آرشام می‌گوید: – Telegram
آرشام می‌گوید:
286 subscribers
381 photos
69 videos
6 files
29 links
مستی بهانه کردم و چندان گریستم...تا کس نداندم که
گرفتار چیستم...
@arsham76

ناشناس:
https://news.1rj.ru/str/BiChatBot?start=sc-6a4df3052e

توییتر:
Sad_Rend
Download Telegram
Leaving Earth
Clint Mansell
چون کلینت منسل.
@abitpsycho
Forwarded from آرشام می‌گوید: (arsham)
‏کاش یه سرویس بود میشد بری بهشون بگی، اگه یه وقتی من نبودم مراقب فلان آدم باشید.

@abitpsycho
Forwarded from آرشام می‌گوید: (arsham)
کاشکی بِمُردُم...
@abitpsycho
Forwarded from Under Exposed
اون جایی که می‌دونی همه تلاشت رو کردی و همه حرف‌هات رو زدی؛ حتی اگر تلاشت بی‌نتیجه و حرف‌هات نشنیده مونده باشه، تو اون نقطه، شاید لبریز از غم باشی ولی آرومی.
دائی‌ زنگ زد و گفت چند تا درخت توی حیاطش هست که بدجا قد کشیده‌اند. گفت  حالا که زمستان است و خوابند، بیا و درشان بیاور و بکار آن گوشه حیاطت که لخت و بزرگ است. کلامش منعقد نشده، با بیل و کلنگ و دستکش رفتم خانه‌شان. جای درخت‌ها را نشان داد. بلند و سرحال و قبراق. گفتم مطمئنی که این‌ها را نمی‌خواهی؟ گفت مطمئنم. این‌جا برایشان تنگ است و یکی دو سال دیگر با این شرایط بمانند، خفه می‌شوند و خلاص. راست می‌گفت. پس تعارف آریایی را گذاشتم کنار و رفتم سر وقتشان. مغزم با چند حرکت گازانبری مکانیزم ریشه‌کنی را ترسیم کرد و قاطعانه گفت ظرف دو ساعت با ریشه در می‌آیند و می‌اندازیم پشت وانت و می‌بریم آن‌ور و می‌کاریم‌شان. اما بیل اول را که زدم، فهمیدم مغزم زر مفت زده است. درخت‌ها به شکل عجیبی مقاومت می‌کردند. خودشان را سفت می‌گرفتند. بدتر از همه این‌که ریشه‌ها گودتر از چیزی بود که فکرش را می‌کردم. دور‌شان گودال کندم. زیرشان را تا هسته‌ی زمین کندم. تمام عضلاتم ناله می‌کردند. هیچ‌کس به من نگفته بود که جابجا کردن درخت این‌قدر طاقت‌فرسا است.
حین کندن، افتاده بودم به حرف زدن باهاشان. فحش‌شان می‌دادم. التماس‌شان می‌کردم. بشارت جای جدید را می‌دادم. گفتم وسیع و بدون درخت مزاحم است. اما امان از این ریشه‌هایی که ته نداشتند و خاک را چسبیده بودند. اگر این درخت‌ها زبان داشتند (که حتما زبان خودشان را دارند) حالا افتاده بودند به گفتن فحش‌هایی که هر پسربچه‌ای را نیم‌ساعته بالغ می‌کنند.
هشت ساعت تمام طول کشید تا درخت‌های دومتری را از ریشه درآوردم. انداختم‌شان پشت وانت و آوردم‌شان به سرزمین موعود. همان قسمتی از حیاط که باز و وسیع است و جان می‌دهد برای قد کشیدن. چهار گودال به اندازه‌ی ریشه‌های شکسته شده‌شان کندم و کاشتم‌شان. گرفتاری بزرگ این بود که چند برابر این ریشه‌ها، توی زمین خانه‌ی دائی شکستند و جا ماندند. با این ریشه که نمی‌شد دو متر درخت را سرپا نگه داشت. پس تک‌تک‌شان را با سیم بستم به فنس دور خانه تا خم نشوند. حالا هم کارم تمام شده است. با لیوان چای نشسته‌ام روی پله‌ و ماحصل کارم را نگاه می‌کنم. مغزم افتاده بود به محاسبه و  می‌گفت این زمستان را که رد کردیم، شکوفه‌ی صورتی می‌زنند و تا آخر تابستان قدشان می‌شود سه متر. اما قلبم خیلی رک گفت که خفه شو عزیزم و ریشه‌های جا مانده و زخم‌هایی که وانت لکنته روی تن درخت‌ها جا انداخته بود را خاطر نشان کرد. مغزم خفه شد. تنها امیدم این است که از این ریشه‌های شکسته، نهال جدیدی بزند بیرون که امشب را یادش نباشد و فکر کند از اول همین‌جا بوده است. هیچ‌وقت هم سوال نکند که این چهار تا درخت را چرا با سیم بسته‌ام به فنس.
تمام بدنم درد می‌کند. مغزم خوابیده. قلبم بیدار و بدخلاق است.
#فهیم_عطار
@fahimattar
زندگی عجیب است.
نزدیک به ظهر یک روز زمستانی آن قدر همه چیز بد است که نفس کشیدنت را هم با اکراه انجام میدهی.
مأیوسانه سر می‌چرخانی و در حالی که از صبح همین‌طور پشتِ سرِ هم به زمین و زمان لعنت فرستاده ای، نگاهت می‌افتد به نور خورشید که دقیقاً به اندازه و نه ذره‌ای کم یا زیاد ‌تر از آن‌چه باید، فام گرم دارد و از لای پرده راهش را باز کرده و بی‌صدا خزیده داخل و افتاده است روی متناسب ترین انحنا‌های تن یک نفر که از خودش زیبا‌تر در آن لحظه در تمام عالم وجود ندارد و آن یک نفر بی‌آن که هیچ چیز از همه‌ی آن که در ذهنت می‌گذشت بداند، با یک بشقاب غذا به سمتت می‌آید.
آخرین لقمه را که قورت می‌دهی، ناغافل به خودت می‌آیی و می‌بینی دقیقاً به علت وجود و رخداد کوچک‌ترین جزییات و اتفاقاتی که بهشان توجه نداشتی، دقیقه‌ها از آخرین لعنتی که به دنیا فرستادی گذشته است.

@abitpsycho
Forwarded from کنار (Kosar M)
حوالی ساعت ده شب قصد کردم بخوابم. گفت دو دقیقه بیا اسکایپ ببینمت بعد بخواب. رفتم و دو دقیقه‌مان شد دو دقیقه و سه ساعت: از آن صحبت‌های پدر مادر داری که طعمش در حافظه‌ی زبان آدم ثبت می‌شود. بعد برای نزدیک یک ساعت عرض کوتاه اتاق را رژه رفتم و به همه چیز، و به هیچ چیز فکر کردم. این جور وقت‌ها آن‌قدر قدم می‌زنم که مثل حالا اتاق دور سرم بچرخد و حس کنم یک بار دیگر رفتن این مسیر مساوی است با دست کم یک روز سردرد. آن وقت است که می‌توانم مطمئن باشم وقتی سرم به بالش می‌رسد سنگینی افکار در هم گره خورده را حس نمی‌کنم. مثلا دیگر به زخم‌هایی فکر نمی‌کنم که بین ما و آدم‌هایی رد و بدل می‌شود که هرگز با آن‌ها ارتباطی جز یک سلام و خداحافظ گذرا نداشته‌ایم. یا مثلاً فکر نمی‌کنم به اینکه زمان بعضی چیز‌ها را حل نه، که زنده زنده دفن می‌کند. به جایش پشت پلک‌های بسته‌ام فردا را می‌بینم که یک تکه شور زندگی را یک‌ جایی، انگار که توی جیب یک لباس قدیمی، پیدا کرده‌ام و چشم‌هایم برق می‌زند. به جایش به داشتن آدم‌هایی فکر می‌کنم که دوری گزیدن به این راحتی‌ها غریبه‌مان نمی‌کند. حتی به امیدی فکر می‌کنم که با هزار ترفند و دوز و کلک زنده نگهش داشته‌ام برای روز مبادا. بعد یک جایی گوشه‌ی ذهنم به این فکر می‌کنم که من برای خودم (برای گول زدن خودم) عجب هفت خطی هستم و با گوشه‌ی دیگر ذهنم به خودم افتخار احمقانه‌ای می‌کنم و بالاخره دکمه‌ی send را می‌زنم.
Solea
Anoushka Shankar
زندگی، غم و سیتار آنوشکا شانکار

@abitpsycho
Forwarded from چتمارس. (میم. په. ⁦⁦𓃗)
مثل سگ افتاده به جانم. جان که نه، مغز. مثل سگ افتاده به مغزم. فشار دندان‌هایش را بر بافت چرب و نرم مغزم حس می‌کنم. حتا سر خوردن قطرات آب‌دهانش روی مغزم قلقلکم می‌دهد. نه که قصد نق زدن داشته باشم؛ نه. فقط حس می‌کنم یک سگ هار مغزم را گاز می‌زند. سیاه است؛ اما نه خیلی. البته رنگش درین‌جا خیلی چیزی را عوض نمی‌کرد. فکر کن! یک سگ! یک سگ گنده‌ی نه‌خیلی سیاه! مغزت را گاز بزند! مغز! گاز! می‌فهمی؟! گاز! بعد همه‌ی این‌ها را ردیف کنی که نق بزنی. یعنی از سیل کلمات مرتبط با همین سگ سیاه هار، جان سالم به در ببری و کلمه را از مغز! از مغز به انگشت برسانی تا نق بزنی! که آقا! که آقا! این موزیک بد است! فاجعه‌یی غیرانسانی‌ست! نکن! با هر ثانیه‌اش دندان سگ می‌رود به جانم! مغزم! نکن پدرسگ! پدرکشتگی‌یت با هارمونی چیست که این؟ مشکلت با اصوات زیبا چیست؟! این‌ها که می‌خوانند انگار در کودکی آرزوی خوانندگی داشته‌اند و چون گشاد بوده‌اند، سراغ این سبک خاص موسیقی -که اسمش را نمی‌آورم- رفته‌اند. یعنی که چی آخر؟! «زندگیت‌و خوب بکن، زندگی لاشیه»؟! آ مین، دووود! واد دا هل؟!
«تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجود نازکت آزرده گزند مباد

سلامت همه آفاق در سلامت توست
به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد»


این را اینجا می‌گذارم، چون ساده است.
چون صریح است. چون همان است که باید باشد.
چون اگر متوجه هیچ استعاره و آرایه ای هم در آن نشوید، همان که باید را بیان می‌کند فقط کمی کمتر قشنگ بنظر می‌رسد، که باز هم چنان که شایَد و دانید، کم زیبا نیست.

@abitpsycho
برداشت و درک آدم‌ها از هرچیزی ممکن است با دیگری متفاوت باشد.
این درک می‌تواند در ارزش‌گزاری پدیده‌ها در دیدگاه آدم‌ها هم موثر باشد.

کافه دیسفان واقع در خیابان عضدی (در نزدیکی محله ایرانشهر) از نقاط امن (ترجمه ی مسخره ای برای سیف اسپات) من در تهران است.
از آن جاهایی است که معمولاً با کسی شریکش نمی‌شوم و تنها می‌روم و یا مشغول کارهای عقب افتاده ام می‌شوم و یا همینطور برای گذراندن زمان آن‌جا می‌مانم.
در دیسفان، حوصله ام که سر می‌رود بی دلیل قلم و کاغذی بر می‌دارم و خط خطی میکنم و اطرافم را مکتوب می‌کنم (نه در متن که در تصویر). هرچند با کیفیتی پایین که لزوماً هم به درک دیگران از واقعیت ممکن است نزدیک نباشد.
گاهی اجسام روی میزم را روی کاغذ میکشم، گاهی آدم‌هایی که در معرض دیدم هستند.
از آن جایی که آثار به‌جا مانده از خودکار بیک مشکی روی کاغذهای کاهی در این وقت‌ها برای من صرفاً خط‌خطی‌های زمانیست که حوصله‌ام سر رفته اند، طبعاً ارزش چندانی ندارد.
معمولاً هم جا می‌ماند کنار دستمال کاغذی استفاده شده، یا پاکت خالی سیگار روی میز.
آخرین‌بار که کافه را ترک کردم، متوجه شدم که کاغذهایم را دور نمی‌اندازند و نگه می‌دارند. حتی سر بعضی‌هاشان دعوا هم می‌کنند!
آدم‌های دیسفان، آن‌جا را نه به عنوان محل کار، که به عنوان بخشی از زندگیشان دوست دارند.
شاید هم همین باعث می‌شود که آن خط‌خطی را که من به عنوان آثار خودکار برروی کاغذ و صرفاً در اندازه‌ی چرک نویسی از آن لحظه‌ می‌بینم، به چشم چیز ارزشمندتری یا بخشی از زندگی کافه‌شان دیده باشند و به‌جای دور انداختنش، به‌عنوان خاطره‌ای یا چیزی شبیه به عکس گرفتن، نگاه دارند.

و من نمی‌پرسم که آیا واقعاً بیشتر از خط‌خطی هستند یا خیر؟
چرا که گویی واقعیت مطلقی برای تعیین ارزش هیچ‌ چیزی وجود ندارد.

@abitpsycho
ساعت نزدیک به دو بود که سرم را از صفحه لپتاپ برداشتم، گوشی‌ام را در دستم گرفتم.
چهره‌ام را شناخت. مثل همه‌ی یکسال گذشته.
اگرچه که حدود یک سال پیش هوش مصنوعیش چهره ی من را به خاطر سپرد، اما با همه‌ی تغییرات کوچک و بزرگ چهره‌ام، هنوز می‌شناسدم.
نگاهی به نوتیفیکیشن‌ها انداختم و چیزی ترس در وجودم انداخت که سبب شد با سرعت بیشتر و تمرکز بیشتری مشغول لپتاپ شوم.
حالا، ساعت ۵است، تازه چشمم را از مانیتور برداشته‌ام.
چشم‌هایم درد خفیف اما ممتدی را تحمل می‌کنند.
ساعدم دچار حالتی عجیب است که احتمالاً نوعی درد عصبیست. نوعی سوزش در داخل ساعد دستم حس می‌کنم که تا به حال در جای دیگری احساس نکرده ام.
دست راستم دچار لرزش خفیف و مزمنی شده.
پنجره در تمام این مدت باز بود.
جایی در فیزیک مکتوب شده است که هوای سردتر چگالی بالاتری دارد و طبعاً پایین‌تر از هوای گرم قرار می‌گیرد. از آن جایی که هوای بیرون خانه، از هوای داخل خانه سردتر است، جریان هوای سرد در تمام این مدت پاهایم را لمس کرده است.
واکنش پاهایم به سرما، معمولاً بعد از مدت طولانی، احساس درد در ساق (از مچ تا زانو) است.
درد شدیدی نیست اما بسیار اذیت کننده است.
بعد از ساعت‌ها نشستن روی صندلی و حرکت نکردن، احساس درد در قسم میانی کمر، چندان غیر منتظره نیست.

بعد از نوشتن همه ی این‌ها لرزش دست راستم، تقریباً متوقف شده است.
باقی، هنوز هستند.

و متاسفانه نوتیفیکشن مذکور، بعد از گذشتن این چند ساعت حتی نگران کننده‌تر از قبل است.

@abitpsycho
ای لولی بربط زن، چه اهمیتی داره که تو‌ مست تری یا من؟

@abitpsycho
نمیدانم تصویر بالا برای شما آشناست یا نه.
اگر نیست، این یک تصویر از بازی کامپیوتری Hercules است.

از وقتی یادم می‌آید، از کوتاه کردن موهایم و رفتن به آرایشگاه متنفر بوده ام.
حالا هم هستم. کوتاه شدن موهایم، برایم حسی شبیه به بریدن قسمتی از دست یا پایم را دارد.

تصاویر محوی از حوالی 3-4 سالگی ام را خاطرم هست، که این بازی کامپیوتری، بازی مورد علاقه ام بود و طبعا کارکتر اصلی بازی نیز برایم قهرمان دوست داشتنی ای بود!
تنفرم از آرایشگاه را از همان 3-4 سالگی یا خاطرات محوتر قبل از آن به یاد دارم، اگرچه یک آرایشگاه وجود داشت که اگر پدرم من را برای کوتاه کردن موهایم، آنجا می‌برد، اعتراض زیادی نمی‌کردم.
درواقع شرطم این بود که تنها در صورتی به آرایشگاه می‌آیم، که به آن آرایشگاه خاص برویم.
پدرم احتمالا، هنوز دلیل اصرارم به آن آرایشگاه را نمی‌داند.
اولین بار که به آن‌جا رفتیم، چهره‌ی آرایشگر برایم آشنا بود.
دقایقی فکر کردم و علت آشنایی رو متوجه شدم.
آرام از آرایشگر پرسیدم: تو «هرکولسی»؟
آرایشگر گفت بله.

وقتی قرار است جزیی از وجودت را از تو بگیرند، چه بهتر که کارکتر مورد علاقه ات این کار را بکند!

@abitpsycho
«پیشاپیش آغاز دهه فجر را به همگان تبریک میگویم.» یا «پیشاپیش تولدت مبارک.»

@abitpsycho
Buddy
Siria Band
بیو عزیزُم...
بیو.

@abitpsycho
🔥1
They Don't Care About Us (Cover)
Sherzod Ergashev
اگر از شنیدن یه کاور، پشیمون نشده باشم، همینه.

@abitpaycho
I Lost a Friend [MusicDarmani.ir]
FINNEAS
وقتی یک نفر پیش از این چیزی را که می‌خواهم بگویم، زیباتر و بهتر بیان کرده است، چرا هم سرِ شما را درد بیاورم و هم سر خودم را و یک متن طولانی بنویسم؟
همین را گوش بدهید.

@abitpsycho
بخوابیم.
شبتان بخیر.

یاحق!
یا هر چیز مناسب دیگر!

@abitpsycho
آن‌قدر به بعضی آدم‌های زندگیم فکر می‌کنم که خجالت‌زده و گاهی‌ نزد خودم خُرد می‌شوم.

@abitpsycho
🔥1
Forwarded from آرشام می‌گوید: (arsham)
کاشکی بِمُردُم...
@abitpsycho