آرشام می‌گوید: – Telegram
آرشام می‌گوید:
286 subscribers
381 photos
69 videos
6 files
29 links
مستی بهانه کردم و چندان گریستم...تا کس نداندم که
گرفتار چیستم...
@arsham76

ناشناس:
https://news.1rj.ru/str/BiChatBot?start=sc-6a4df3052e

توییتر:
Sad_Rend
Download Telegram
مدتی گذشته از این که کم کم تصمیم به ناپدید شدن گرفتم.
تا به این جا، کم هم موفقیت آمیز نبوده، اما لعنت بر این ذات جاودانی خواه آدمیزاد که حالا غمش دارد خفه ام می کند.
لعنت به ذات توجه خواه این موجود دوپا که جفت پاهایش را تا آنجا که توان دارد و بیشتر از آن که توان دارم، روی سینه ام فشار میدهد تا فریاد بزنم: کاش جایی، در ذهن کسی حضور داشتم.

@abitpsycho
🔥1
«بی همگان به سر شود.
بی تو به سر نمی‌شود...»

@abitpsycho
Something To Remind You
Staind
So when the day comes and the sun won't touch my face
Tell the ones who cared enough that I finally left this place...

Look at my face
All the stories it will tell I can't erase
The road is long
Just one more song
A little something to remind you when I'm gone
When I'm gone...

@abitpsycho
🔥1
Forwarded from آرشام می‌گوید: (arsham)
اگر در تابستان در درياي جنوب يا حتي بعضي شهرهاي شمالي شنا كرده باشيد، تجربه ي عجيب و احتمالا ناخوشايند زماني كه در ساحل قدم ميگذاريد، هوا گرم و مرطوب است و با تن خيس عرق ميريزيد و هرچه صبر ميكنيد بدنتان خشك نميشود و در كوچكترين غفلتي، حجم قابل قبولي ماسه به دانه هاي ماسه ي روي پوستتان اضافه ميشود، برايتان ناشناخته نيست.

دلتنگي هواي مرطوب و گرم است و خستگي دانه هاي ماسه اي كه به تنتان ميچسبند اما جدا نميشوند.

@abitpsycho
Navaei
Darya Dadvar
نگران رنجیدن دلم هستم.
اگرچه کم نرنجیده است اما آدمی به امید زنده است و من تنها امیدم، بیش از این نرنجیدن است و احتمالاً این مسئله در کنار اولین پله ی هرم مازلو، از معدود چیزهایی است که هنوز شباهتی میان من و یک آدم زنده را حفظ می‌کند.
واژه ی «رنجیدن» مدتهاست که اولین چیزی را که به ذهنم می‌آورد، ترانه ی «نوایی» است و اگرچه در اکثر مواقع چندان هم مرتبط نیست.
حالا تقریباً دو سال است که این یادآوری مرا می‌خنداند.
چرا که فاطمه آنقدر با لهجه ی شمالی گفته: «مرنجان دلم را، که این مرغ وحشی، ز بامی که برخواست، با «کون» نشیند.» که پررنگ ترین خاطره ی ثبت شده ام از این ترانه، گویش و خوانش مذکور است.

من نگرانم که دلم رنجیده شود و می‌خندم.
تلخ می‌خندم و فاطمه یزدی است و شمالی نیست.

@abitpsycho
‏استرس سوختن مو، وقتی سیگار رو با اجاق گاز روشن می‌کنی.

@abitpsycho
Forwarded from ExDa
میل به خراب نکردن شادی بقیه داره باعث می‌شه از خیلی از آدم ها دور نگه دارم خودم رو.
🔥1
از نظر روحی نیاز دارم یکی با پیتزا توی دستش زنگ درو بزنه.
@abitpsycho
Forwarded from آرشام می‌گوید: (arsham)
من اگر یه روز دق کردم، بدونید نه از غصه ی خودم بوده و نه از غصه ی عزیزانم.

از عجز بوده. عجز در برطرف کردن غم عزیزان.

@abitpsycho
🔥1
Leaving Earth
Clint Mansell
چون کلینت منسل.
@abitpsycho
Forwarded from آرشام می‌گوید: (arsham)
‏کاش یه سرویس بود میشد بری بهشون بگی، اگه یه وقتی من نبودم مراقب فلان آدم باشید.

@abitpsycho
Forwarded from آرشام می‌گوید: (arsham)
کاشکی بِمُردُم...
@abitpsycho
Forwarded from Under Exposed
اون جایی که می‌دونی همه تلاشت رو کردی و همه حرف‌هات رو زدی؛ حتی اگر تلاشت بی‌نتیجه و حرف‌هات نشنیده مونده باشه، تو اون نقطه، شاید لبریز از غم باشی ولی آرومی.
دائی‌ زنگ زد و گفت چند تا درخت توی حیاطش هست که بدجا قد کشیده‌اند. گفت  حالا که زمستان است و خوابند، بیا و درشان بیاور و بکار آن گوشه حیاطت که لخت و بزرگ است. کلامش منعقد نشده، با بیل و کلنگ و دستکش رفتم خانه‌شان. جای درخت‌ها را نشان داد. بلند و سرحال و قبراق. گفتم مطمئنی که این‌ها را نمی‌خواهی؟ گفت مطمئنم. این‌جا برایشان تنگ است و یکی دو سال دیگر با این شرایط بمانند، خفه می‌شوند و خلاص. راست می‌گفت. پس تعارف آریایی را گذاشتم کنار و رفتم سر وقتشان. مغزم با چند حرکت گازانبری مکانیزم ریشه‌کنی را ترسیم کرد و قاطعانه گفت ظرف دو ساعت با ریشه در می‌آیند و می‌اندازیم پشت وانت و می‌بریم آن‌ور و می‌کاریم‌شان. اما بیل اول را که زدم، فهمیدم مغزم زر مفت زده است. درخت‌ها به شکل عجیبی مقاومت می‌کردند. خودشان را سفت می‌گرفتند. بدتر از همه این‌که ریشه‌ها گودتر از چیزی بود که فکرش را می‌کردم. دور‌شان گودال کندم. زیرشان را تا هسته‌ی زمین کندم. تمام عضلاتم ناله می‌کردند. هیچ‌کس به من نگفته بود که جابجا کردن درخت این‌قدر طاقت‌فرسا است.
حین کندن، افتاده بودم به حرف زدن باهاشان. فحش‌شان می‌دادم. التماس‌شان می‌کردم. بشارت جای جدید را می‌دادم. گفتم وسیع و بدون درخت مزاحم است. اما امان از این ریشه‌هایی که ته نداشتند و خاک را چسبیده بودند. اگر این درخت‌ها زبان داشتند (که حتما زبان خودشان را دارند) حالا افتاده بودند به گفتن فحش‌هایی که هر پسربچه‌ای را نیم‌ساعته بالغ می‌کنند.
هشت ساعت تمام طول کشید تا درخت‌های دومتری را از ریشه درآوردم. انداختم‌شان پشت وانت و آوردم‌شان به سرزمین موعود. همان قسمتی از حیاط که باز و وسیع است و جان می‌دهد برای قد کشیدن. چهار گودال به اندازه‌ی ریشه‌های شکسته شده‌شان کندم و کاشتم‌شان. گرفتاری بزرگ این بود که چند برابر این ریشه‌ها، توی زمین خانه‌ی دائی شکستند و جا ماندند. با این ریشه که نمی‌شد دو متر درخت را سرپا نگه داشت. پس تک‌تک‌شان را با سیم بستم به فنس دور خانه تا خم نشوند. حالا هم کارم تمام شده است. با لیوان چای نشسته‌ام روی پله‌ و ماحصل کارم را نگاه می‌کنم. مغزم افتاده بود به محاسبه و  می‌گفت این زمستان را که رد کردیم، شکوفه‌ی صورتی می‌زنند و تا آخر تابستان قدشان می‌شود سه متر. اما قلبم خیلی رک گفت که خفه شو عزیزم و ریشه‌های جا مانده و زخم‌هایی که وانت لکنته روی تن درخت‌ها جا انداخته بود را خاطر نشان کرد. مغزم خفه شد. تنها امیدم این است که از این ریشه‌های شکسته، نهال جدیدی بزند بیرون که امشب را یادش نباشد و فکر کند از اول همین‌جا بوده است. هیچ‌وقت هم سوال نکند که این چهار تا درخت را چرا با سیم بسته‌ام به فنس.
تمام بدنم درد می‌کند. مغزم خوابیده. قلبم بیدار و بدخلاق است.
#فهیم_عطار
@fahimattar
زندگی عجیب است.
نزدیک به ظهر یک روز زمستانی آن قدر همه چیز بد است که نفس کشیدنت را هم با اکراه انجام میدهی.
مأیوسانه سر می‌چرخانی و در حالی که از صبح همین‌طور پشتِ سرِ هم به زمین و زمان لعنت فرستاده ای، نگاهت می‌افتد به نور خورشید که دقیقاً به اندازه و نه ذره‌ای کم یا زیاد ‌تر از آن‌چه باید، فام گرم دارد و از لای پرده راهش را باز کرده و بی‌صدا خزیده داخل و افتاده است روی متناسب ترین انحنا‌های تن یک نفر که از خودش زیبا‌تر در آن لحظه در تمام عالم وجود ندارد و آن یک نفر بی‌آن که هیچ چیز از همه‌ی آن که در ذهنت می‌گذشت بداند، با یک بشقاب غذا به سمتت می‌آید.
آخرین لقمه را که قورت می‌دهی، ناغافل به خودت می‌آیی و می‌بینی دقیقاً به علت وجود و رخداد کوچک‌ترین جزییات و اتفاقاتی که بهشان توجه نداشتی، دقیقه‌ها از آخرین لعنتی که به دنیا فرستادی گذشته است.

@abitpsycho
Forwarded from کنار (Kosar M)
حوالی ساعت ده شب قصد کردم بخوابم. گفت دو دقیقه بیا اسکایپ ببینمت بعد بخواب. رفتم و دو دقیقه‌مان شد دو دقیقه و سه ساعت: از آن صحبت‌های پدر مادر داری که طعمش در حافظه‌ی زبان آدم ثبت می‌شود. بعد برای نزدیک یک ساعت عرض کوتاه اتاق را رژه رفتم و به همه چیز، و به هیچ چیز فکر کردم. این جور وقت‌ها آن‌قدر قدم می‌زنم که مثل حالا اتاق دور سرم بچرخد و حس کنم یک بار دیگر رفتن این مسیر مساوی است با دست کم یک روز سردرد. آن وقت است که می‌توانم مطمئن باشم وقتی سرم به بالش می‌رسد سنگینی افکار در هم گره خورده را حس نمی‌کنم. مثلا دیگر به زخم‌هایی فکر نمی‌کنم که بین ما و آدم‌هایی رد و بدل می‌شود که هرگز با آن‌ها ارتباطی جز یک سلام و خداحافظ گذرا نداشته‌ایم. یا مثلاً فکر نمی‌کنم به اینکه زمان بعضی چیز‌ها را حل نه، که زنده زنده دفن می‌کند. به جایش پشت پلک‌های بسته‌ام فردا را می‌بینم که یک تکه شور زندگی را یک‌ جایی، انگار که توی جیب یک لباس قدیمی، پیدا کرده‌ام و چشم‌هایم برق می‌زند. به جایش به داشتن آدم‌هایی فکر می‌کنم که دوری گزیدن به این راحتی‌ها غریبه‌مان نمی‌کند. حتی به امیدی فکر می‌کنم که با هزار ترفند و دوز و کلک زنده نگهش داشته‌ام برای روز مبادا. بعد یک جایی گوشه‌ی ذهنم به این فکر می‌کنم که من برای خودم (برای گول زدن خودم) عجب هفت خطی هستم و با گوشه‌ی دیگر ذهنم به خودم افتخار احمقانه‌ای می‌کنم و بالاخره دکمه‌ی send را می‌زنم.
Solea
Anoushka Shankar
زندگی، غم و سیتار آنوشکا شانکار

@abitpsycho