برای من که تا امروز آدم مهمانی و زدن و رقصیدن نبوده ام، همین یک شب دور هم بودن با آدمهایی که مدتهاست فقط در محل کار میبینمشان، بعد از ماه ها محدود شدن زندگی به خانه و محل کار، آن شربتی بود که در یک روز گرم تابستان وقتی پیاده از مدرسه برگشته ای، مادر روی اپن آشپزخانه میگذارد برایت.
مبرهن است که به عقیده ی من شب، زمانی که از نیمه بگذرد، تازه اتفاقات جالبش شروع میشوند و همه ی چیزی که از آن شب به حافظه ام میرسد، مهر تایید پررنگی بر این اعتقاد من میزند.
که از همه ی خوردن ها و نوشیدن ها و زدن ها و رقصیدن ها و پریدن ها و جهیدن ها، برای من تصویرِ خوش گذشتن، یک قاب است از یک پنجره ی زمانی چند دقیقه ای بعد از همه ی آن چه که رخ داده بود است.
بعد از مهمانی و بعد از بیرون زدنمان از خانه و حتی بعد از آن نیم ساعت قدم زدنمان در باغ فردوس که تا ساعت ۴ هنوز زندگی داشت و خاله هنوز زیر سماورش روشن بود.
وسط آن همه حرف و شهر و خیابان و کله و پاچه و چای و پمپ بنزین و اتوبان و ولیعصر و دربند و همه ی آن چه که خوش گذشتن به حساب می آید، خاطره ی کوتاهی دارم از حوالی ساعت پنج.
قبل از آن که کم کم همه چیز به حالت عادی اش برگردد و دیگر اثری از الکل را در خونم حس نکنم، چشمهایم ذره ذره روشن شدن آسمان را میدید و دهن دره ی شهر را وقت بیدار شدن میشنیدم.
پنجره ی ماشین پایین بود و در آسمان دنبال ماه میگشتم. به دست سهند که دنده را حرکت داد نگاه کردم و به تغییر کردن صدای موتور گوش دادم.
یک لحظه بعد که بیشتر در صندلی فرو رفته بودم، داشتم به نسبی بودن سرعت فکر میکردم و به تازگی هوایی که با سرعت حریم پنجره ی ماشین را میشکست و پوست صورتم را میفشرد.
@abitpsycho
مبرهن است که به عقیده ی من شب، زمانی که از نیمه بگذرد، تازه اتفاقات جالبش شروع میشوند و همه ی چیزی که از آن شب به حافظه ام میرسد، مهر تایید پررنگی بر این اعتقاد من میزند.
که از همه ی خوردن ها و نوشیدن ها و زدن ها و رقصیدن ها و پریدن ها و جهیدن ها، برای من تصویرِ خوش گذشتن، یک قاب است از یک پنجره ی زمانی چند دقیقه ای بعد از همه ی آن چه که رخ داده بود است.
بعد از مهمانی و بعد از بیرون زدنمان از خانه و حتی بعد از آن نیم ساعت قدم زدنمان در باغ فردوس که تا ساعت ۴ هنوز زندگی داشت و خاله هنوز زیر سماورش روشن بود.
وسط آن همه حرف و شهر و خیابان و کله و پاچه و چای و پمپ بنزین و اتوبان و ولیعصر و دربند و همه ی آن چه که خوش گذشتن به حساب می آید، خاطره ی کوتاهی دارم از حوالی ساعت پنج.
قبل از آن که کم کم همه چیز به حالت عادی اش برگردد و دیگر اثری از الکل را در خونم حس نکنم، چشمهایم ذره ذره روشن شدن آسمان را میدید و دهن دره ی شهر را وقت بیدار شدن میشنیدم.
پنجره ی ماشین پایین بود و در آسمان دنبال ماه میگشتم. به دست سهند که دنده را حرکت داد نگاه کردم و به تغییر کردن صدای موتور گوش دادم.
یک لحظه بعد که بیشتر در صندلی فرو رفته بودم، داشتم به نسبی بودن سرعت فکر میکردم و به تازگی هوایی که با سرعت حریم پنجره ی ماشین را میشکست و پوست صورتم را میفشرد.
@abitpsycho
وقتی یکی یه دانشگاه درست و حسابی درس خونده، اوکیه که بگه تو دانشگاه براتون ریدن یا نریدن، ولی دانشجویان انصرافی از دانشگاه نیمه آزاد تورقوز آباد این تز رو ندن لطفا.
@abitpsycho
@abitpsycho
بعضی وقتا که خیلی به تمرکز نیاز دارم لازمه دو تا کله داشته باشم که حتی اگر موهام بسته است، بازم موهامو ببندم.
@abitpsycho
@abitpsycho
اکثرمان در زندگی رفیق هایی داریم که هر چند وقت که نبینیمشان، هر چند وقت که با آن ها صحبت نکنیم و هر چقدر که از آن ها بیخبر باشیم، چیزی از رفاقتمان کم نمیشود و دوستیمان ارزشش را که حفظ میکند، هیچ، از صمیمیتمان هم ذره ای کم نمیشود.
به خودت می آیی و میبینی ۱۵ سال است که رفیقید، اگرچه که ماهی یک بار هم، همدیگر را ندیده باشید.
اما هر زمان هم که سری به هم میزنید و هم کلام میشوید، حرف دارید برای گفتن و اگر سری گرم میکنید، کم هم خوش نمیگذرد.
این ارزشمند است.
@abitpsycho
به خودت می آیی و میبینی ۱۵ سال است که رفیقید، اگرچه که ماهی یک بار هم، همدیگر را ندیده باشید.
اما هر زمان هم که سری به هم میزنید و هم کلام میشوید، حرف دارید برای گفتن و اگر سری گرم میکنید، کم هم خوش نمیگذرد.
این ارزشمند است.
@abitpsycho
Forwarded from آرشام میگوید: (arsham)
Forwarded from آرشام میگوید: (arsham)
Forwarded from آرشام میگوید: (arsham)
آرشام میگوید:
James Taylor – Fire and Rain
Oh, I've seen fire and I've seen rain. I've seen sunny days that I thought would never end.
I've seen lonely times when I could not find a friend,
but I always thought that I'd see you baby, one more time again, now...
@abitpsycho
I've seen lonely times when I could not find a friend,
but I always thought that I'd see you baby, one more time again, now...
@abitpsycho
Forwarded from "همین"
تو بمان با من تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
#فریدون_مشیری
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند
#فریدون_مشیری
Forwarded from Hadi Pakzad
"بیماری عشق"
عشق بیماری مشخص و کشف شدهای نیست، اما من شنیده ام چیزهایی شبیه به کرم هستند و در حفره های مغز شروع به تکثیر می کنند، حفره ها یکی دوتا هم که نیست که خیال کنی فلانی کرم گذاشته آنجا و رفته و تو میدانی کجاست تا مثل لانه کبوتر کنار پنجره خرابش کنی تا دیگر صبح ها بیدارت نکنند.
جای کرم ها را فقط او می داند که گذاشته، خودش هم باید بیاید فکری به حالشان کند، این است که تا او هست و تر و خشکشان می کند تو حالت خوب است. چون کرم ها حرف نمی زنند، سر و صدایی ندارند اصلا.
اما همین که کرم-بان گذاشت و رفت کرم ها گرسنه می شوند، اول از کوچکترها شروع می کنند بعد کم-کم شروع به خوردن دیواره حفره ها می کنند، تو دلت تنگ می شود، کارت به دکتر می کشد، اما گفتم که کسی جز کرم بان جای کرم ها را بلد نیست، دکتر به تو سم می دهد که بریزی لای درز و دیوارهای سرت که کرم ها بمیرند، اما این سم به بقیه کرم ها و کاشته های دیگران هم خورانده می شود، گاهی حس می کنی دیگر هیچ چیزی از هیچ کسی نداری،
و باز اینجا هم دو تا درد هست، اول اینکه این کرم ها مرده-شان از زنده شان خطرناک تر است، چون سرت و ناحیه ای که کرم ها می میرند متعفن می شود و دیگر کسی هم نیست آنجا را سامان دهد،
کرم-بان های جدید هم سراغ حفره های جدید می روند.
عزیزم کرم هایی که در سرم گذاشتی و رفتی را با هر ترفندی بود زنده نگه داشتم، به آن نشانی که حفره، شبیه به ستاره بود و بوی عطر خودت را می داد از بوی عطرت پیدایش کردم.
اگر از حال کرم ها می پرسی خوبند و تکثیر می شوند، و اگر از حال من بپرسی باغچه ی دلتنگی ام که در خاکش فقط کرم هست.
هادی پاکزاد
@hpakzadart
عشق بیماری مشخص و کشف شدهای نیست، اما من شنیده ام چیزهایی شبیه به کرم هستند و در حفره های مغز شروع به تکثیر می کنند، حفره ها یکی دوتا هم که نیست که خیال کنی فلانی کرم گذاشته آنجا و رفته و تو میدانی کجاست تا مثل لانه کبوتر کنار پنجره خرابش کنی تا دیگر صبح ها بیدارت نکنند.
جای کرم ها را فقط او می داند که گذاشته، خودش هم باید بیاید فکری به حالشان کند، این است که تا او هست و تر و خشکشان می کند تو حالت خوب است. چون کرم ها حرف نمی زنند، سر و صدایی ندارند اصلا.
اما همین که کرم-بان گذاشت و رفت کرم ها گرسنه می شوند، اول از کوچکترها شروع می کنند بعد کم-کم شروع به خوردن دیواره حفره ها می کنند، تو دلت تنگ می شود، کارت به دکتر می کشد، اما گفتم که کسی جز کرم بان جای کرم ها را بلد نیست، دکتر به تو سم می دهد که بریزی لای درز و دیوارهای سرت که کرم ها بمیرند، اما این سم به بقیه کرم ها و کاشته های دیگران هم خورانده می شود، گاهی حس می کنی دیگر هیچ چیزی از هیچ کسی نداری،
و باز اینجا هم دو تا درد هست، اول اینکه این کرم ها مرده-شان از زنده شان خطرناک تر است، چون سرت و ناحیه ای که کرم ها می میرند متعفن می شود و دیگر کسی هم نیست آنجا را سامان دهد،
کرم-بان های جدید هم سراغ حفره های جدید می روند.
عزیزم کرم هایی که در سرم گذاشتی و رفتی را با هر ترفندی بود زنده نگه داشتم، به آن نشانی که حفره، شبیه به ستاره بود و بوی عطر خودت را می داد از بوی عطرت پیدایش کردم.
اگر از حال کرم ها می پرسی خوبند و تکثیر می شوند، و اگر از حال من بپرسی باغچه ی دلتنگی ام که در خاکش فقط کرم هست.
هادی پاکزاد
@hpakzadart
Forwarded from آرشام میگوید: (arsham)
نمیدانم دارم چکار میکنم! کمی برای خودم نگرانم. اما مهم نیست. امروز صبح داشتم فکر میکردم که دلایل اخیر زنده بودنم معلق شده است. منظور از زنده بودن، نفس کشیدن و این ها نیست، این است که انگیزه و هدفی برای فعالیتی داشته باشم. انگیزه و هدف های در حالت تعلیق اند یا چنین چیزی...
یکی توی دلم جواب میدهد که "زندگی خودت است، در حال تعلیق هم زندگی اش کن که انگار تعلیقی نیست" همین موضوع است که مرا به این راه کشانده و کلهام را به ته بنبست کوبانده. چون اگر اینطور است، من بیشتر از اینها که دارم، چیزی از زندگیام نمیخواهم.
بله! دلم هیچ چیزی بیشتری نمیخواهد. نه کار، نه درس، سفر، نه گردش، نه خرید، نه ورزش. هیچ چیز.
دلم میخواهد همینطور تنبلانه بنشینم و به صبح شدن شب شدن نگاه کنم و بالعکس.
@abitpsycho
یکی توی دلم جواب میدهد که "زندگی خودت است، در حال تعلیق هم زندگی اش کن که انگار تعلیقی نیست" همین موضوع است که مرا به این راه کشانده و کلهام را به ته بنبست کوبانده. چون اگر اینطور است، من بیشتر از اینها که دارم، چیزی از زندگیام نمیخواهم.
بله! دلم هیچ چیزی بیشتری نمیخواهد. نه کار، نه درس، سفر، نه گردش، نه خرید، نه ورزش. هیچ چیز.
دلم میخواهد همینطور تنبلانه بنشینم و به صبح شدن شب شدن نگاه کنم و بالعکس.
@abitpsycho
Forwarded from آرشام میگوید: (arsham)