Forwarded from آرشام میگوید: (arsham)
من اگر یه روز دق کردم، بدونید نه از غصه ی خودم بوده و نه از غصه ی عزیزانم.
از عجز بوده. عجز در برطرف کردن غم عزیزان.
@abitpsycho
از عجز بوده. عجز در برطرف کردن غم عزیزان.
@abitpsycho
Age cheshmat began are
Dariush
کوهو میذارم رو دوشم،
رخت هر جنگو میپوشم....
موجو از دریا میگیرم، شیره ی سنگو میدوشم...
میارم ماهو به خونه، میگیرم بادو نشونه...
همه ی خاک زمینو، میشمرم دونه به دونه....
@abitpsycho
رخت هر جنگو میپوشم....
موجو از دریا میگیرم، شیره ی سنگو میدوشم...
میارم ماهو به خونه، میگیرم بادو نشونه...
همه ی خاک زمینو، میشمرم دونه به دونه....
@abitpsycho
🔥1
آرشام میگوید:
Voice message
And it's killin' me when you're away
And I wanna leave and I wanna stay
I'm so confused, so hard to choose
Between the pleasure and the pain
And I know it's wrong, and I know it's right
Even if I try to win the fight
My heart would overrule my mind
And I'm not strong enough to stay away
@abitpsycho
And I wanna leave and I wanna stay
I'm so confused, so hard to choose
Between the pleasure and the pain
And I know it's wrong, and I know it's right
Even if I try to win the fight
My heart would overrule my mind
And I'm not strong enough to stay away
@abitpsycho
«مي تراود مهتاب
مي درخشد شب تاب
نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك
غم اين خفته ي چند
خواب در چشم ترم مي شكند
نگران با من استاده سحر
صبح مي خواهد از من
كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را
بلكه خبر
در جگر ليكن خاري
از ره اين سفرم مي شكند
نازك آراي تن ساق گلي
كه به جانش كشتم
و به جان دادمش آب
اي دريغا به برم مي شكند
دست ها مي سايم
تا دري بگشايم
بر عبث مي پايم
كه به در كس آيد
در و ديوار به هم ريخته شان
بر سرم مي شكند
مي تراود مهتاب
مي درخشد شب تاب
مانده پاي آبله از راه دراز
بر دم دهكده مردي تنها
كوله بارش بر دوش
دست او بر در،مي گويد با خود:
غم اين خفته ي چند
خواب در چشم ترم مي شكند.»
@abitpsycho
مي درخشد شب تاب
نيست يك دم شكند خواب به چشم كس و ليك
غم اين خفته ي چند
خواب در چشم ترم مي شكند
نگران با من استاده سحر
صبح مي خواهد از من
كز مبارك دم او آورم اين قوم به جان باخته را
بلكه خبر
در جگر ليكن خاري
از ره اين سفرم مي شكند
نازك آراي تن ساق گلي
كه به جانش كشتم
و به جان دادمش آب
اي دريغا به برم مي شكند
دست ها مي سايم
تا دري بگشايم
بر عبث مي پايم
كه به در كس آيد
در و ديوار به هم ريخته شان
بر سرم مي شكند
مي تراود مهتاب
مي درخشد شب تاب
مانده پاي آبله از راه دراز
بر دم دهكده مردي تنها
كوله بارش بر دوش
دست او بر در،مي گويد با خود:
غم اين خفته ي چند
خواب در چشم ترم مي شكند.»
@abitpsycho