👍1
بعد از این که دو سال یک نفر رو اِمی صدا کردم با تصور این که اسمش امیلیا یا امانوئلا بوده، فهمیدم امکلثوم بوده.
با من از اعتماد حرف نزنید!
@abitpsycho
با من از اعتماد حرف نزنید!
@abitpsycho
ساعت ۱۲:۱۲
نشستهام توی ماشینی که چند دقیقه پیش با کپسول آتشنشانی خاموش شده.
دو روز قبل دقیقا همین ساعت، کمتر از ده دقیقه بود که تصمیم گرفتم با دوستانم تعطیلات را در جنگل بگذرانم و داشتم وسیله میچپاندم توی کوله پشتی.
هنوز ساعت ۲ نشده بود که وسط جاده از سر بحثی با آدم نزدیکی، آنقدر آزرده و عصبی بودم که فکر کردم حالا رفتن به جنگل کار اشتباهیست. تنها چیزی که از آن مطمئن بودم این بود که حوصلهی یک بحث دیگر که چرا فکر میکنم نباید بیایم و توضیح دادن دلایش به همراهانم را ندارم. تصمیم گرفتم تا جایی همراه بقیه بروم با روشن شدن هوا، برگردم تهران.
حوالی ۴ صبح وسط ناکجا آباد، ماشین خراب شد و بی حرفی دوتا بغل جاده و دوتا توی ماشین نشسته بودیم.
کاپوت باز بود.
ماشین با هر شرایطی که بود راه افتاد.
همینطور که میرفتیم، روغن روی بدنه.ی داغ موتور میچکید و میسوخت و دود میکرد.
خوابم برد.
چشم که باز کردم هوا روشن بود اما به اندازهای از نزدیکترین شهر یا روستا دور شده بودیم که تنها برگشتن از آنجا، تقریباً برایم غیر ممکن بود و از طرفی هر سفری برای آدمهایش است که عملی میشود و جدا شدن یک نفر، آن هم در جمعیت ۴نفره، فرق زیادی با خراب کردن آن ندارد.
از طرفی هنوز آنقدر دربارهی صحبت روز قبل عصبی بودم که با خودم فکر میکردم شاید بهتر است استراحت کوتاهی کنم، کمی با خودم خلوت کنم و بعد برگردم.
حوالی ۱۰صبح چادر برپا شده بود.
برنامه این بود که شب را در جنگل بمانیم، و صبح روز بعد (یعنی امروز) بار و بنهمان را جمع کنیم، ماشین را قبل از تاریکی هوا تا تعمیرگاه ببریم و اگر میشد تا تهران رانندگی کرد، حوالی غروب تهران باشیم و اگرنه، یک یا دو نفر بمانند و دو نفر با اتوبوس یا سواریای چیزی به تهران برگردند.
تا وسایلمان را جمع کردیم و رسیدیم پای حنگل، دستی به موتور ماشین کشیدیم و راه افتادیم، حدود ۵ بود.
هنوز به اولین روستا نرسیده بودیم که ماشین وسط جاده خاموش شد.
یکی از محلیها، که داشت از همان جاده میگذشت، برای کمک ایستاد، چند تماس گرفت تا برایمان امداد خودروی محلی نزدیکی را پیدا کند.
ماشین بغل جاده در حال فلاشر زدن بود و منتظر نشسته بودیم.
ماشین امدادخودرو از جلویمان رد شد، چشم در چشم نگاهمان کرد و رفت.
تماس که گرفتیم، گفت: ای بابا، ندیدمتون رد شدم.
هوا تاریک شده بود.
ماشین را تا نزدیکترین تعمیرگاه هل دادیم و بعد از ۱-۲ساعت و تعویض یک قطعه، ماشین دوباره روشن شد.
اگرچه هنوز روغن روی موتور میچکید و. دود میکرد اما حرکت میکرد.
با احتیاط راه افتادیم و همه چیز جز دود روغن موتور که به علتش آگاه بودیم، طبیعی بنظر میرسید.
آنقدر طبیعی که در اولین شهر گرسنگی قانعمان کرد نگه داریم، شام بخوریم و بعد مسیرمان تا تهران را ادامه دهیم.
ماشین پارک شده بود و خاموش بود.
دو نفر اول که پیاده شدیم که متوجه شدیم چیزی در زیر بدنهی ماشین آتش گرفته و شعله میکشد.
فریاد زدیم که دو نفر دیگر هم پیاده شوند و فاصله بگیرند.
چند لحظه بعد از این که همه از ماشین خارج شده بودند، من هنوز قفل بودم و نمیدانستم چهکار باید کنم.
با دست خاک از روی زمین بر میداشتیم، یا با بطری آب سعی میکردیم آتش را خاموش کنیم.
یک نفر دوید تا از مغازهای جایی یک کپسول آتشنشانی پیدا کند.
پیدا کرد.
@abitpsycho
نشستهام توی ماشینی که چند دقیقه پیش با کپسول آتشنشانی خاموش شده.
دو روز قبل دقیقا همین ساعت، کمتر از ده دقیقه بود که تصمیم گرفتم با دوستانم تعطیلات را در جنگل بگذرانم و داشتم وسیله میچپاندم توی کوله پشتی.
هنوز ساعت ۲ نشده بود که وسط جاده از سر بحثی با آدم نزدیکی، آنقدر آزرده و عصبی بودم که فکر کردم حالا رفتن به جنگل کار اشتباهیست. تنها چیزی که از آن مطمئن بودم این بود که حوصلهی یک بحث دیگر که چرا فکر میکنم نباید بیایم و توضیح دادن دلایش به همراهانم را ندارم. تصمیم گرفتم تا جایی همراه بقیه بروم با روشن شدن هوا، برگردم تهران.
حوالی ۴ صبح وسط ناکجا آباد، ماشین خراب شد و بی حرفی دوتا بغل جاده و دوتا توی ماشین نشسته بودیم.
کاپوت باز بود.
ماشین با هر شرایطی که بود راه افتاد.
همینطور که میرفتیم، روغن روی بدنه.ی داغ موتور میچکید و میسوخت و دود میکرد.
خوابم برد.
چشم که باز کردم هوا روشن بود اما به اندازهای از نزدیکترین شهر یا روستا دور شده بودیم که تنها برگشتن از آنجا، تقریباً برایم غیر ممکن بود و از طرفی هر سفری برای آدمهایش است که عملی میشود و جدا شدن یک نفر، آن هم در جمعیت ۴نفره، فرق زیادی با خراب کردن آن ندارد.
از طرفی هنوز آنقدر دربارهی صحبت روز قبل عصبی بودم که با خودم فکر میکردم شاید بهتر است استراحت کوتاهی کنم، کمی با خودم خلوت کنم و بعد برگردم.
حوالی ۱۰صبح چادر برپا شده بود.
برنامه این بود که شب را در جنگل بمانیم، و صبح روز بعد (یعنی امروز) بار و بنهمان را جمع کنیم، ماشین را قبل از تاریکی هوا تا تعمیرگاه ببریم و اگر میشد تا تهران رانندگی کرد، حوالی غروب تهران باشیم و اگرنه، یک یا دو نفر بمانند و دو نفر با اتوبوس یا سواریای چیزی به تهران برگردند.
تا وسایلمان را جمع کردیم و رسیدیم پای حنگل، دستی به موتور ماشین کشیدیم و راه افتادیم، حدود ۵ بود.
هنوز به اولین روستا نرسیده بودیم که ماشین وسط جاده خاموش شد.
یکی از محلیها، که داشت از همان جاده میگذشت، برای کمک ایستاد، چند تماس گرفت تا برایمان امداد خودروی محلی نزدیکی را پیدا کند.
ماشین بغل جاده در حال فلاشر زدن بود و منتظر نشسته بودیم.
ماشین امدادخودرو از جلویمان رد شد، چشم در چشم نگاهمان کرد و رفت.
تماس که گرفتیم، گفت: ای بابا، ندیدمتون رد شدم.
هوا تاریک شده بود.
ماشین را تا نزدیکترین تعمیرگاه هل دادیم و بعد از ۱-۲ساعت و تعویض یک قطعه، ماشین دوباره روشن شد.
اگرچه هنوز روغن روی موتور میچکید و. دود میکرد اما حرکت میکرد.
با احتیاط راه افتادیم و همه چیز جز دود روغن موتور که به علتش آگاه بودیم، طبیعی بنظر میرسید.
آنقدر طبیعی که در اولین شهر گرسنگی قانعمان کرد نگه داریم، شام بخوریم و بعد مسیرمان تا تهران را ادامه دهیم.
ماشین پارک شده بود و خاموش بود.
دو نفر اول که پیاده شدیم که متوجه شدیم چیزی در زیر بدنهی ماشین آتش گرفته و شعله میکشد.
فریاد زدیم که دو نفر دیگر هم پیاده شوند و فاصله بگیرند.
چند لحظه بعد از این که همه از ماشین خارج شده بودند، من هنوز قفل بودم و نمیدانستم چهکار باید کنم.
با دست خاک از روی زمین بر میداشتیم، یا با بطری آب سعی میکردیم آتش را خاموش کنیم.
یک نفر دوید تا از مغازهای جایی یک کپسول آتشنشانی پیدا کند.
پیدا کرد.
@abitpsycho
🔥3😱2
دیروز داشتم میگفتم که فردا احتمالاً دانشکده فنی دانشگاه تهران شمع روشن میکنن، جلوی سردر شلوغ میشه، انجمن اسلامی شریف بیانیه میده و پلی تکنیک شلوغ میشه.
مردم مدت کوتاه دیگهای استوری و ... میذارن، چندتا شهر دیگه شلوغ میشن و نهایتاً آدمای دیگهای کشته میشن و هرروز با تاریکی هوا، مردم غمگینتر و خشمگینتر میرن خونههاشون.
این ادامه داره تا وقتی که خشم مردم فروکش میکنه و فقط غم میمونه و دیگه حتی روزا کسی نمیاد بیرون که بخواد شب برگرده خونه....
نهایتاً اینبار هم جز بیشتر داغدار شدن، اتفاقی نمیفته...
تنها چیزی که این وسط هست اینه که مردم چیزای بیشتری یاد میگیرن.
یاد میگیرن که برای وقتی که اینترنت قطع شد، vps اجاره کرده باشن...
یاد میگیرن که ماسک بزنن توی خیابون...
یاد میگیرن که وقتی گاز اشکآور زدن، سیگار روشن کنن...
و شاید عده کمی یاد بگیرن که این جماعت، خون مردم رو میریزن...
آدما برای همهی اینا هزینه میدن...
ولی یاد میگیرن...
همین.
@abitpsycho
مردم مدت کوتاه دیگهای استوری و ... میذارن، چندتا شهر دیگه شلوغ میشن و نهایتاً آدمای دیگهای کشته میشن و هرروز با تاریکی هوا، مردم غمگینتر و خشمگینتر میرن خونههاشون.
این ادامه داره تا وقتی که خشم مردم فروکش میکنه و فقط غم میمونه و دیگه حتی روزا کسی نمیاد بیرون که بخواد شب برگرده خونه....
نهایتاً اینبار هم جز بیشتر داغدار شدن، اتفاقی نمیفته...
تنها چیزی که این وسط هست اینه که مردم چیزای بیشتری یاد میگیرن.
یاد میگیرن که برای وقتی که اینترنت قطع شد، vps اجاره کرده باشن...
یاد میگیرن که ماسک بزنن توی خیابون...
یاد میگیرن که وقتی گاز اشکآور زدن، سیگار روشن کنن...
و شاید عده کمی یاد بگیرن که این جماعت، خون مردم رو میریزن...
آدما برای همهی اینا هزینه میدن...
ولی یاد میگیرن...
همین.
@abitpsycho
👍5😢4👎1
The-Cranberries-Zombie_35304
<unknown>
Another head hangs lowly...
Child is slowly taken...
And the violence, caused such silence...
Who are we mistaken?
But you see, it's not me
It's not my family...
In your head, in your head, they are fighting...
With their tanks, and their bombs
And their bombs, and their guns
In your head, in your head they are crying...
@abitpsycho
Child is slowly taken...
And the violence, caused such silence...
Who are we mistaken?
But you see, it's not me
It's not my family...
In your head, in your head, they are fighting...
With their tanks, and their bombs
And their bombs, and their guns
In your head, in your head they are crying...
@abitpsycho
🔥2
واقعیت اینست که من به هیچ عنوان آدم وطنپرستی نبودم و نیستم.
صادقانه اگر بگویم، خاک و کشور و وطن برایم آنقدرها اهمیت ندارند.
یعنی درحال حاضر اگرچه تمام تلاشم اینست که تا جایی که بلدم حامی مردمی که برای آزادی میجنگند باشم و جزوی از آنها بمانم، اما همچنان برنامهام رفتن از ایران خواهد بود.
اگر همین امروز انقلاب شود، بازهم تغییری در برنامهی زندگیم وجود نخواهد داشت جز این که شاید اگر روزی از ایران رفتم، در حد سر زدن و سفر، به اینجا برگردم.
اما چرا من که نه وطنپرستم و نه قصد ماندن و ساختن دارم، میخواهم برای آزادی ایران بجنگم؟
زنده بمانم؟
چون آزادی قشنگ است.
چون خون آدمها را ریختهاند و میریزند و نمیشود رویش پا گذاشت.
من نمیتوانم.
«آزادی حتی از گردن کشیدهی زنان هم زیباتر است....»
اگر در سوییس یا هرجای دیگری بودم که وطنم نبود و باز مردمی برای آزادیشان میجنگیدند، دوست داشتم کنارشان باشم.
باز هم همین رفتار را داشتم.
@abitpsycho
صادقانه اگر بگویم، خاک و کشور و وطن برایم آنقدرها اهمیت ندارند.
یعنی درحال حاضر اگرچه تمام تلاشم اینست که تا جایی که بلدم حامی مردمی که برای آزادی میجنگند باشم و جزوی از آنها بمانم، اما همچنان برنامهام رفتن از ایران خواهد بود.
اگر همین امروز انقلاب شود، بازهم تغییری در برنامهی زندگیم وجود نخواهد داشت جز این که شاید اگر روزی از ایران رفتم، در حد سر زدن و سفر، به اینجا برگردم.
اما چرا من که نه وطنپرستم و نه قصد ماندن و ساختن دارم، میخواهم برای آزادی ایران بجنگم؟
زنده بمانم؟
چون آزادی قشنگ است.
چون خون آدمها را ریختهاند و میریزند و نمیشود رویش پا گذاشت.
من نمیتوانم.
«آزادی حتی از گردن کشیدهی زنان هم زیباتر است....»
اگر در سوییس یا هرجای دیگری بودم که وطنم نبود و باز مردمی برای آزادیشان میجنگیدند، دوست داشتم کنارشان باشم.
باز هم همین رفتار را داشتم.
@abitpsycho
👍4👎1
خالی
شاهین نجفی
«آقا "ما" زیاد بود، آقا...
آنقدر زیاد که هرچه میکشتیم تمام نمی شدند...
و خونِ تاریخ بود ریخته از خشم آخته
هرچه میدادند تمام نمی شدند
پوست ، رختخواب اسید
چشم ، چاله های منتظر
" ما " تخت روی تخت خوابیده مرده میدادند
تمام نمیشوند ...
آن زخم ها برایمان غریبه بود
سیگارم پوستش را مکید
مامور بودم و معذور
مرگ شغل شریفی نیست آقا
" ما " کیف کودکی اش لبریز کینه بود
این طور بزرگ شد بی پدر
انگار که زندگی برایش حقی مسلم است
مادر گذاشت بگذرد از زیر کتاب ، تلخ
بعد همسرش دیوانه شد و شعر می نوشت
" ما " در محله اش روی ردپای پلیس می شاشید
شورش چه مزه ای دارد آقا ...
شور
شور
شور»
@abitpsycho
آنقدر زیاد که هرچه میکشتیم تمام نمی شدند...
و خونِ تاریخ بود ریخته از خشم آخته
هرچه میدادند تمام نمی شدند
پوست ، رختخواب اسید
چشم ، چاله های منتظر
" ما " تخت روی تخت خوابیده مرده میدادند
تمام نمیشوند ...
آن زخم ها برایمان غریبه بود
سیگارم پوستش را مکید
مامور بودم و معذور
مرگ شغل شریفی نیست آقا
" ما " کیف کودکی اش لبریز کینه بود
این طور بزرگ شد بی پدر
انگار که زندگی برایش حقی مسلم است
مادر گذاشت بگذرد از زیر کتاب ، تلخ
بعد همسرش دیوانه شد و شعر می نوشت
" ما " در محله اش روی ردپای پلیس می شاشید
شورش چه مزه ای دارد آقا ...
شور
شور
شور»
@abitpsycho
Ellies_Song_Through_the_Valley_Lyrics
<unknown>
I walk through the valley of the shadow of death...
And I fear no evil because I'm blind to it all...
@abitpsycho
And I fear no evil because I'm blind to it all...
@abitpsycho
اینجوری که دارید لفت میدید، میخوام چراغا رو خاموش کنم، بگم ازین ۳۷۰نفر هرکی میخواد بره خجالت نکشه و فقط یاران باوفا بمونن.
@abitpsycho
@abitpsycho
❤7
آرشام میگوید:
اینجوری که دارید لفت میدید، میخوام چراغا رو خاموش کنم، بگم ازین ۳۷۰نفر هرکی میخواد بره خجالت نکشه و فقط یاران باوفا بمونن. @abitpsycho
اگر در چندماه گذشته تقریباً اینجا چیزی نمینویسم، دلیلش اینه که بنظرم در این شرایط، چیزهای خواندنی مهمتری از هر چیزی که من بنویسم وجود داره.
از سمت دیگه هم خیلی ساده، دست و دلم به نوشتن هیچچیزی نمیره.
همین.
@abitpsycho
از سمت دیگه هم خیلی ساده، دست و دلم به نوشتن هیچچیزی نمیره.
همین.
@abitpsycho
Forwarded from آرشام میگوید: (arsham)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تکامل داروینی ام
Hadi Pakzad
«بیرون زدم و دیدم شهر تاریک مطلقه.
مردی که حلقآویز شده، تو باد، معلقه.
درهای خونهها جلوش لاشههای سگه!
دشمن به شهر زده؟
چقدر درنده است مگه!؟
من و اندوهی که بلعیده شده همراه بزاق...»
#هادی_پاکزاد
@abitpsycho
مردی که حلقآویز شده، تو باد، معلقه.
درهای خونهها جلوش لاشههای سگه!
دشمن به شهر زده؟
چقدر درنده است مگه!؟
من و اندوهی که بلعیده شده همراه بزاق...»
#هادی_پاکزاد
@abitpsycho
🔥1
زندگی این مدلیه که شما ۱ماه الکل نمیخورید و ساعت ۴ صبح به خودتون میآید و میبینید دارید چنین چیزی رو سر میکشید:
@abitpsycho
@abitpsycho
👍5👎2😁2
3 تا از انگشتای یکی از دانشجوهای طراحی صنعتی، توی کارگاه با یکی از دستگاههای از رده خارج، بریده شده.
حدود 1 سال و نیم قبل شورای صنفی بابت قدیمی بودن این دستگاهها هشدار داده بود.
داریم درمورد دستگاههایی با چندین دهه عمر صحبت میکنیم در کارگاه بزرگترین دانشگاه ایران.
و اگر سواله که چرا در همه این سالها کسی اعتراضی به این وضعیت نداشته، باید بگم که از وقتی یادمه همه اعتراض داشتن و جوابی که میگرفتن این بوده که "بودجه" نداریم.
و من درمورد خرید درستگاههای هایتک آزمایشگاهی یا ماشینهای پیشرفتهی کارگاهی صحبت نمیکنم.
دربارهی یه کارگاه نجاری صحبت میکنم و وقتی دانشگاهی بیشترین بودجه رو داره از وزارت علوم دریافت میکنه و بینهایت ادعای دانشگاه مادر بودن و نماد آموزش عالی بودن داره، به هیچ عنوان "بودجه نداشتن" قانع کننده نیست.
بودجهی هر سال دانشگاه تهران رو که نگاه کنید، اونقدر عدد بزرگیه که واقعا 10-15 سال یکبار عوض کردن دستگاههای کارگاهی به هیچ عنوان به چشم نمیآد.
و اگر این اتفاق و هر قطرهی خونی که از دست اون دانشجو چکیده، حاصل فساد و دزدی بودجه در چنین دانشگاهی نباشه، قطعا حاصل بیمسئولیتی و مدیریت نادرسته.
این یک مثال ساده است از این که یک حکومت فاسد، چطور میتونه بر سرنوشت همهی آدمهای "غیر سیاسی" اثر داشته باشه.
مستقیم یا غیر مستقیم، میتونه سبب صدمات مالی و جانی برای هر فردی باشه.
@abitpsycho
حدود 1 سال و نیم قبل شورای صنفی بابت قدیمی بودن این دستگاهها هشدار داده بود.
داریم درمورد دستگاههایی با چندین دهه عمر صحبت میکنیم در کارگاه بزرگترین دانشگاه ایران.
و اگر سواله که چرا در همه این سالها کسی اعتراضی به این وضعیت نداشته، باید بگم که از وقتی یادمه همه اعتراض داشتن و جوابی که میگرفتن این بوده که "بودجه" نداریم.
و من درمورد خرید درستگاههای هایتک آزمایشگاهی یا ماشینهای پیشرفتهی کارگاهی صحبت نمیکنم.
دربارهی یه کارگاه نجاری صحبت میکنم و وقتی دانشگاهی بیشترین بودجه رو داره از وزارت علوم دریافت میکنه و بینهایت ادعای دانشگاه مادر بودن و نماد آموزش عالی بودن داره، به هیچ عنوان "بودجه نداشتن" قانع کننده نیست.
بودجهی هر سال دانشگاه تهران رو که نگاه کنید، اونقدر عدد بزرگیه که واقعا 10-15 سال یکبار عوض کردن دستگاههای کارگاهی به هیچ عنوان به چشم نمیآد.
و اگر این اتفاق و هر قطرهی خونی که از دست اون دانشجو چکیده، حاصل فساد و دزدی بودجه در چنین دانشگاهی نباشه، قطعا حاصل بیمسئولیتی و مدیریت نادرسته.
این یک مثال ساده است از این که یک حکومت فاسد، چطور میتونه بر سرنوشت همهی آدمهای "غیر سیاسی" اثر داشته باشه.
مستقیم یا غیر مستقیم، میتونه سبب صدمات مالی و جانی برای هر فردی باشه.
@abitpsycho
👍7🔥1
الان در وضعیتیم که فقط مملکت بدون آخوند خوشحالم میکنه.
دروغ گفتم، پول بادآوردهی زیاد هم خوشحالم میکنه.
@abitpsycho
دروغ گفتم، پول بادآوردهی زیاد هم خوشحالم میکنه.
@abitpsycho
👍11