آرشام می‌گوید: – Telegram
آرشام می‌گوید:
286 subscribers
381 photos
69 videos
6 files
29 links
مستی بهانه کردم و چندان گریستم...تا کس نداندم که
گرفتار چیستم...
@arsham76

ناشناس:
https://news.1rj.ru/str/BiChatBot?start=sc-6a4df3052e

توییتر:
Sad_Rend
Download Telegram
دی شیخِ ما را (که خودم باشم) گفتند: یا شیخ چرا موهاتو کوتاه نمیکنی؟
شیخ اندکی تامل کرد و پاسخ داد: کوتاه نکردنِ مو دلیل نمیخواد...کوتاه کردنِ مو دلیل میخواد...
وقتی همه مــــس میخوان، مـــــس عنصر برتره!
طلا هم زنگ میزنه....
رواَندازی که الیافش عطرِ خواب با تو رو میده...
لبه ی لیوانِ آبی که لبِ تو رو چشیده...
از تو نوشتم و از احساسم با تو...
میدانم دیگر در خیالت هم جایی ندارم...
من برایت نوشتم و تو چه میدانی که هر کلمه آتشی بود بر پیکر نمیه سوخته ی من...
این دل نوشته ها...نه...نه...این دردنوشته ها...نه دلنشین اند و نه زیبا...
اینها یک مشت حرفِ زخم خورده ی بغض دارند که نشانی درناک از روح خسته من دارند و تنها مخاطبش غایب است....
در اتاق دکتر ر.ف:

با خانوم م سلام میکنم...
- سلام...خوبید؟
+ سلام...مرسی تو خوبی؟
- خیلی ممنون...دکتر کی وقت دارن؟
+ الان وقت داره...کسی تو اتاقش نیست...
- پس بهشون بگید من اومدم
+ در بزن برو تو...
- مرسی


در زدم...
+ بفرمایید
پشتِ میزش نشسته بود و سرش توی همون دفتر بود و یه چیزایی مینوشت...
+ بفرمایید بشینید..خوش اومدید
- سلام!
+ عه! سلام!!! خوش اومدی...بشین خانوم م لطفا پذیرایی کنید!
- مرسی
احوال پرسی و چه خبر و ...

+ خب چکار کردی؟ به نتیجه ای رسیدی؟ بزار اول از اون دستخطایی که بهت دادم شروع کنیم...
- انتظار که ندارید بتونم چیزِ زیادی بگم؟ نه؟
+ نه...هرچی بنظرت میرسه!
- خب دستخط اول: فکر میکنم مربوط به یه دختره...حدودا 23-24ساله...
یکم عصبیه...یه جور پارانویای خفیف داره احتمالا...دختر سختکوشیه...احتمالا کم حرف و بی اعتماده...
+ آره..ازونایی که خودش چیزی نمیگه و حتی وقتی میاد که با من حرف بزنه هم نمیخواد چیز زیادی بگه!
- ین یکی احتمالا یه پسرِ 19-20ساله است..بی هدف و بی انگیزه است! پسر منظمیه و حتی وقتی که هدفی نداره بازم برنامه ی منظمشو اجرا میکنه...
+ خب سومی چی؟
- باید یه پسرِ 17-18 ساله باشه که احتمالا به اصرارِ کسِ دیگه ای اومده پیش شما..پسر با استعدادیه و شخصیت قوی ای داره اما یکم اعتماد به نفسش پایینه...احتمالا درگیری فکریش زیاده و مشکلاتی داره که خیلی اذیتش میکنن...نیاز داره که به خودباوریِ دوباره برسه...
+ تا حدِ خیلی زیادی چیزایی که میگی درسته! فقط من اینا رو از رو دست خطشون نمیدونم! باهاشون حرف زدم و خودشون خیلی چیزا رو گفتن!
کتاب در این باره خوندی؟
- نه! اما بهتون گفته بودم که آدما رو خوب میشناسم
+ نمیدونم...عجیبه! وقتی مطالعه یا تحقیق درباره ی دستخط افراد نکردی چجوری میتونی اینا رو بگی؟
- خب من وقتی به دستخط نگاه میکنم با خودم فکر میکنم که من وقتی چه شرایطی داشته باشم اینجوری مینویسم! فکر میکنم که من باید چجور آدمی باشم که اینجوری بنویسم!
+ جالبه! علاقه داری به شناختنِ افراد؟
- نه اتفاقا خیلی وقتا وقتی به جزییاتِ رفتارِ یه فرد توجه میکنی متوجه چیزایی میشی که اذیتت میکنه دونستنشون...مخصوصا درباره ی نزدیکان...اما خب بعضی وقتا میفهمی دیگه!
+ یعنی دوست نداری بدونی؟
- در حدی که بدونم با کی باید چجوری رفتار کنم!
خدایا، این آغوش توئه؟!؟!؟
این دره آغوش توئه؟!؟!؟!؟!؟!؟!
وقتی تمام حسرتها به مرگ اضافت میکنن/وقتی همه غمهای فلسفی کلافت میکنن...
...
وقتی میخوای با دیوارها حرف بزنی و ممکن نیست/وقتی تو مجرای نفس چیزی جز بغض مضمن نیست...
...
وقتی وجودت خالیه و از درون درد میکشی...

اتفاق خوب - هادی پاکزاد
...some day
...sure...some day
...everything will be ok
...some day
...I'm old
...you're dead
...!sure
دیشب نخوابیدم...
دیشب در خواب فرشته ای را دیدم...
در دستش تبری بود!
با تبر مرا میبرید و تکه تکه میکرد و هر تکه را بارها و بارها میبوسید....
مرا در جعبه ی سرم میگذاشت...
عاشقانه میگفت...
با پوست صورتش میگفت...
لبانش از حرکت باز نمی ایستاد...
شاید در خواب حرف میزد...
لحظه به لحظه مست تر میشد و اشک بر گونه ام مییخت...
رقصان ناپدید می شد و باز می آمد...
با بالهای روح به مرز زمین وآسمان میرفت.....
تن عریان آتشینش سرد تر از سرمای لب های کبودش بود...
موهای مجعد و بلندش بر چشمانش میریخت...
عاشق من نبود!
اما...اما موهایش پریشانِ من بود!
هر جا که نگاهش میکردم، آن جا نبود...
به جای دوری میرفت تا مرا از دست بدهد...
فرشته ی من بود و عاشق نبود...
به خواب طولانی رفتم...
عجیب بود!
فرشته ای چون او ندیده بودم...
موهایش پریشان...
تنِ داغش سرد...
در خواب حرف میزد...
از مه تا وضوح میرفت....
موهای سفید لا به لای موهایش که متعلق به سنش نبود...
چروک روی پیشانیش...
حالت خاص پیرانه ی زیر چشمانش...
غم و داستان غم انگیزی که انگار برای او سالها طول کشیده بود و هنوزم تمام نشده بود...
لرزش آرام دستانش...
حواس مبهم و دورش...
ذهن خسته و پراکنده اش...
نفس های سرد و بی میلش...

شاید در اولین نگاه ها بود که همه ی این ها را دید...
شاید دیدن همین ها بود که...
مرگ مدل های مختلفی داره:

یکی وقتی دیگه از خونه بیرون نمیره یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه ورزش نمیکنه یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه نمیره سینما یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه درس نمیخونه یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه محبت نمیکنه یعنی مرده...
یکی وقتی زیاد میخوابه یعنی مرده...
یکی وقتی کم میخوابه یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه از اتاقش بزور بیرون میا یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه نمیاد سمپادیا یعنی مرده...
یکی وقتی زیاد میاد سمپادیا یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه شوخی نمیکنه یعنی مرده...
یکی وقتی دیگه حرف نمیزنه یعنی مرده...


اینجوریه که افراد ممکنه تو 16 سالگی یا 20 سالگی یا 30سالگی بمیرن، اما 70سال نفس بکشن...
خرده شیشه ها...
و جلد یک کتاب...
گوشی شکسته، کنار رختخواب.....

دور از تو یک نفر درحال انجماد...

اعتصاب - هادی پاکزاد
همیشه اطرافمون پر از آدماییه که درکمون میکنن و هیچوقت هیچ غلط دیگه ای نمیتونن بکنن...
انسانی که درحال شکنجه شدنه هیچوقت به دنبال راه نجات نیست...
فقط به دنبال استراحته...
یک شب...
یک شب که نمیدانم کدام شب است...
یک شب که بیشتر از همه شب ها مثل همه شب های دیگر است...
یک شب در همان شبی که که فکرش را نمیکنم...
یک شب در همه ی شب هایی که هست گم میشوم...

یک شب ساعت 2:43...
یک شب ساعت برای همیشه 2:43 میماند...
یک شب چه ساعت 2:43 ای خواهد بود...
یک شب بیشتر از همه شب ها 2:43 مثل 2:43 های دیگر است...
یک شب ساعت 2:43 برای همیشه در ساعت ها گم میشوم...

یک شب ساعت 2:43 مثل همه ی شب ها و مثل همه ی 2:43 ها برای همیشه گم میشوم در همه 2:43 های شب...
خاظرات شیرین لعنتی...
جی شد که غروب جمعه اینجوری شد؟

زندگی هفته با شنبه شروع شد...
عاشق شنبه شده بود...
شنبه رفت...

هفته منتظر بود...شاید که شنبه برگرده...
اما...

روزها گذشت...
جمعه بود...
آخرین روز زندگی هفته...
هنوز در انتظار بود...
اما...
جمعه هم به غروب رسید...

امیدش نا امید شد...
جمعه هم رو به پایان بود...

اگه هفته بودی چقدر دلت میگرفت؟

غروب جمعه دلگیره...
صبح که تو آینه دیدَمَم، نشناختَمَم!
من: اون روزا رو یادته؟

اون: پنجره؟

من: اون اتفاقی که قرار بود پنجره رو باز کنم و مثلا چیزی شبیه به دست یه ناجی ماورایی وارد بشه که منو نجات بده و همه چیز خیلی آروم و ساده بگذره...
و وقتی که یهو پنجره رو باز میکنم و میبینم که اصلا ازین خبرا نیست و همه چیز خیلی شلوغ و درب و داغونه!

کلا پنجره کانسپت خوبیه..حالا هر اتفاقی که پشتش بیفته، مبنی بر این باشه که در حقیقت یه وجود سورئال داره منو چک میکنه و گاهی حتی کنترل میکنه...
این میتونه خیلی خوب باشه!
دلم یک اتاق میخواهد، که در نداشته باشد...
دلم یک خانه میخواهد، دیوار نداشته باشد...
دلم یک شهر میخواهد، آدم نداشته باشد...
دلم دنیا میخواهد، که شهر نداشته باشد...
یک اتاق میخواهم، پنجره نداشته باشد...
در هم نداشته باشد!

یک سطل رنگ مشکی میخواهم...
یک برس...

همه دیوارهایش را مشکی کنم...
بدن خودم را مشکی کنم...

بروم یک گوشه تکیه بدهم و چشمانم را ببندم...

یک اتاق میخواهم که گوشه هم نداشته باشد...