آرشام میگوید:
Voice message
همین که راست است این خاطرات، خاطرت جمع باشد از پاشیدنم..
پاشدم از انتهای خود..
با زندگی جنگیدم و مرگ آخرین سنگرم...
@abitpsycho
پاشدم از انتهای خود..
با زندگی جنگیدم و مرگ آخرین سنگرم...
@abitpsycho
دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربدهجویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم
بستهٔ سلسلهٔ سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد
چاره اینست و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دلآرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهدبود
پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکیست
حرمت مدعی و حرمت من هردو یکیست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکیست
نغمهٔ بلبل و غوغای زغن هر دو یکیست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمهٔ گلزار دگر باشم به
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
میتوان یافت که بر دل ز منش باری هست
از من و بندگی من اگرش عاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بندهای همچو مرا هست خریدار بسی
مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه صد بادیهٔ درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
بعد از این ما و سرکوی دلآرای دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است این ، برود چون نرود
چند کس از تو و یاران تو آزرده شود
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود
ای پسر چند به کام دگرانت بینم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه عیش مدام دگرانت بینم
ساقی مجلس عام دگرانت بینم
تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند
چه هوسها که ندارند هوسناکی چند
یار این طایفه خانه برانداز مباش
از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
میشوی شهره به این فرقه همآواز مباش
غافل از لعب حریفان دغا باز مباش
به که مشغول به این شغل نسازی خود را
این نه کاریست مبادا که ببازی خود را
در کمین تو بسی عیب شماران هستند
سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند
داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند
غرض اینست که در قصد تو یاران هستند
باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقف کشتی خود باش که پایی نخوری
گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دلآزرده و آزرده دل از کوی تو رفت
با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت
حاش لله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحتآمیز کسان گوش کند
#وحشی
@abitpsycho
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفت وگوی من و حیرانی من گوش کنید
شرح این آتش جان سوز نگفتن تا کی
سوختم سوختم این راز نهفتن تا کی
روزگاری من و دل ساکن کویی بودیم
ساکن کوی بت عربدهجویی بودیم
عقل و دین باخته، دیوانهٔ رویی بودیم
بستهٔ سلسلهٔ سلسله مویی بودیم
کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود
نرگس غمزه زنش این همه بیمار نداشت
سنبل پرشکنش هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت
اول آن کس که خریدار شدش من بودم
باعث گرمی بازار شدش من بودم
عشق من شد سبب خوبی و رعنایی او
داد رسوایی من شهرت زیبایی او
بس که دادم همه جا شرح دلارایی او
شهر پرگشت ز غوغای تماشایی او
این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد
چاره اینست و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دلآرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر بوسه زنم جای دگر
بعد از این رای من اینست و همین خواهد بود
من بر این هستم و البته چنین خواهدبود
پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکیست
حرمت مدعی و حرمت من هردو یکیست
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دویکیست
نغمهٔ بلبل و غوغای زغن هر دو یکیست
این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه مرغ خوش الحان نبود
چون چنین است پی کار دگر باشم به
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمهٔ گلزار دگر باشم به
نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش
آن که بر جانم از او دم به دم آزاری هست
میتوان یافت که بر دل ز منش باری هست
از من و بندگی من اگرش عاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست
به وفاداری من نیست در این شهر کسی
بندهای همچو مرا هست خریدار بسی
مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است
راه صد بادیهٔ درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
اول و آخر این مرحله دیدیم بس است
بعد از این ما و سرکوی دلآرای دگر
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر
تو مپندار که مهر از دل محزون نرود
آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است این ، برود چون نرود
چند کس از تو و یاران تو آزرده شود
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود
ای پسر چند به کام دگرانت بینم
سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه عیش مدام دگرانت بینم
ساقی مجلس عام دگرانت بینم
تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند
چه هوسها که ندارند هوسناکی چند
یار این طایفه خانه برانداز مباش
از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
میشوی شهره به این فرقه همآواز مباش
غافل از لعب حریفان دغا باز مباش
به که مشغول به این شغل نسازی خود را
این نه کاریست مبادا که ببازی خود را
در کمین تو بسی عیب شماران هستند
سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند
داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند
غرض اینست که در قصد تو یاران هستند
باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقف کشتی خود باش که پایی نخوری
گر چه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دلآزرده و آزرده دل از کوی تو رفت
با دل پر گله از ناخوشی خوی تو رفت
حاش لله که وفای تو فراموش کند
سخن مصلحتآمیز کسان گوش کند
#وحشی
@abitpsycho
مدتی گذشته از این که کم کم تصمیم به ناپدید شدن گرفتم.
تا به این جا، کم هم موفقیت آمیز نبوده، اما لعنت بر این ذات جاودانی خواه آدمیزاد که حالا غمش دارد خفه ام می کند.
لعنت به ذات توجه خواه این موجود دوپا که جفت پاهایش را تا آنجا که توان دارد و بیشتر از آن که توان دارم، روی سینه ام فشار میدهد تا فریاد بزنم: کاش جایی، در ذهن کسی حضور داشتم.
@abitpsycho
تا به این جا، کم هم موفقیت آمیز نبوده، اما لعنت بر این ذات جاودانی خواه آدمیزاد که حالا غمش دارد خفه ام می کند.
لعنت به ذات توجه خواه این موجود دوپا که جفت پاهایش را تا آنجا که توان دارد و بیشتر از آن که توان دارم، روی سینه ام فشار میدهد تا فریاد بزنم: کاش جایی، در ذهن کسی حضور داشتم.
@abitpsycho
🔥1
Something To Remind You
Staind
So when the day comes and the sun won't touch my face
Tell the ones who cared enough that I finally left this place...
Look at my face
All the stories it will tell I can't erase
The road is long
Just one more song
A little something to remind you when I'm gone
When I'm gone...
@abitpsycho
Tell the ones who cared enough that I finally left this place...
Look at my face
All the stories it will tell I can't erase
The road is long
Just one more song
A little something to remind you when I'm gone
When I'm gone...
@abitpsycho
🔥1
Forwarded from آرشام میگوید: (arsham)
اگر در تابستان در درياي جنوب يا حتي بعضي شهرهاي شمالي شنا كرده باشيد، تجربه ي عجيب و احتمالا ناخوشايند زماني كه در ساحل قدم ميگذاريد، هوا گرم و مرطوب است و با تن خيس عرق ميريزيد و هرچه صبر ميكنيد بدنتان خشك نميشود و در كوچكترين غفلتي، حجم قابل قبولي ماسه به دانه هاي ماسه ي روي پوستتان اضافه ميشود، برايتان ناشناخته نيست.
دلتنگي هواي مرطوب و گرم است و خستگي دانه هاي ماسه اي كه به تنتان ميچسبند اما جدا نميشوند.
@abitpsycho
دلتنگي هواي مرطوب و گرم است و خستگي دانه هاي ماسه اي كه به تنتان ميچسبند اما جدا نميشوند.
@abitpsycho
Navaei
Darya Dadvar
نگران رنجیدن دلم هستم.
اگرچه کم نرنجیده است اما آدمی به امید زنده است و من تنها امیدم، بیش از این نرنجیدن است و احتمالاً این مسئله در کنار اولین پله ی هرم مازلو، از معدود چیزهایی است که هنوز شباهتی میان من و یک آدم زنده را حفظ میکند.
واژه ی «رنجیدن» مدتهاست که اولین چیزی را که به ذهنم میآورد، ترانه ی «نوایی» است و اگرچه در اکثر مواقع چندان هم مرتبط نیست.
حالا تقریباً دو سال است که این یادآوری مرا میخنداند.
چرا که فاطمه آنقدر با لهجه ی شمالی گفته: «مرنجان دلم را، که این مرغ وحشی، ز بامی که برخواست، با «کون» نشیند.» که پررنگ ترین خاطره ی ثبت شده ام از این ترانه، گویش و خوانش مذکور است.
من نگرانم که دلم رنجیده شود و میخندم.
تلخ میخندم و فاطمه یزدی است و شمالی نیست.
@abitpsycho
اگرچه کم نرنجیده است اما آدمی به امید زنده است و من تنها امیدم، بیش از این نرنجیدن است و احتمالاً این مسئله در کنار اولین پله ی هرم مازلو، از معدود چیزهایی است که هنوز شباهتی میان من و یک آدم زنده را حفظ میکند.
واژه ی «رنجیدن» مدتهاست که اولین چیزی را که به ذهنم میآورد، ترانه ی «نوایی» است و اگرچه در اکثر مواقع چندان هم مرتبط نیست.
حالا تقریباً دو سال است که این یادآوری مرا میخنداند.
چرا که فاطمه آنقدر با لهجه ی شمالی گفته: «مرنجان دلم را، که این مرغ وحشی، ز بامی که برخواست، با «کون» نشیند.» که پررنگ ترین خاطره ی ثبت شده ام از این ترانه، گویش و خوانش مذکور است.
من نگرانم که دلم رنجیده شود و میخندم.
تلخ میخندم و فاطمه یزدی است و شمالی نیست.
@abitpsycho
Forwarded from ExDa
میل به خراب نکردن شادی بقیه داره باعث میشه از خیلی از آدم ها دور نگه دارم خودم رو.
🔥1
از نظر روحی نیاز دارم یکی با پیتزا توی دستش زنگ درو بزنه.
@abitpsycho
@abitpsycho
Forwarded from آرشام میگوید: (arsham)
من اگر یه روز دق کردم، بدونید نه از غصه ی خودم بوده و نه از غصه ی عزیزانم.
از عجز بوده. عجز در برطرف کردن غم عزیزان.
@abitpsycho
از عجز بوده. عجز در برطرف کردن غم عزیزان.
@abitpsycho
🔥1