آرشام می‌گوید: – Telegram
آرشام می‌گوید:
287 subscribers
381 photos
69 videos
6 files
29 links
مستی بهانه کردم و چندان گریستم...تا کس نداندم که
گرفتار چیستم...
@arsham76

ناشناس:
https://news.1rj.ru/str/BiChatBot?start=sc-6a4df3052e

توییتر:
Sad_Rend
Download Telegram
از «بی نظمی»
@abitpsycho
Forwarded from Hadi Pakzad
"بیماری عشق"

عشق بیماری مشخص و کشف شده‌ای نیست، اما من شنیده ام چیزهایی شبیه به کرم هستند و در حفره های مغز شروع به تکثیر می کنند، حفره ها یکی دوتا هم که نیست که خیال کنی فلانی کرم گذاشته آنجا و رفته و تو میدانی کجاست تا مثل لانه کبوتر کنار پنجره خرابش کنی تا دیگر صبح ها بیدارت نکنند.
جای کرم ها را فقط او می داند که گذاشته، خودش هم باید بیاید فکری به حالشان کند، این است که تا او هست و تر و خشکشان می کند تو حالت خوب است. چون کرم ها حرف نمی زنند، سر و صدایی ندارند اصلا.
اما همین که کرم-بان گذاشت و رفت کرم ها گرسنه می شوند، اول از کوچکترها شروع می کنند بعد کم-کم شروع به خوردن دیواره حفره ها می کنند، تو دلت تنگ می شود، کارت به دکتر می کشد، اما گفتم که کسی جز کرم بان جای کرم ها را بلد نیست، دکتر به تو سم می دهد که بریزی لای درز و دیوارهای سرت که کرم ها بمیرند، اما این سم به بقیه کرم ها و کاشته های دیگران هم خورانده می شود، گاهی حس می کنی دیگر هیچ چیزی از هیچ کسی نداری،
و باز اینجا هم دو تا درد هست، اول اینکه این کرم ها مرده-شان از زنده شان خطرناک تر است، چون سرت و ناحیه ای که کرم ها می میرند متعفن می شود و دیگر کسی هم نیست آنجا را سامان دهد،
کرم-بان های جدید هم سراغ حفره های جدید می روند.
عزیزم کرم هایی که در سرم گذاشتی و رفتی را با هر ترفندی بود زنده نگه داشتم، به آن نشانی که حفره، شبیه به ستاره بود و بوی عطر خودت را می داد از بوی عطرت پیدایش کردم.
اگر از حال کرم ها می پرسی خوبند و تکثیر می شوند، و اگر از حال من بپرسی باغچه ی دلتنگی ام که در خاکش فقط کرم هست.

هادی پاکزاد

@hpakzadart
Forwarded from آرشام می‌گوید: (arsham)
نمی‌دانم دارم چکار می‌کنم! کمی برای خودم نگرانم. اما مهم نیست. امروز صبح داشتم فکر می‌کردم که دلایل اخیر زنده بودنم معلق شده است. منظور از زنده بودن، نفس کشیدن و این ها نیست، این است که انگیزه و هدفی برای فعالیتی داشته باشم. انگیزه و هدف های در حالت تعلیق اند یا چنین چیزی...

یکی توی دلم جواب می‌دهد که "زندگی خودت است، در حال تعلیق هم زندگی اش کن که انگار تعلیقی نیست" همین موضوع است که مرا به این راه کشانده و کله‌ام را به ته بن‌بست کوبانده. چون اگر اینطور است، من بیشتر از این‌ها که دارم، چیزی از زندگی‌ام نمی‌خواهم.
بله! دلم هیچ چیزی بیشتری نمی‌خواهد. نه کار، نه درس، سفر، نه گردش، نه خرید، نه ورزش. هیچ چیز.

دلم می‌خواهد همینطور تنبلانه بنشینم و به صبح شدن شب شدن نگاه کنم و بالعکس.

@abitpsycho
Forwarded from آرشام می‌گوید: (arsham)
تو ندانی که خود، که تمامِ منی؟
یا چی؟
@abitpsycho
حالا دکارت مسخره، ثابت کند هستم...

@abitpsycho
انسان و طبعاً بسیاری دیگر از موجودات زنده، اعضای حیاتی ای دارند که در طول تکامل فعالیت‌هایشان تقریباً تثبیت شده و برای حفظ بقا، فعالیت می‌کنند.
بهینه و متناسب.

برای مثال سیستم گوارشی یا کلیوی در ساده ترین حالت، وظیفه‌شان این است که آب و غذا به بدن برسانند و برای درست به انجام رساندن این وظیفه، از مکانیزم های مختلفی مثل تحریک اعصاب، ترشح هورمون ها و مواد مختلف و .... استفاده میکنند، تا احساس گرسنگی، تشنگی و ... را بوجود بیاورند.

طبعاً اگر حالت اکستریمی را در نظر بگیریم با حذف غریضه ی بقا و یا مرگ موجود زنده، این فعالیت ها مختل میشوند.

فکر میکنم برای من چنین اتفاقی افتاده است.
همه ی آن چیزی که به حفظ بقای من مربوط می‌شود، مثل احساس تشنگی، گرسنگی، درد و بسیاری موارد دیگر نه تنها بنظر می‌رسد که از بین رفته اند، که حتی بدنم در مقابلشان مقاومت هم می‌کند.
در حقیقت قلب و عضلاتم، اعصاب بینایی و شنواییم هم هنوز به درستی کار می‌کنند اما تنها چیزی که میل به آن را در بدنم احساس میکنم، زائل بودن عقل است و چه بسا که برای بقا نیافتن، منطقی ترین راه این است که مرکز فرماندهی و خاطرات و حافظه و هشدار و همه ی این ها را زائل کرد.

@abitpsycho
یک «ماه» کافی نیست.

@abitpsycho
👎1
Forwarded from آرشام می‌گوید: (arsham)
من اگر یه روز دق کردم، بدونید نه از غصه ی خودم بوده و نه از غصه ی عزیزانم.

از عجز بوده. عجز در برطرف کردن غم عزیزان.

@abitpsycho