Forwarded from چتمارس. (میم. په. 𓃗)
مثل سگ افتاده به جانم. جان که نه، مغز. مثل سگ افتاده به مغزم. فشار دندانهایش را بر بافت چرب و نرم مغزم حس میکنم. حتا سر خوردن قطرات آبدهانش روی مغزم قلقلکم میدهد. نه که قصد نق زدن داشته باشم؛ نه. فقط حس میکنم یک سگ هار مغزم را گاز میزند. سیاه است؛ اما نه خیلی. البته رنگش درینجا خیلی چیزی را عوض نمیکرد. فکر کن! یک سگ! یک سگ گندهی نهخیلی سیاه! مغزت را گاز بزند! مغز! گاز! میفهمی؟! گاز! بعد همهی اینها را ردیف کنی که نق بزنی. یعنی از سیل کلمات مرتبط با همین سگ سیاه هار، جان سالم به در ببری و کلمه را از مغز! از مغز به انگشت برسانی تا نق بزنی! که آقا! که آقا! این موزیک بد است! فاجعهیی غیرانسانیست! نکن! با هر ثانیهاش دندان سگ میرود به جانم! مغزم! نکن پدرسگ! پدرکشتگییت با هارمونی چیست که این؟ مشکلت با اصوات زیبا چیست؟! اینها که میخوانند انگار در کودکی آرزوی خوانندگی داشتهاند و چون گشاد بودهاند، سراغ این سبک خاص موسیقی -که اسمش را نمیآورم- رفتهاند. یعنی که چی آخر؟! «زندگیتو خوب بکن، زندگی لاشیه»؟! آ مین، دووود! واد دا هل؟!
«تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزرده گزند مباد
سلامت همه آفاق در سلامت توست
به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد»
این را اینجا میگذارم، چون ساده است.
چون صریح است. چون همان است که باید باشد.
چون اگر متوجه هیچ استعاره و آرایه ای هم در آن نشوید، همان که باید را بیان میکند فقط کمی کمتر قشنگ بنظر میرسد، که باز هم چنان که شایَد و دانید، کم زیبا نیست.
@abitpsycho
وجود نازکت آزرده گزند مباد
سلامت همه آفاق در سلامت توست
به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد»
این را اینجا میگذارم، چون ساده است.
چون صریح است. چون همان است که باید باشد.
چون اگر متوجه هیچ استعاره و آرایه ای هم در آن نشوید، همان که باید را بیان میکند فقط کمی کمتر قشنگ بنظر میرسد، که باز هم چنان که شایَد و دانید، کم زیبا نیست.
@abitpsycho
برداشت و درک آدمها از هرچیزی ممکن است با دیگری متفاوت باشد.
این درک میتواند در ارزشگزاری پدیدهها در دیدگاه آدمها هم موثر باشد.
کافه دیسفان واقع در خیابان عضدی (در نزدیکی محله ایرانشهر) از نقاط امن (ترجمه ی مسخره ای برای سیف اسپات) من در تهران است.
از آن جاهایی است که معمولاً با کسی شریکش نمیشوم و تنها میروم و یا مشغول کارهای عقب افتاده ام میشوم و یا همینطور برای گذراندن زمان آنجا میمانم.
در دیسفان، حوصله ام که سر میرود بی دلیل قلم و کاغذی بر میدارم و خط خطی میکنم و اطرافم را مکتوب میکنم (نه در متن که در تصویر). هرچند با کیفیتی پایین که لزوماً هم به درک دیگران از واقعیت ممکن است نزدیک نباشد.
گاهی اجسام روی میزم را روی کاغذ میکشم، گاهی آدمهایی که در معرض دیدم هستند.
از آن جایی که آثار بهجا مانده از خودکار بیک مشکی روی کاغذهای کاهی در این وقتها برای من صرفاً خطخطیهای زمانیست که حوصلهام سر رفته اند، طبعاً ارزش چندانی ندارد.
معمولاً هم جا میماند کنار دستمال کاغذی استفاده شده، یا پاکت خالی سیگار روی میز.
آخرینبار که کافه را ترک کردم، متوجه شدم که کاغذهایم را دور نمیاندازند و نگه میدارند. حتی سر بعضیهاشان دعوا هم میکنند!
آدمهای دیسفان، آنجا را نه به عنوان محل کار، که به عنوان بخشی از زندگیشان دوست دارند.
شاید هم همین باعث میشود که آن خطخطی را که من به عنوان آثار خودکار برروی کاغذ و صرفاً در اندازهی چرک نویسی از آن لحظه میبینم، به چشم چیز ارزشمندتری یا بخشی از زندگی کافهشان دیده باشند و بهجای دور انداختنش، بهعنوان خاطرهای یا چیزی شبیه به عکس گرفتن، نگاه دارند.
و من نمیپرسم که آیا واقعاً بیشتر از خطخطی هستند یا خیر؟
چرا که گویی واقعیت مطلقی برای تعیین ارزش هیچ چیزی وجود ندارد.
@abitpsycho
این درک میتواند در ارزشگزاری پدیدهها در دیدگاه آدمها هم موثر باشد.
کافه دیسفان واقع در خیابان عضدی (در نزدیکی محله ایرانشهر) از نقاط امن (ترجمه ی مسخره ای برای سیف اسپات) من در تهران است.
از آن جاهایی است که معمولاً با کسی شریکش نمیشوم و تنها میروم و یا مشغول کارهای عقب افتاده ام میشوم و یا همینطور برای گذراندن زمان آنجا میمانم.
در دیسفان، حوصله ام که سر میرود بی دلیل قلم و کاغذی بر میدارم و خط خطی میکنم و اطرافم را مکتوب میکنم (نه در متن که در تصویر). هرچند با کیفیتی پایین که لزوماً هم به درک دیگران از واقعیت ممکن است نزدیک نباشد.
گاهی اجسام روی میزم را روی کاغذ میکشم، گاهی آدمهایی که در معرض دیدم هستند.
از آن جایی که آثار بهجا مانده از خودکار بیک مشکی روی کاغذهای کاهی در این وقتها برای من صرفاً خطخطیهای زمانیست که حوصلهام سر رفته اند، طبعاً ارزش چندانی ندارد.
معمولاً هم جا میماند کنار دستمال کاغذی استفاده شده، یا پاکت خالی سیگار روی میز.
آخرینبار که کافه را ترک کردم، متوجه شدم که کاغذهایم را دور نمیاندازند و نگه میدارند. حتی سر بعضیهاشان دعوا هم میکنند!
آدمهای دیسفان، آنجا را نه به عنوان محل کار، که به عنوان بخشی از زندگیشان دوست دارند.
شاید هم همین باعث میشود که آن خطخطی را که من به عنوان آثار خودکار برروی کاغذ و صرفاً در اندازهی چرک نویسی از آن لحظه میبینم، به چشم چیز ارزشمندتری یا بخشی از زندگی کافهشان دیده باشند و بهجای دور انداختنش، بهعنوان خاطرهای یا چیزی شبیه به عکس گرفتن، نگاه دارند.
و من نمیپرسم که آیا واقعاً بیشتر از خطخطی هستند یا خیر؟
چرا که گویی واقعیت مطلقی برای تعیین ارزش هیچ چیزی وجود ندارد.
@abitpsycho
ساعت نزدیک به دو بود که سرم را از صفحه لپتاپ برداشتم، گوشیام را در دستم گرفتم.
چهرهام را شناخت. مثل همهی یکسال گذشته.
اگرچه که حدود یک سال پیش هوش مصنوعیش چهره ی من را به خاطر سپرد، اما با همهی تغییرات کوچک و بزرگ چهرهام، هنوز میشناسدم.
نگاهی به نوتیفیکیشنها انداختم و چیزی ترس در وجودم انداخت که سبب شد با سرعت بیشتر و تمرکز بیشتری مشغول لپتاپ شوم.
حالا، ساعت ۵است، تازه چشمم را از مانیتور برداشتهام.
چشمهایم درد خفیف اما ممتدی را تحمل میکنند.
ساعدم دچار حالتی عجیب است که احتمالاً نوعی درد عصبیست. نوعی سوزش در داخل ساعد دستم حس میکنم که تا به حال در جای دیگری احساس نکرده ام.
دست راستم دچار لرزش خفیف و مزمنی شده.
پنجره در تمام این مدت باز بود.
جایی در فیزیک مکتوب شده است که هوای سردتر چگالی بالاتری دارد و طبعاً پایینتر از هوای گرم قرار میگیرد. از آن جایی که هوای بیرون خانه، از هوای داخل خانه سردتر است، جریان هوای سرد در تمام این مدت پاهایم را لمس کرده است.
واکنش پاهایم به سرما، معمولاً بعد از مدت طولانی، احساس درد در ساق (از مچ تا زانو) است.
درد شدیدی نیست اما بسیار اذیت کننده است.
بعد از ساعتها نشستن روی صندلی و حرکت نکردن، احساس درد در قسم میانی کمر، چندان غیر منتظره نیست.
بعد از نوشتن همه ی اینها لرزش دست راستم، تقریباً متوقف شده است.
باقی، هنوز هستند.
و متاسفانه نوتیفیکشن مذکور، بعد از گذشتن این چند ساعت حتی نگران کنندهتر از قبل است.
@abitpsycho
چهرهام را شناخت. مثل همهی یکسال گذشته.
اگرچه که حدود یک سال پیش هوش مصنوعیش چهره ی من را به خاطر سپرد، اما با همهی تغییرات کوچک و بزرگ چهرهام، هنوز میشناسدم.
نگاهی به نوتیفیکیشنها انداختم و چیزی ترس در وجودم انداخت که سبب شد با سرعت بیشتر و تمرکز بیشتری مشغول لپتاپ شوم.
حالا، ساعت ۵است، تازه چشمم را از مانیتور برداشتهام.
چشمهایم درد خفیف اما ممتدی را تحمل میکنند.
ساعدم دچار حالتی عجیب است که احتمالاً نوعی درد عصبیست. نوعی سوزش در داخل ساعد دستم حس میکنم که تا به حال در جای دیگری احساس نکرده ام.
دست راستم دچار لرزش خفیف و مزمنی شده.
پنجره در تمام این مدت باز بود.
جایی در فیزیک مکتوب شده است که هوای سردتر چگالی بالاتری دارد و طبعاً پایینتر از هوای گرم قرار میگیرد. از آن جایی که هوای بیرون خانه، از هوای داخل خانه سردتر است، جریان هوای سرد در تمام این مدت پاهایم را لمس کرده است.
واکنش پاهایم به سرما، معمولاً بعد از مدت طولانی، احساس درد در ساق (از مچ تا زانو) است.
درد شدیدی نیست اما بسیار اذیت کننده است.
بعد از ساعتها نشستن روی صندلی و حرکت نکردن، احساس درد در قسم میانی کمر، چندان غیر منتظره نیست.
بعد از نوشتن همه ی اینها لرزش دست راستم، تقریباً متوقف شده است.
باقی، هنوز هستند.
و متاسفانه نوتیفیکشن مذکور، بعد از گذشتن این چند ساعت حتی نگران کنندهتر از قبل است.
@abitpsycho
نمیدانم تصویر بالا برای شما آشناست یا نه.
اگر نیست، این یک تصویر از بازی کامپیوتری Hercules است.
از وقتی یادم میآید، از کوتاه کردن موهایم و رفتن به آرایشگاه متنفر بوده ام.
حالا هم هستم. کوتاه شدن موهایم، برایم حسی شبیه به بریدن قسمتی از دست یا پایم را دارد.
تصاویر محوی از حوالی 3-4 سالگی ام را خاطرم هست، که این بازی کامپیوتری، بازی مورد علاقه ام بود و طبعا کارکتر اصلی بازی نیز برایم قهرمان دوست داشتنی ای بود!
تنفرم از آرایشگاه را از همان 3-4 سالگی یا خاطرات محوتر قبل از آن به یاد دارم، اگرچه یک آرایشگاه وجود داشت که اگر پدرم من را برای کوتاه کردن موهایم، آنجا میبرد، اعتراض زیادی نمیکردم.
درواقع شرطم این بود که تنها در صورتی به آرایشگاه میآیم، که به آن آرایشگاه خاص برویم.
پدرم احتمالا، هنوز دلیل اصرارم به آن آرایشگاه را نمیداند.
اولین بار که به آنجا رفتیم، چهرهی آرایشگر برایم آشنا بود.
دقایقی فکر کردم و علت آشنایی رو متوجه شدم.
آرام از آرایشگر پرسیدم: تو «هرکولسی»؟
آرایشگر گفت بله.
وقتی قرار است جزیی از وجودت را از تو بگیرند، چه بهتر که کارکتر مورد علاقه ات این کار را بکند!
@abitpsycho
اگر نیست، این یک تصویر از بازی کامپیوتری Hercules است.
از وقتی یادم میآید، از کوتاه کردن موهایم و رفتن به آرایشگاه متنفر بوده ام.
حالا هم هستم. کوتاه شدن موهایم، برایم حسی شبیه به بریدن قسمتی از دست یا پایم را دارد.
تصاویر محوی از حوالی 3-4 سالگی ام را خاطرم هست، که این بازی کامپیوتری، بازی مورد علاقه ام بود و طبعا کارکتر اصلی بازی نیز برایم قهرمان دوست داشتنی ای بود!
تنفرم از آرایشگاه را از همان 3-4 سالگی یا خاطرات محوتر قبل از آن به یاد دارم، اگرچه یک آرایشگاه وجود داشت که اگر پدرم من را برای کوتاه کردن موهایم، آنجا میبرد، اعتراض زیادی نمیکردم.
درواقع شرطم این بود که تنها در صورتی به آرایشگاه میآیم، که به آن آرایشگاه خاص برویم.
پدرم احتمالا، هنوز دلیل اصرارم به آن آرایشگاه را نمیداند.
اولین بار که به آنجا رفتیم، چهرهی آرایشگر برایم آشنا بود.
دقایقی فکر کردم و علت آشنایی رو متوجه شدم.
آرام از آرایشگر پرسیدم: تو «هرکولسی»؟
آرایشگر گفت بله.
وقتی قرار است جزیی از وجودت را از تو بگیرند، چه بهتر که کارکتر مورد علاقه ات این کار را بکند!
@abitpsycho
I Lost a Friend [MusicDarmani.ir]
FINNEAS
وقتی یک نفر پیش از این چیزی را که میخواهم بگویم، زیباتر و بهتر بیان کرده است، چرا هم سرِ شما را درد بیاورم و هم سر خودم را و یک متن طولانی بنویسم؟
همین را گوش بدهید.
@abitpsycho
همین را گوش بدهید.
@abitpsycho
🔥1
Forwarded from آرشام میگوید: (arsham)
Forwarded from گلبو
یه سری از آدمام هستن، چگالی وجودشون بالاست، یعنی وقتی تو زندگیمونن، رنگ میدن بهمون، با وایب قشنگ و مثبت پیشمونن، هرکمکی از دستشون بربیاد دِلی انجام میدن. وقتی هستن؛ بیشتر چیزا خوب پیش میره، شادتریم، شانس ِبیشتری باهامونه،انگیزه میدن.اما وقتی میرن، همه چی خاکستری و یکنواخته.
من کر نیستم.
کاش باشم.
کاش درست نشنوم.
یکی از چیزهایی که هر آدمی میتواند تجربه اش کند، این است که یک نگاه به اطرافش بیندازد، کافیست ذره ای دقت کند و یک گوشهای یک چیزی به چشمش میخورد که میداند قرار است دور انداخته شود.
شاید نه خراب باشد، نه خاک گرفته باشد، اما ذرهای دقیق شدن، مینماید که قرار است به زودی دور انداخته شود.
صدای دور انداختهشدن میدهد.
رنگ دور انداخته شدن دارد.
گذر اندکی زمان کافیست تا شکستن و خرد شدنش را ببینی.
آن چیز، از همان لحظه ای که حس کند قرار است دور انداخته شود، در خود میشکند. ترک میخورد. شروع به وارفتن میکند.
تار و پودش از هم جدا میشوند.
فرو میپاشد و فرو میریزد.
من حالا صدای خودم را میشنوم.
رنگ خودم را میبینم.
صدای دور انداخته شدنم از خانه ای را میشنوم.
صدای دور انداخته شدنم از جایی که برایم حس خانه دارد را میشنوم.
@abitpsycho
کاش باشم.
کاش درست نشنوم.
یکی از چیزهایی که هر آدمی میتواند تجربه اش کند، این است که یک نگاه به اطرافش بیندازد، کافیست ذره ای دقت کند و یک گوشهای یک چیزی به چشمش میخورد که میداند قرار است دور انداخته شود.
شاید نه خراب باشد، نه خاک گرفته باشد، اما ذرهای دقیق شدن، مینماید که قرار است به زودی دور انداخته شود.
صدای دور انداختهشدن میدهد.
رنگ دور انداخته شدن دارد.
گذر اندکی زمان کافیست تا شکستن و خرد شدنش را ببینی.
آن چیز، از همان لحظه ای که حس کند قرار است دور انداخته شود، در خود میشکند. ترک میخورد. شروع به وارفتن میکند.
تار و پودش از هم جدا میشوند.
فرو میپاشد و فرو میریزد.
من حالا صدای خودم را میشنوم.
رنگ خودم را میبینم.
صدای دور انداخته شدنم از خانه ای را میشنوم.
صدای دور انداخته شدنم از جایی که برایم حس خانه دارد را میشنوم.
@abitpsycho
«همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی
به پیام آشنایان بنوازد آشنا را
چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی
دل و جان فدای رویت بنما عذار ما را»
@abitpsycho
به پیام آشنایان بنوازد آشنا را
چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی
دل و جان فدای رویت بنما عذار ما را»
@abitpsycho
👍1