میخوای به دنیا بیای، تو بیمارستان تخت کمه...جا نیست!
به هر بدبختی که شده به دنیا میای، میخوای برگردی خونه، تو خیابون ترافیکه...جا نیست!
میرسی خونه، میخواید ماشینو پارک کنید... جا نیست!
میری مدرسه، 3 نفری باید رو 1 نیمکت بشینید...جا نیست!
میخوای کنکور بدی، باید همه زندگیتو صرف قبول شدن تو کنکور کنی...چون تو دانشگاهای خوب جا نیست!
اعصابت خورد میشه، میای اینجا مینویسی "جا نیست!"، میان میبرنت زندان!
میری زندان، اما اونجا هم جا نیست!
میای بیرون میخوای بری یه جایی کار کنی، اما ... جا نیست!
میری کارتن خواب بشی، اما با وجود 15هزار کارتن خوب تو تهران، حتی تو خیابونم واسه کارتن خواب شدن جا نیست!
تصمیم میگیری بمیری! اما باید قبر بخری به قیمت nملیون تومن...تو قبرستون هم جا نیست!
به هر بدبختی که شده به دنیا میای، میخوای برگردی خونه، تو خیابون ترافیکه...جا نیست!
میرسی خونه، میخواید ماشینو پارک کنید... جا نیست!
میری مدرسه، 3 نفری باید رو 1 نیمکت بشینید...جا نیست!
میخوای کنکور بدی، باید همه زندگیتو صرف قبول شدن تو کنکور کنی...چون تو دانشگاهای خوب جا نیست!
اعصابت خورد میشه، میای اینجا مینویسی "جا نیست!"، میان میبرنت زندان!
میری زندان، اما اونجا هم جا نیست!
میای بیرون میخوای بری یه جایی کار کنی، اما ... جا نیست!
میری کارتن خواب بشی، اما با وجود 15هزار کارتن خوب تو تهران، حتی تو خیابونم واسه کارتن خواب شدن جا نیست!
تصمیم میگیری بمیری! اما باید قبر بخری به قیمت nملیون تومن...تو قبرستون هم جا نیست!
تو مثل من نبودی...
...
تنت بارون نخورده....
قهرمانت نمرده...
معشوقه ی خیالی به آغوش نکشیدی...
با چشم بسته، هر شب خیالو نبوسیدی...
...
تنت بارون نخورده....
قهرمانت نمرده...
معشوقه ی خیالی به آغوش نکشیدی...
با چشم بسته، هر شب خیالو نبوسیدی...
درواقع "مو بُلَند" بودن یک مقوله ی ذاتی است!
شما یا "مو بلند" هستی، یا نیستی...
شما یا "مو بلند" هستی، یا نیستی...
به جای دوری کوچ کنم، برم تورو از دست بدم
یک شهر طراحی کنم، به آغوش تو بسط بدم
به خواب طولانی برم
با ذهن کیهانی برم
فقط با یک آرزو
به دشت مرجانی برم
برم یه غار ساده رو، جایی شگفت انگیز کنم
دروغ های زیبامو، هر صبح تمیز کنم
یه سنگو پشت آبشاری، پر از گیاه هرز کنم
یه تخت نرم بسازمو تورو کنارم فرض کنم
از مه تا وضوح - هادی پاکزاد
یک شهر طراحی کنم، به آغوش تو بسط بدم
به خواب طولانی برم
با ذهن کیهانی برم
فقط با یک آرزو
به دشت مرجانی برم
برم یه غار ساده رو، جایی شگفت انگیز کنم
دروغ های زیبامو، هر صبح تمیز کنم
یه سنگو پشت آبشاری، پر از گیاه هرز کنم
یه تخت نرم بسازمو تورو کنارم فرض کنم
از مه تا وضوح - هادی پاکزاد
در اتاق دکتر ر.ف:
از پشت میزش بلند میشه و میاد رو مبل رو به رو میشینه...لبخند دوستانه ای میزنه...
(شاید اینا چیزایی که باعث میشه ازش خوشم بیاد)
-سلام
+سلام
- خوش اومدی. خوبی؟ چه خبر؟ خانوم م بی زحمت 2تا چایی واسمون بیارید
+ خیلی ممنون. مثل قبل. خبر خاصی نیست.
- زیاد که معطل نشدی؟
+ نه
.....
+ خب راستش نمیدونم اینجا اومدنم برای چیه واقعا! تا الان چند هفته است که میام و اینجا فقط صحبت میکنیم...
- خب قراره صحبت کنیم دیگه
+ درسته اما قراره صحبت کنیم که به یه نتیجه برسیم... یا دیدِ من تغییر کنه یا واسه این مشکلات یه راهکار پیدا بشه!
- آرشام اینایی که میگی درسته ولی بزار یه چیزیو اعتراف کنم: اینایی که تو میگی، اصلا "مشکلات" نیستن...
خب بزار اینجوری بگم که چیزی که باعث شده این جلسات از نظر تو بیهوده باشه اینه که قرار بود تو مشکلاتت رو بگی، قرار بود من سعی کنم دیدگاهت رو تغییر بدم اما خب همچین چیزی امکان نداره... این صحبتایی که تو این مدت کردیم بیهوده نبود! باید بگم که از نظر من هیچ مشکلی نداری و در نهایت با این که قرار بود من دیدِ تو رو تغییر بدم، اما حرفات اونقدری درست بود که تو دیدِ منو تغییر دادی!
این چیزی بود که میخواستی بشنوی؟
+ این چیزی بود که میدونستم میشنوم!
- پس چرا اومدی اینجا؟
+ چون جایِ دیگه این اتفاق نمیفتاد
- چرا اینقدر پیچیده همه چیزو میبینی؟
+ از نظر من چیز پیچیده ای وجود نداره... این چیزیه که شما پیچیدش میکنید
- شاید چون نمیتونم به همین سادگی قبول کنم که این همه وقت اشتباه میکردم و خیلی چیزا رو نمیدیدم
+ ازین به بعد چکار میکنید؟ همونجوری با مراجعینتون برخورد میکنی؟
- نمیدونم
+ همونجوری برخورد کنید!
- چرا؟
+ کسایی که میان پیشتون همونو میخوان... همون حرفا باعث شد شما بشید دکتر ر.ف
- شاید اگه ر.ف نمیشدم تو هم نمیومدی
+ مطمئنا نمیومدم
...
از پشت میزش بلند میشه و میاد رو مبل رو به رو میشینه...لبخند دوستانه ای میزنه...
(شاید اینا چیزایی که باعث میشه ازش خوشم بیاد)
-سلام
+سلام
- خوش اومدی. خوبی؟ چه خبر؟ خانوم م بی زحمت 2تا چایی واسمون بیارید
+ خیلی ممنون. مثل قبل. خبر خاصی نیست.
- زیاد که معطل نشدی؟
+ نه
.....
+ خب راستش نمیدونم اینجا اومدنم برای چیه واقعا! تا الان چند هفته است که میام و اینجا فقط صحبت میکنیم...
- خب قراره صحبت کنیم دیگه
+ درسته اما قراره صحبت کنیم که به یه نتیجه برسیم... یا دیدِ من تغییر کنه یا واسه این مشکلات یه راهکار پیدا بشه!
- آرشام اینایی که میگی درسته ولی بزار یه چیزیو اعتراف کنم: اینایی که تو میگی، اصلا "مشکلات" نیستن...
خب بزار اینجوری بگم که چیزی که باعث شده این جلسات از نظر تو بیهوده باشه اینه که قرار بود تو مشکلاتت رو بگی، قرار بود من سعی کنم دیدگاهت رو تغییر بدم اما خب همچین چیزی امکان نداره... این صحبتایی که تو این مدت کردیم بیهوده نبود! باید بگم که از نظر من هیچ مشکلی نداری و در نهایت با این که قرار بود من دیدِ تو رو تغییر بدم، اما حرفات اونقدری درست بود که تو دیدِ منو تغییر دادی!
این چیزی بود که میخواستی بشنوی؟
+ این چیزی بود که میدونستم میشنوم!
- پس چرا اومدی اینجا؟
+ چون جایِ دیگه این اتفاق نمیفتاد
- چرا اینقدر پیچیده همه چیزو میبینی؟
+ از نظر من چیز پیچیده ای وجود نداره... این چیزیه که شما پیچیدش میکنید
- شاید چون نمیتونم به همین سادگی قبول کنم که این همه وقت اشتباه میکردم و خیلی چیزا رو نمیدیدم
+ ازین به بعد چکار میکنید؟ همونجوری با مراجعینتون برخورد میکنی؟
- نمیدونم
+ همونجوری برخورد کنید!
- چرا؟
+ کسایی که میان پیشتون همونو میخوان... همون حرفا باعث شد شما بشید دکتر ر.ف
- شاید اگه ر.ف نمیشدم تو هم نمیومدی
+ مطمئنا نمیومدم
...
دلم براي صورتت تنگ شده بوي نم مي ياد/هر طور زندگي مي كنم بازم يه چيزي كم مي ياد
دلم واسه بوي تنت تنگ شده چشماتو ببند/هر جاي آسمون هستي به من فكر كن به من بخند
آرام جانم طعمه شد بر خوان عاشق خواره ها/آخر جنونم مي كند آواره ازآواره ها
دلم برای صورتت تنگ شده
از هادی پاکزاد
دلم واسه بوي تنت تنگ شده چشماتو ببند/هر جاي آسمون هستي به من فكر كن به من بخند
آرام جانم طعمه شد بر خوان عاشق خواره ها/آخر جنونم مي كند آواره ازآواره ها
دلم برای صورتت تنگ شده
از هادی پاکزاد
شیخ ما را (که شخصِ خودم باشم) گفتند: یا شیخ، با همه کرامات و معارف که داری، چگونه است که گویی از درک دیگران عاجزی؟
شیخ اندکی تامل کرد، نیشخندی زد و گفت:
if you can understand the me
then
i can understand the you[1] [/b]
1. مورخان بر این باورند که چندی پیش از این سخن، شیخِ ما unforgiven II از متالیکا گوش کرده...
شیخ اندکی تامل کرد، نیشخندی زد و گفت:
if you can understand the me
then
i can understand the you[1] [/b]
1. مورخان بر این باورند که چندی پیش از این سخن، شیخِ ما unforgiven II از متالیکا گوش کرده...
👍1
دی شیخِ ما را (که خودم باشم) گفتند: یا شیخ چرا موهاتو کوتاه نمیکنی؟
شیخ اندکی تامل کرد و پاسخ داد: کوتاه نکردنِ مو دلیل نمیخواد...کوتاه کردنِ مو دلیل میخواد...
شیخ اندکی تامل کرد و پاسخ داد: کوتاه نکردنِ مو دلیل نمیخواد...کوتاه کردنِ مو دلیل میخواد...
رواَندازی که الیافش عطرِ خواب با تو رو میده...
لبه ی لیوانِ آبی که لبِ تو رو چشیده...
لبه ی لیوانِ آبی که لبِ تو رو چشیده...
از تو نوشتم و از احساسم با تو...
میدانم دیگر در خیالت هم جایی ندارم...
من برایت نوشتم و تو چه میدانی که هر کلمه آتشی بود بر پیکر نمیه سوخته ی من...
این دل نوشته ها...نه...نه...این دردنوشته ها...نه دلنشین اند و نه زیبا...
اینها یک مشت حرفِ زخم خورده ی بغض دارند که نشانی درناک از روح خسته من دارند و تنها مخاطبش غایب است....
میدانم دیگر در خیالت هم جایی ندارم...
من برایت نوشتم و تو چه میدانی که هر کلمه آتشی بود بر پیکر نمیه سوخته ی من...
این دل نوشته ها...نه...نه...این دردنوشته ها...نه دلنشین اند و نه زیبا...
اینها یک مشت حرفِ زخم خورده ی بغض دارند که نشانی درناک از روح خسته من دارند و تنها مخاطبش غایب است....
در اتاق دکتر ر.ف:
با خانوم م سلام میکنم...
- سلام...خوبید؟
+ سلام...مرسی تو خوبی؟
- خیلی ممنون...دکتر کی وقت دارن؟
+ الان وقت داره...کسی تو اتاقش نیست...
- پس بهشون بگید من اومدم
+ در بزن برو تو...
- مرسی
در زدم...
+ بفرمایید
پشتِ میزش نشسته بود و سرش توی همون دفتر بود و یه چیزایی مینوشت...
+ بفرمایید بشینید..خوش اومدید
- سلام!
+ عه! سلام!!! خوش اومدی...بشین خانوم م لطفا پذیرایی کنید!
- مرسی
احوال پرسی و چه خبر و ...
+ خب چکار کردی؟ به نتیجه ای رسیدی؟ بزار اول از اون دستخطایی که بهت دادم شروع کنیم...
- انتظار که ندارید بتونم چیزِ زیادی بگم؟ نه؟
+ نه...هرچی بنظرت میرسه!
- خب دستخط اول: فکر میکنم مربوط به یه دختره...حدودا 23-24ساله...
یکم عصبیه...یه جور پارانویای خفیف داره احتمالا...دختر سختکوشیه...احتمالا کم حرف و بی اعتماده...
+ آره..ازونایی که خودش چیزی نمیگه و حتی وقتی میاد که با من حرف بزنه هم نمیخواد چیز زیادی بگه!
- ین یکی احتمالا یه پسرِ 19-20ساله است..بی هدف و بی انگیزه است! پسر منظمیه و حتی وقتی که هدفی نداره بازم برنامه ی منظمشو اجرا میکنه...
+ خب سومی چی؟
- باید یه پسرِ 17-18 ساله باشه که احتمالا به اصرارِ کسِ دیگه ای اومده پیش شما..پسر با استعدادیه و شخصیت قوی ای داره اما یکم اعتماد به نفسش پایینه...احتمالا درگیری فکریش زیاده و مشکلاتی داره که خیلی اذیتش میکنن...نیاز داره که به خودباوریِ دوباره برسه...
+ تا حدِ خیلی زیادی چیزایی که میگی درسته! فقط من اینا رو از رو دست خطشون نمیدونم! باهاشون حرف زدم و خودشون خیلی چیزا رو گفتن!
کتاب در این باره خوندی؟
- نه! اما بهتون گفته بودم که آدما رو خوب میشناسم
+ نمیدونم...عجیبه! وقتی مطالعه یا تحقیق درباره ی دستخط افراد نکردی چجوری میتونی اینا رو بگی؟
- خب من وقتی به دستخط نگاه میکنم با خودم فکر میکنم که من وقتی چه شرایطی داشته باشم اینجوری مینویسم! فکر میکنم که من باید چجور آدمی باشم که اینجوری بنویسم!
+ جالبه! علاقه داری به شناختنِ افراد؟
- نه اتفاقا خیلی وقتا وقتی به جزییاتِ رفتارِ یه فرد توجه میکنی متوجه چیزایی میشی که اذیتت میکنه دونستنشون...مخصوصا درباره ی نزدیکان...اما خب بعضی وقتا میفهمی دیگه!
+ یعنی دوست نداری بدونی؟
- در حدی که بدونم با کی باید چجوری رفتار کنم!
با خانوم م سلام میکنم...
- سلام...خوبید؟
+ سلام...مرسی تو خوبی؟
- خیلی ممنون...دکتر کی وقت دارن؟
+ الان وقت داره...کسی تو اتاقش نیست...
- پس بهشون بگید من اومدم
+ در بزن برو تو...
- مرسی
در زدم...
+ بفرمایید
پشتِ میزش نشسته بود و سرش توی همون دفتر بود و یه چیزایی مینوشت...
+ بفرمایید بشینید..خوش اومدید
- سلام!
+ عه! سلام!!! خوش اومدی...بشین خانوم م لطفا پذیرایی کنید!
- مرسی
احوال پرسی و چه خبر و ...
+ خب چکار کردی؟ به نتیجه ای رسیدی؟ بزار اول از اون دستخطایی که بهت دادم شروع کنیم...
- انتظار که ندارید بتونم چیزِ زیادی بگم؟ نه؟
+ نه...هرچی بنظرت میرسه!
- خب دستخط اول: فکر میکنم مربوط به یه دختره...حدودا 23-24ساله...
یکم عصبیه...یه جور پارانویای خفیف داره احتمالا...دختر سختکوشیه...احتمالا کم حرف و بی اعتماده...
+ آره..ازونایی که خودش چیزی نمیگه و حتی وقتی میاد که با من حرف بزنه هم نمیخواد چیز زیادی بگه!
- ین یکی احتمالا یه پسرِ 19-20ساله است..بی هدف و بی انگیزه است! پسر منظمیه و حتی وقتی که هدفی نداره بازم برنامه ی منظمشو اجرا میکنه...
+ خب سومی چی؟
- باید یه پسرِ 17-18 ساله باشه که احتمالا به اصرارِ کسِ دیگه ای اومده پیش شما..پسر با استعدادیه و شخصیت قوی ای داره اما یکم اعتماد به نفسش پایینه...احتمالا درگیری فکریش زیاده و مشکلاتی داره که خیلی اذیتش میکنن...نیاز داره که به خودباوریِ دوباره برسه...
+ تا حدِ خیلی زیادی چیزایی که میگی درسته! فقط من اینا رو از رو دست خطشون نمیدونم! باهاشون حرف زدم و خودشون خیلی چیزا رو گفتن!
کتاب در این باره خوندی؟
- نه! اما بهتون گفته بودم که آدما رو خوب میشناسم
+ نمیدونم...عجیبه! وقتی مطالعه یا تحقیق درباره ی دستخط افراد نکردی چجوری میتونی اینا رو بگی؟
- خب من وقتی به دستخط نگاه میکنم با خودم فکر میکنم که من وقتی چه شرایطی داشته باشم اینجوری مینویسم! فکر میکنم که من باید چجور آدمی باشم که اینجوری بنویسم!
+ جالبه! علاقه داری به شناختنِ افراد؟
- نه اتفاقا خیلی وقتا وقتی به جزییاتِ رفتارِ یه فرد توجه میکنی متوجه چیزایی میشی که اذیتت میکنه دونستنشون...مخصوصا درباره ی نزدیکان...اما خب بعضی وقتا میفهمی دیگه!
+ یعنی دوست نداری بدونی؟
- در حدی که بدونم با کی باید چجوری رفتار کنم!
وقتی تمام حسرتها به مرگ اضافت میکنن/وقتی همه غمهای فلسفی کلافت میکنن...
...
وقتی میخوای با دیوارها حرف بزنی و ممکن نیست/وقتی تو مجرای نفس چیزی جز بغض مضمن نیست...
...
وقتی وجودت خالیه و از درون درد میکشی...
اتفاق خوب - هادی پاکزاد
...
وقتی میخوای با دیوارها حرف بزنی و ممکن نیست/وقتی تو مجرای نفس چیزی جز بغض مضمن نیست...
...
وقتی وجودت خالیه و از درون درد میکشی...
اتفاق خوب - هادی پاکزاد
...some day
...sure...some day
...everything will be ok
...some day
...I'm old
...you're dead
...!sure
...sure...some day
...everything will be ok
...some day
...I'm old
...you're dead
...!sure
دیشب نخوابیدم...
دیشب در خواب فرشته ای را دیدم...
در دستش تبری بود!
با تبر مرا میبرید و تکه تکه میکرد و هر تکه را بارها و بارها میبوسید....
مرا در جعبه ی سرم میگذاشت...
عاشقانه میگفت...
با پوست صورتش میگفت...
لبانش از حرکت باز نمی ایستاد...
شاید در خواب حرف میزد...
لحظه به لحظه مست تر میشد و اشک بر گونه ام مییخت...
رقصان ناپدید می شد و باز می آمد...
با بالهای روح به مرز زمین وآسمان میرفت.....
تن عریان آتشینش سرد تر از سرمای لب های کبودش بود...
موهای مجعد و بلندش بر چشمانش میریخت...
عاشق من نبود!
اما...اما موهایش پریشانِ من بود!
هر جا که نگاهش میکردم، آن جا نبود...
به جای دوری میرفت تا مرا از دست بدهد...
فرشته ی من بود و عاشق نبود...
به خواب طولانی رفتم...
عجیب بود!
فرشته ای چون او ندیده بودم...
موهایش پریشان...
تنِ داغش سرد...
در خواب حرف میزد...
از مه تا وضوح میرفت....
دیشب در خواب فرشته ای را دیدم...
در دستش تبری بود!
با تبر مرا میبرید و تکه تکه میکرد و هر تکه را بارها و بارها میبوسید....
مرا در جعبه ی سرم میگذاشت...
عاشقانه میگفت...
با پوست صورتش میگفت...
لبانش از حرکت باز نمی ایستاد...
شاید در خواب حرف میزد...
لحظه به لحظه مست تر میشد و اشک بر گونه ام مییخت...
رقصان ناپدید می شد و باز می آمد...
با بالهای روح به مرز زمین وآسمان میرفت.....
تن عریان آتشینش سرد تر از سرمای لب های کبودش بود...
موهای مجعد و بلندش بر چشمانش میریخت...
عاشق من نبود!
اما...اما موهایش پریشانِ من بود!
هر جا که نگاهش میکردم، آن جا نبود...
به جای دوری میرفت تا مرا از دست بدهد...
فرشته ی من بود و عاشق نبود...
به خواب طولانی رفتم...
عجیب بود!
فرشته ای چون او ندیده بودم...
موهایش پریشان...
تنِ داغش سرد...
در خواب حرف میزد...
از مه تا وضوح میرفت....
موهای سفید لا به لای موهایش که متعلق به سنش نبود...
چروک روی پیشانیش...
حالت خاص پیرانه ی زیر چشمانش...
غم و داستان غم انگیزی که انگار برای او سالها طول کشیده بود و هنوزم تمام نشده بود...
لرزش آرام دستانش...
حواس مبهم و دورش...
ذهن خسته و پراکنده اش...
نفس های سرد و بی میلش...
شاید در اولین نگاه ها بود که همه ی این ها را دید...
شاید دیدن همین ها بود که...
چروک روی پیشانیش...
حالت خاص پیرانه ی زیر چشمانش...
غم و داستان غم انگیزی که انگار برای او سالها طول کشیده بود و هنوزم تمام نشده بود...
لرزش آرام دستانش...
حواس مبهم و دورش...
ذهن خسته و پراکنده اش...
نفس های سرد و بی میلش...
شاید در اولین نگاه ها بود که همه ی این ها را دید...
شاید دیدن همین ها بود که...
مرگ مدل های مختلفی داره:
یکی وقتی دیگه از خونه بیرون نمیره یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه ورزش نمیکنه یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه نمیره سینما یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه درس نمیخونه یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه محبت نمیکنه یعنی مرده...
یکی وقتی زیاد میخوابه یعنی مرده...
یکی وقتی کم میخوابه یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه از اتاقش بزور بیرون میا یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه نمیاد سمپادیا یعنی مرده...
یکی وقتی زیاد میاد سمپادیا یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه شوخی نمیکنه یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه حرف نمیزنه یعنی مرده...
اینجوریه که افراد ممکنه تو 16 سالگی یا 20 سالگی یا 30سالگی بمیرن، اما 70سال نفس بکشن...
یکی وقتی دیگه از خونه بیرون نمیره یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه ورزش نمیکنه یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه نمیره سینما یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه درس نمیخونه یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه محبت نمیکنه یعنی مرده...
یکی وقتی زیاد میخوابه یعنی مرده...
یکی وقتی کم میخوابه یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه از اتاقش بزور بیرون میا یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه نمیاد سمپادیا یعنی مرده...
یکی وقتی زیاد میاد سمپادیا یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه شوخی نمیکنه یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه حرف نمیزنه یعنی مرده...
اینجوریه که افراد ممکنه تو 16 سالگی یا 20 سالگی یا 30سالگی بمیرن، اما 70سال نفس بکشن...
خرده شیشه ها...
و جلد یک کتاب...
گوشی شکسته، کنار رختخواب.....
دور از تو یک نفر درحال انجماد...
اعتصاب - هادی پاکزاد
و جلد یک کتاب...
گوشی شکسته، کنار رختخواب.....
دور از تو یک نفر درحال انجماد...
اعتصاب - هادی پاکزاد