هفته ی سختی را پشت سر گذاشتم.
بگذارید اینطور بگویم که وقتی دیشب به خانه برگشتم و خواستم لباس هایم را عوض کنم، شلوارم را برعکس پوشیدم.
به نحوی که داخلش بیرون بود و بیرونش داخل.
همان لحظه هم متوجه این مسئله شدم، اما هنوز برعکس است.
@abitpsycho
بگذارید اینطور بگویم که وقتی دیشب به خانه برگشتم و خواستم لباس هایم را عوض کنم، شلوارم را برعکس پوشیدم.
به نحوی که داخلش بیرون بود و بیرونش داخل.
همان لحظه هم متوجه این مسئله شدم، اما هنوز برعکس است.
@abitpsycho
👏1
من یک دایی دارم که نوشتنی و گفتنی درموردش بسیار است، شاید یک وقتی کمی درباره اش توضیح بدهم.
اما یکی از ویژگی هایش که او را به دایی مورد علاقه ام تبدیل میکند این است که میتواند بی آن که خودش بخندد یا اصلا بنظر برسد چیز خنده داری میگوید، با آدم شوخی کند.
شاید هم دلیل مهمتر برای این که دایی مورد علاقه ام است، این باشد که دایی دیگری ندارم و میتوانم به شهر کورها و تک چشم ارجاعتان بدهم.
برادر بزرگترم یک جایی در فضای مجازی نوشته بود: «پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت، ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم»
دایی مذکور زنگ زده بود به برادرم و بعد از سلام و احوالپرسی، خیلی جدی پرسیده، بود: «راستی بازار غله چطوره؟ معاملات بابات خوب پیش میره؟ کرونا که بازار رو خراب نکرده؟ نه؟»
و از آن جایی که شغل پدرم به بازار کامپیوتر و برنامه نویسی نزدیکتر است، برادرم طبعاً در رابطه با معاملات غلات، اظهار بی اطلاعی کرده بود.
پاسخ من احتمالاً چیزی مبنی بر این اعتقاد بود که بازار خوبیست و خودم هم قصد ورود به آن را دارم و محصول مورد نظرم برای ورود به بازار عرضه ی مقدار کمی «جو» است.
@abitpsycho
اما یکی از ویژگی هایش که او را به دایی مورد علاقه ام تبدیل میکند این است که میتواند بی آن که خودش بخندد یا اصلا بنظر برسد چیز خنده داری میگوید، با آدم شوخی کند.
شاید هم دلیل مهمتر برای این که دایی مورد علاقه ام است، این باشد که دایی دیگری ندارم و میتوانم به شهر کورها و تک چشم ارجاعتان بدهم.
برادر بزرگترم یک جایی در فضای مجازی نوشته بود: «پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت، ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم»
دایی مذکور زنگ زده بود به برادرم و بعد از سلام و احوالپرسی، خیلی جدی پرسیده، بود: «راستی بازار غله چطوره؟ معاملات بابات خوب پیش میره؟ کرونا که بازار رو خراب نکرده؟ نه؟»
و از آن جایی که شغل پدرم به بازار کامپیوتر و برنامه نویسی نزدیکتر است، برادرم طبعاً در رابطه با معاملات غلات، اظهار بی اطلاعی کرده بود.
پاسخ من احتمالاً چیزی مبنی بر این اعتقاد بود که بازار خوبیست و خودم هم قصد ورود به آن را دارم و محصول مورد نظرم برای ورود به بازار عرضه ی مقدار کمی «جو» است.
@abitpsycho
😁1
همه ی آن چیزی که از دیشب حوالی ساعت ۹ تا الان گذشته است، مسبب این است که حال این لحظه ام شبیه به حال کودکی باشد که نمره ی امتحان ریاضی اش کم شده است و چون برای رفتن به خانه و با خبر شدن والدینش از نمره ی ریاضی نگران است، سعی میکند آرام تر و دیرتر به خانه برود.
در انتها اما، کودک رو به روی درب خانه ایستاده است.
هیچ انتخاب و چاره ای ندارد و نه پناهی.
@abitpsycho
در انتها اما، کودک رو به روی درب خانه ایستاده است.
هیچ انتخاب و چاره ای ندارد و نه پناهی.
@abitpsycho
😢1
تنها زندگی کردن مزایای بسیاری دارد.
اولیش همین است که استرس چندانی بابت هیچ اتفاقی به آدم وارد نمیشود!
مثلاً آدم غذا را میسوزاند یا خراب میکند و به هیچ جایش نیست.
نقل مکان و تنها زندگی نکردن اما اولین استرسش احمقانه بود.
از آن لحظه ای که تصمیم گرفتم غذا بپزم، دو ساعت گذشته است.
در تمام این دو ساعت استرس این را دارم که همخانه ی بنده خدا بیدار شود و ببیند اولین باری که آشپزی را به من سپرده، غذا خوب نشده است!
@abitpsycho
اولیش همین است که استرس چندانی بابت هیچ اتفاقی به آدم وارد نمیشود!
مثلاً آدم غذا را میسوزاند یا خراب میکند و به هیچ جایش نیست.
نقل مکان و تنها زندگی نکردن اما اولین استرسش احمقانه بود.
از آن لحظه ای که تصمیم گرفتم غذا بپزم، دو ساعت گذشته است.
در تمام این دو ساعت استرس این را دارم که همخانه ی بنده خدا بیدار شود و ببیند اولین باری که آشپزی را به من سپرده، غذا خوب نشده است!
@abitpsycho
کَسپِر سیم موسم را جویده است، سیم ها اتصالی کرده اند و بورد موس سوخته است.
حالا من مانده ام بدون موس و با بغض به کسپر نگاه میکنم و میگویم کاش دستم را جویده بودی گربه ی چموش!
@abitpsycho
حالا من مانده ام بدون موس و با بغض به کسپر نگاه میکنم و میگویم کاش دستم را جویده بودی گربه ی چموش!
@abitpsycho
بعید میدانم امروز گرمترین روز سال بوده باشد، اما احتمالا از طولانی ترین روزها و گرمترین روزهای امسال بود.
ساعت ۲ ظهر زیر آفتاب نشسته بودم حوالی چهارراه ولیعصر و قهوه داغ میخوردم و از آن لذت هم میبردم.
چه انتظار دیگری دارید؟
@abitpsycho
ساعت ۲ ظهر زیر آفتاب نشسته بودم حوالی چهارراه ولیعصر و قهوه داغ میخوردم و از آن لذت هم میبردم.
چه انتظار دیگری دارید؟
@abitpsycho
تا آن جایی که من میدانم، تا چند نسل قبل اعضای خانواده و فامیل کسی اهل هلند نبوده و شاید اینطور بنظر میرسد که این مسئله مستقیما ارتباطی با عکس دخترخاله ی کوچک من نداشته باشد و ندارد هم.
مایا، روزی ۱۰-۱۵ بار به سختی خودش را از پله های آشپرخانه میکشد بالا، میرود آن جا مینشیند و همانطور که در عکس مشخص است، انگشت اشاره اش را میگذارد در سوراخی که کف آشپزخانه است!
پطروس، هلندی بود.
@abitpsycho
مایا، روزی ۱۰-۱۵ بار به سختی خودش را از پله های آشپرخانه میکشد بالا، میرود آن جا مینشیند و همانطور که در عکس مشخص است، انگشت اشاره اش را میگذارد در سوراخی که کف آشپزخانه است!
پطروس، هلندی بود.
@abitpsycho
امروز نکته ی غم انگیزی را متوجه شدم که تا این لحظه به آن توجه نکرده بودم.
از زمانی که دیگر در حال تحصیل نباشی (یا اگر باشی و شاغل هم باشی) تابستان دیگر معنایی ندارد.
هیچ تعطیلی ۲-۳ ماهه ای پیش رویت نیست و تابستان هم میرویم سر کار!
همه اش میرویم سر کار!
@abitpsycho
از زمانی که دیگر در حال تحصیل نباشی (یا اگر باشی و شاغل هم باشی) تابستان دیگر معنایی ندارد.
هیچ تعطیلی ۲-۳ ماهه ای پیش رویت نیست و تابستان هم میرویم سر کار!
همه اش میرویم سر کار!
@abitpsycho
بنظرم رسید که چند ساعتیست هیچ حرفی برای گفتن ندارم یا به هیچ چیز خاصی فکر نمیکنم.
ساعت ۷ بیدار شده بودم.
ساعت ۱۰ روی صندلی کنار اپن آشپزخانه نشسته بودم، در حالی که به دقت پنیر را روی سطح نان پخش میکردم، به کَسپِر نگاه کردم که پرید رو مبل، از آن طرفش پایین آمد و با سرعت به سمت پنجره رفت.
باز دوید و خودش را جا کرد زیر مبل.
همه ی آن تحرک بی هدف، بی دلیل و بی نتیجه بود.
ف. چهارزانو روی اُپن منتظر نشسته بود و نانش را آماده کرده بود، تا بالاخره من در برابر صاف کردن سطح پنیر بر روی نان تسلیم شوم و کارد به دستش برسد.
به این فکر کردم که پنیر روی نان صاف باشد یا نه، دو دقیقه بعد هیچ اثر بخصوصی از آن صافی سطح وجود ندارد و من هم درگیر ocd یا چنین چیزی نیستم که صاف نبودنش آزارم بدهد.
کارد را به ف. دادم.
به کَسپِر فکر کردم و به خودم.
@abitpsycho
ساعت ۷ بیدار شده بودم.
ساعت ۱۰ روی صندلی کنار اپن آشپزخانه نشسته بودم، در حالی که به دقت پنیر را روی سطح نان پخش میکردم، به کَسپِر نگاه کردم که پرید رو مبل، از آن طرفش پایین آمد و با سرعت به سمت پنجره رفت.
باز دوید و خودش را جا کرد زیر مبل.
همه ی آن تحرک بی هدف، بی دلیل و بی نتیجه بود.
ف. چهارزانو روی اُپن منتظر نشسته بود و نانش را آماده کرده بود، تا بالاخره من در برابر صاف کردن سطح پنیر بر روی نان تسلیم شوم و کارد به دستش برسد.
به این فکر کردم که پنیر روی نان صاف باشد یا نه، دو دقیقه بعد هیچ اثر بخصوصی از آن صافی سطح وجود ندارد و من هم درگیر ocd یا چنین چیزی نیستم که صاف نبودنش آزارم بدهد.
کارد را به ف. دادم.
به کَسپِر فکر کردم و به خودم.
@abitpsycho
در زندگی فکر میکنم دو بار پیش آمده باشد که در حد کمتر از چند ثانیه تاخیر داشته باشم برای حاضر شدن سر قرار و در اسکیل میلی ثانیه آن تایم باشم.
یک بارش مصاحبه کاری بود.
@abitpsycho
یک بارش مصاحبه کاری بود.
@abitpsycho