیش از شروع کار برای رسیدن به آن هدف مسیر و روشی را برای خودت تعیین میکنی و به یک الگوریتم یا فرآیند بهینه برای ساخت یک مدل میرسی و در نهایت با استفاده از دستورات و اختیاراتی که نرم افزار به تو میدهد، مسئله ات را حل میکنی.
سوال - الگوریتم - دستور - خروجی.
و اما درمورد رندرینگ مسئله کاملا متفاوت است. شاید بیشتر یک هنر ترکیبی باشد.
یک مهارت فراتر از آشنایی با یک نرم افزار.
این که بتوان به درک درستی از مواد مختلف رسید و میزان بازتاب نور و رنگ ها و ... را بتوان واقعی تحلیل کرد و ساخت.
تحلیل درستی از رفتار نور در محیط واقعی داشت و منابع نور را درست ساخت و تنظیم کرد تا به یک نور مشابه واقعیت رسید.
برای این ها باید اول درست دید و بعد درست فهمید، هر آن چه را که به دنیای واقعی ما رنگ و بافت و حیات میدهد.
ودر نهایت باید عکاس خوبی بود.
باید صحنه را درست چید. باید نور محیط را درست تنظیم کرد و صد البته قاب درستی را برای ثبت تصویر انتخاب کرد.
این ها همه در کنار زیبایی شناسی و شناخت مخاطب است که معنا پیدا میکند و به یک شات رندر خوب تبدیل میشود و از یک کار نرم افزاری ساده، آن را به یک اثر هنری تبدیل میکند.
@abitpsycho
من چرا مدلسازی و رندرینگ را دوست دارم؟
اگر خیلی خلاصه بخواهم توضیح دهم واقعیت این است که مدلسازی از نظر من نوعی حل مسئله است.
اگر بخواهم مثال نسبتا ملموسی برایتان بزنم، احتمالا مشابه ترین چیز به آن کدنویسیست.
این که با مسئله ای مواجه میشوی و در یک بستر (در اینجا نرم افزاری) پیش از شروع کار برای رسیدن به آن هدف مسیر و روشی را برای خودت تعیین میکنی و به یک الگوریتم یا فرآیند بهینه برای ساخت یک مدل میرسی و در نهایت با استفاده از دستورات و اختیاراتی که نرم افزار به تو میدهد، مسئله ات را حل میکنی.
سوال - الگوریتم - دستور - خروجی.
و اما درمورد رندرینگ مسئله کاملا متفاوت است. شاید بیشتر یک هنر ترکیبی باشد.
یک مهارت فراتر از آشنایی با یک نرم افزار.
این که بتوان به درک درستی از مواد مختلف رسید و میزان بازتاب نور و رنگ ها و ... را بتوان واقعی تحلیل کرد و ساخت.
تحلیل درستی از رفتار نور در محیط واقعی داشت و منابع نور را درست ساخت و تنظیم کرد تا به یک نور مشابه واقعیت رسید.
برای این ها باید اول درست دید و بعد درست فهمید، هر آن چه را که به دنیای واقعی ما رنگ و بافت و حیات میدهد.
ودر نهایت باید عکاس خوبی بود.
باید صحنه را درست چید. باید نور محیط را درست تنظیم کرد و صد البته قاب درستی را برای ثبت تصویر انتخاب کرد.
این ها همه در کنار زیبایی شناسی و شناخت مخاطب است که معنا پیدا میکند و به یک شات رندر خوب تبدیل میشود و از یک کار نرم افزاری ساده، آن را به یک اثر هنری تبدیل میکند.
@abitpsycho
واقعیت اینه که این عصر 5شنبه خیلی معمولی تر از اونیه که فرداش امام زمان بخواد ظهور کنه!
@abitpsycho
@abitpsycho