امروز صبح با ویبرهی مچبندم بیدار شدم، تاکسی اینترنتی گرفتم و رفتم خریدهای آنلاینی که انجام داده بودم رو از کمد هوشمند نزدیک خونمون برداشتم.
بنظرم دنیا داره به کمک تکنولوژی به جای جالبی تبدیل میشه!
@abitpsycho
بنظرم دنیا داره به کمک تکنولوژی به جای جالبی تبدیل میشه!
@abitpsycho
👍5😱1
آرشام میگوید: pinned «دم عیدی شادم کنید: https://news.1rj.ru/str/BiChatBot?start=sc-15402-tzukJTj»
Forwarded from کج
شهود مهمترین ابزار شناختی ما بعد از استنتاج حساب میشه. روا نیست تا وقتی استدلالی بر پایه استنتاج خلاف شهودمون واقع نشده بخوایم نادیده بگیریمش.
راستی اگر از من پیام یا تماس تبریک عید نوروز دریافت نکردید، معنیش این نیست که به یادتون نبودم.
صرفاً تبریک نگفتم به کسی.
@abitpsycho
صرفاً تبریک نگفتم به کسی.
@abitpsycho
اگر اعتقادات مذهبی دارید ممکنه ادامهی این متن خوشایندتون نباشه:
تولد خدا مبارک!
تولد خدا مبارک!
❤3🤔1
کفش تایگر (Tiger) نماد فقر دیروز، ثروت امروز.
تا آنجایی که سن من قد میدهد، متولدین قبل از 1380 عموما اگرنه به تصویر و جزییات که حداقل به نام این کفش را به یاد دارند یا حداقل شنیدهاند و هنوز نامی از آن به عنوان نماد فقر باقی مانده است و تولید کنندههای ایرانی کفشهای ارزان قیمت یا چینیهای بینام و نشان کپی این محصول را گاه با کمی تغییرات جزیی در طراحی از فروشش در ایران سود قابل قبولی کسب میکنند.
کفش تایگر در دهه 70 و اوایل 80 یادآور چیزهای زیادی نبود و طرفداران پر و پا قرصش در دو دسته خلاصه میشدند.
1-کارگران (عموما کارگران ساختمانی)
2-کودکانی از قشر فقیرو متوسط که در مدرسه یا کوچه درحال دویدن یا فوتبال بازی کردناند. (در واقع والدینشان)
نقاط اشتراکی که این افراد را به پوشندگان حرفهای این کفشها تبدیل میکرد، قیمت ارزان و صد البته دوام بالای این کفشها بود.
بخشی مربوط به کیفیت ساخت و تولید و بخشی هم به این دلیل که این کفشها از ابتدا برای ورزشهای دویدنی و تعداد گامهای زیاد طراحی شده بودند.
و خب کم و بیش راحت و ارگونومیک هم بودند.
نمونهی معروف این دسته کفشهای ورزشی که به کتانیهای روزمره تبدیل شده اند، کانورس محبوب است که حدود 100سال قبل، مدل آل استار آن، توسط چاک تیلور به عنوان کفش بسکتبال طراحی شد و کفی تخت و پوشش پارچهای روی آن، کانورس را تبدیل کرده بود به گزینهای عالی برای متر کردن خیابانها و حتی در دورهای کفش آموزشی سربازان آمریکایی بود!
پس از حدود 50سال ماهیت ورزشی خود را تا حد بسیاری از دست داده بود و کم کم تبدیل به یک کتانی روزمره میشد.
تا جایی که در سال 2012، هر 43 ثانیه، یک عدد از آن به فروش رفت.
تایگر در ایران از همان دسته کفشهای مخصوص ورزشی به حساب میآمد که به کتانی مناسب و ارزان برای هرکاری تبدیل شده بود.
با این تفاوت که تایگر، هیچگاه در ایران ماهیت روزمرهی عمومی پیدا نکرد و فراتر قشر فقیر و کودکان متوسط نرفته بود.
زمانی که از حوالی سال 80 صحبت میکنم، تایگر یک کفش 7-8 هزارتومانی بود که اگر در پای یک بزرگسال دیده میشد برداشت عمومی فردی فقیر بود و آن کفش نمادی برای تشخیص سطح مالی فرد بود!
تایگر نماد فقر بود.
نماد کارگران روزمزد ساختمانها.
امروز اما Tiger به عنوان یکی از تولیدات برند Asics به هیچ عنوان در ایران نمیتواند نماد فقر باشد.
یک کفش حدود 100 یورویی که در ایران قیمتی نزدیک به 6 میلیون تومان دارد برای عموم جامعه یک کفش نسبتا گران قیمت است و شاید حتی نمادی از ثروتمند بودن!
و اتفاقا امروز اگر کسی در خیابانهای ایران کتونیهای Asics را به پا میکند فاصله بسیار زیادی از طبقهی کارگر و فقیرتر جامعه دارد.
برند اما همان برند است و تایگر همان تایگر.
کفش ارزان گذشتهی بازار ما، امروز برایمان گران است.
@abitpsycho
تا آنجایی که سن من قد میدهد، متولدین قبل از 1380 عموما اگرنه به تصویر و جزییات که حداقل به نام این کفش را به یاد دارند یا حداقل شنیدهاند و هنوز نامی از آن به عنوان نماد فقر باقی مانده است و تولید کنندههای ایرانی کفشهای ارزان قیمت یا چینیهای بینام و نشان کپی این محصول را گاه با کمی تغییرات جزیی در طراحی از فروشش در ایران سود قابل قبولی کسب میکنند.
کفش تایگر در دهه 70 و اوایل 80 یادآور چیزهای زیادی نبود و طرفداران پر و پا قرصش در دو دسته خلاصه میشدند.
1-کارگران (عموما کارگران ساختمانی)
2-کودکانی از قشر فقیرو متوسط که در مدرسه یا کوچه درحال دویدن یا فوتبال بازی کردناند. (در واقع والدینشان)
نقاط اشتراکی که این افراد را به پوشندگان حرفهای این کفشها تبدیل میکرد، قیمت ارزان و صد البته دوام بالای این کفشها بود.
بخشی مربوط به کیفیت ساخت و تولید و بخشی هم به این دلیل که این کفشها از ابتدا برای ورزشهای دویدنی و تعداد گامهای زیاد طراحی شده بودند.
و خب کم و بیش راحت و ارگونومیک هم بودند.
نمونهی معروف این دسته کفشهای ورزشی که به کتانیهای روزمره تبدیل شده اند، کانورس محبوب است که حدود 100سال قبل، مدل آل استار آن، توسط چاک تیلور به عنوان کفش بسکتبال طراحی شد و کفی تخت و پوشش پارچهای روی آن، کانورس را تبدیل کرده بود به گزینهای عالی برای متر کردن خیابانها و حتی در دورهای کفش آموزشی سربازان آمریکایی بود!
پس از حدود 50سال ماهیت ورزشی خود را تا حد بسیاری از دست داده بود و کم کم تبدیل به یک کتانی روزمره میشد.
تا جایی که در سال 2012، هر 43 ثانیه، یک عدد از آن به فروش رفت.
تایگر در ایران از همان دسته کفشهای مخصوص ورزشی به حساب میآمد که به کتانی مناسب و ارزان برای هرکاری تبدیل شده بود.
با این تفاوت که تایگر، هیچگاه در ایران ماهیت روزمرهی عمومی پیدا نکرد و فراتر قشر فقیر و کودکان متوسط نرفته بود.
زمانی که از حوالی سال 80 صحبت میکنم، تایگر یک کفش 7-8 هزارتومانی بود که اگر در پای یک بزرگسال دیده میشد برداشت عمومی فردی فقیر بود و آن کفش نمادی برای تشخیص سطح مالی فرد بود!
تایگر نماد فقر بود.
نماد کارگران روزمزد ساختمانها.
امروز اما Tiger به عنوان یکی از تولیدات برند Asics به هیچ عنوان در ایران نمیتواند نماد فقر باشد.
یک کفش حدود 100 یورویی که در ایران قیمتی نزدیک به 6 میلیون تومان دارد برای عموم جامعه یک کفش نسبتا گران قیمت است و شاید حتی نمادی از ثروتمند بودن!
و اتفاقا امروز اگر کسی در خیابانهای ایران کتونیهای Asics را به پا میکند فاصله بسیار زیادی از طبقهی کارگر و فقیرتر جامعه دارد.
برند اما همان برند است و تایگر همان تایگر.
کفش ارزان گذشتهی بازار ما، امروز برایمان گران است.
@abitpsycho
👏2
انگار زندگی من همانجا وسط جنگل، وقتی آخرین جرعهی ویسکی را از ته لیوان یکبار مصرف قورت دادم، تمام شد و دیگر چیزی در دنیا باقی نماند که بخواهم.
نمرده بودم.
مدتها بود رخوتی را در تار و پود زندگیم حس میکردم و این بار انگار ناگهان همه جا را گرفته بود.
اینطور نبود که ناگهان غمی بر زندگیم سایه افکنده باشد یا از شدت دردی که تحمل میکردم، نتوانسته باشم سرپا بایستم و بخواهم که زندگیم تمام شود.
ابدا!
همه چیز تقریبا خوب بود.
هنوز سردی و تندی توامان آخرین جرعه را روی زبانم حس میکردم و هیچ مشکلی نداشتم.
خنکی هوا، صدای موسیقی، زیبایی جنگل و همه چیز اگرچه در دوردستها زیر مه مدفون شده بود، اما در نزدیکی من بیشتر از همیشه شفاف بود.
قضیه این بود که متوجه شدم انگار بیشتر از این چیز تازهای در دنیا برایم وجود ندارد!
به همین سادگی.
اشتباه برداشت نکنید.!
اینطور نبود که بگویم چیز دوست داشتنیای در دنیا نداشتم، که داشتم. همه چیز و همه کس که داشتم را بسیار دوست داشتم.
اینطور هم نبود و نیست که ادعا کنم از تمام دنیا غنی بودم! نبودم.
اما انگار آن لحظه متوجه شده بودم که هرچیزی که در زندگی میخواستم را کم و بیش تجربه کرده بودم یا بدست آورده بودم.
به هیچ عنوان بهترین زندگی ممکن را نداشتم، اما انگار هرچیزی که میخواستم را داشتم و متوجه شدم ادامهی زندگی برایم چیزی بیشتر از ارتقای کیفیت داراییها و تجربیات قبلیم ندارد.
انگار قبلترها گرسنه بودم و تنها غذایی که میخواستم پیتزا بود.
وارد یک رستوران شده بودم، پیتزایم را سفارش داده بودم و به اسلایس آخر رسیده بودم که متوجه شدم سس کچاپ همراه غذایم نخوردهام!
چه حسی داشتم؟
سیر بودم و پیتزایم را تمام کرده بودم. خوشمزه هم بود.
واضح بود که قرار نیست یک پیتزای دیگر سفارش بدهم که حتما این بار برای خوشمزه تر شدنش، سس کچاپ هم روی آن بریزم!
یا شاید با شکم پر به یک پیتزا فروشی بهتر بروم؟
سیر بودم و پیتزایم را خورده بودم.
این شبیه به حسم در لحظهای بود که متوجه شدم زندگیم تمام شده.
این شبیه به لحظهای بود که دیگر چیزی برای بدست آوردن نداشتم.
این شبیه به لحظهای بود که گلویم مرطوب شد، کمی سوخت و تمام شد.
همین.
@abitpsycho
نمرده بودم.
مدتها بود رخوتی را در تار و پود زندگیم حس میکردم و این بار انگار ناگهان همه جا را گرفته بود.
اینطور نبود که ناگهان غمی بر زندگیم سایه افکنده باشد یا از شدت دردی که تحمل میکردم، نتوانسته باشم سرپا بایستم و بخواهم که زندگیم تمام شود.
ابدا!
همه چیز تقریبا خوب بود.
هنوز سردی و تندی توامان آخرین جرعه را روی زبانم حس میکردم و هیچ مشکلی نداشتم.
خنکی هوا، صدای موسیقی، زیبایی جنگل و همه چیز اگرچه در دوردستها زیر مه مدفون شده بود، اما در نزدیکی من بیشتر از همیشه شفاف بود.
قضیه این بود که متوجه شدم انگار بیشتر از این چیز تازهای در دنیا برایم وجود ندارد!
به همین سادگی.
اشتباه برداشت نکنید.!
اینطور نبود که بگویم چیز دوست داشتنیای در دنیا نداشتم، که داشتم. همه چیز و همه کس که داشتم را بسیار دوست داشتم.
اینطور هم نبود و نیست که ادعا کنم از تمام دنیا غنی بودم! نبودم.
اما انگار آن لحظه متوجه شده بودم که هرچیزی که در زندگی میخواستم را کم و بیش تجربه کرده بودم یا بدست آورده بودم.
به هیچ عنوان بهترین زندگی ممکن را نداشتم، اما انگار هرچیزی که میخواستم را داشتم و متوجه شدم ادامهی زندگی برایم چیزی بیشتر از ارتقای کیفیت داراییها و تجربیات قبلیم ندارد.
انگار قبلترها گرسنه بودم و تنها غذایی که میخواستم پیتزا بود.
وارد یک رستوران شده بودم، پیتزایم را سفارش داده بودم و به اسلایس آخر رسیده بودم که متوجه شدم سس کچاپ همراه غذایم نخوردهام!
چه حسی داشتم؟
سیر بودم و پیتزایم را تمام کرده بودم. خوشمزه هم بود.
واضح بود که قرار نیست یک پیتزای دیگر سفارش بدهم که حتما این بار برای خوشمزه تر شدنش، سس کچاپ هم روی آن بریزم!
یا شاید با شکم پر به یک پیتزا فروشی بهتر بروم؟
سیر بودم و پیتزایم را خورده بودم.
این شبیه به حسم در لحظهای بود که متوجه شدم زندگیم تمام شده.
این شبیه به لحظهای بود که دیگر چیزی برای بدست آوردن نداشتم.
این شبیه به لحظهای بود که گلویم مرطوب شد، کمی سوخت و تمام شد.
همین.
@abitpsycho
❤7🔥2🥰1🤔1
یه مجموعهی 8تایی از بین 60تا آهنگ سری بازی a Plague Tale انتخاب کردم که داشتنشون واقعا لیاقت میخواد.
@abitpsycho
@abitpsycho
😱2👎1
آرشام میگوید:
یه مجموعهی 8تایی از بین 60تا آهنگ سری بازی a Plague Tale انتخاب کردم که داشتنشون واقعا لیاقت میخواد. @abitpsycho
A Plague Tale: Requiem OST - No Turning Back
<unknown>
برای کسانی که زیبایی نیمهی ابتدایی رو درک کنن و ادامه بدن به گوش دادن، زیبایی بیشتر در انتظار است.
@abitpsycho
@abitpsycho
🔥3👍1
Forwarded from چتمارس. (میم. په.)
عجیب است که اینجا بارها مراتب نفرتم از «او و دوستانش» را ابراز کردهام، اما کاری به کار سجاد افشاریان نداشتهام.
شاید بگویید اینها که به هم ربطی ندارند.
اما اشتباهتان همینجاست. کسی که قرار است از یک تایپ هنری خاص متنفر باشد، ارتباطشان را پیدا میکند.
شاید بگویید اینها که به هم ربطی ندارند.
اما اشتباهتان همینجاست. کسی که قرار است از یک تایپ هنری خاص متنفر باشد، ارتباطشان را پیدا میکند.