انگار زندگی من همانجا وسط جنگل، وقتی آخرین جرعهی ویسکی را از ته لیوان یکبار مصرف قورت دادم، تمام شد و دیگر چیزی در دنیا باقی نماند که بخواهم.
نمرده بودم.
مدتها بود رخوتی را در تار و پود زندگیم حس میکردم و این بار انگار ناگهان همه جا را گرفته بود.
اینطور نبود که ناگهان غمی بر زندگیم سایه افکنده باشد یا از شدت دردی که تحمل میکردم، نتوانسته باشم سرپا بایستم و بخواهم که زندگیم تمام شود.
ابدا!
همه چیز تقریبا خوب بود.
هنوز سردی و تندی توامان آخرین جرعه را روی زبانم حس میکردم و هیچ مشکلی نداشتم.
خنکی هوا، صدای موسیقی، زیبایی جنگل و همه چیز اگرچه در دوردستها زیر مه مدفون شده بود، اما در نزدیکی من بیشتر از همیشه شفاف بود.
قضیه این بود که متوجه شدم انگار بیشتر از این چیز تازهای در دنیا برایم وجود ندارد!
به همین سادگی.
اشتباه برداشت نکنید.!
اینطور نبود که بگویم چیز دوست داشتنیای در دنیا نداشتم، که داشتم. همه چیز و همه کس که داشتم را بسیار دوست داشتم.
اینطور هم نبود و نیست که ادعا کنم از تمام دنیا غنی بودم! نبودم.
اما انگار آن لحظه متوجه شده بودم که هرچیزی که در زندگی میخواستم را کم و بیش تجربه کرده بودم یا بدست آورده بودم.
به هیچ عنوان بهترین زندگی ممکن را نداشتم، اما انگار هرچیزی که میخواستم را داشتم و متوجه شدم ادامهی زندگی برایم چیزی بیشتر از ارتقای کیفیت داراییها و تجربیات قبلیم ندارد.
انگار قبلترها گرسنه بودم و تنها غذایی که میخواستم پیتزا بود.
وارد یک رستوران شده بودم، پیتزایم را سفارش داده بودم و به اسلایس آخر رسیده بودم که متوجه شدم سس کچاپ همراه غذایم نخوردهام!
چه حسی داشتم؟
سیر بودم و پیتزایم را تمام کرده بودم. خوشمزه هم بود.
واضح بود که قرار نیست یک پیتزای دیگر سفارش بدهم که حتما این بار برای خوشمزه تر شدنش، سس کچاپ هم روی آن بریزم!
یا شاید با شکم پر به یک پیتزا فروشی بهتر بروم؟
سیر بودم و پیتزایم را خورده بودم.
این شبیه به حسم در لحظهای بود که متوجه شدم زندگیم تمام شده.
این شبیه به لحظهای بود که دیگر چیزی برای بدست آوردن نداشتم.
این شبیه به لحظهای بود که گلویم مرطوب شد، کمی سوخت و تمام شد.
همین.
@abitpsycho
نمرده بودم.
مدتها بود رخوتی را در تار و پود زندگیم حس میکردم و این بار انگار ناگهان همه جا را گرفته بود.
اینطور نبود که ناگهان غمی بر زندگیم سایه افکنده باشد یا از شدت دردی که تحمل میکردم، نتوانسته باشم سرپا بایستم و بخواهم که زندگیم تمام شود.
ابدا!
همه چیز تقریبا خوب بود.
هنوز سردی و تندی توامان آخرین جرعه را روی زبانم حس میکردم و هیچ مشکلی نداشتم.
خنکی هوا، صدای موسیقی، زیبایی جنگل و همه چیز اگرچه در دوردستها زیر مه مدفون شده بود، اما در نزدیکی من بیشتر از همیشه شفاف بود.
قضیه این بود که متوجه شدم انگار بیشتر از این چیز تازهای در دنیا برایم وجود ندارد!
به همین سادگی.
اشتباه برداشت نکنید.!
اینطور نبود که بگویم چیز دوست داشتنیای در دنیا نداشتم، که داشتم. همه چیز و همه کس که داشتم را بسیار دوست داشتم.
اینطور هم نبود و نیست که ادعا کنم از تمام دنیا غنی بودم! نبودم.
اما انگار آن لحظه متوجه شده بودم که هرچیزی که در زندگی میخواستم را کم و بیش تجربه کرده بودم یا بدست آورده بودم.
به هیچ عنوان بهترین زندگی ممکن را نداشتم، اما انگار هرچیزی که میخواستم را داشتم و متوجه شدم ادامهی زندگی برایم چیزی بیشتر از ارتقای کیفیت داراییها و تجربیات قبلیم ندارد.
انگار قبلترها گرسنه بودم و تنها غذایی که میخواستم پیتزا بود.
وارد یک رستوران شده بودم، پیتزایم را سفارش داده بودم و به اسلایس آخر رسیده بودم که متوجه شدم سس کچاپ همراه غذایم نخوردهام!
چه حسی داشتم؟
سیر بودم و پیتزایم را تمام کرده بودم. خوشمزه هم بود.
واضح بود که قرار نیست یک پیتزای دیگر سفارش بدهم که حتما این بار برای خوشمزه تر شدنش، سس کچاپ هم روی آن بریزم!
یا شاید با شکم پر به یک پیتزا فروشی بهتر بروم؟
سیر بودم و پیتزایم را خورده بودم.
این شبیه به حسم در لحظهای بود که متوجه شدم زندگیم تمام شده.
این شبیه به لحظهای بود که دیگر چیزی برای بدست آوردن نداشتم.
این شبیه به لحظهای بود که گلویم مرطوب شد، کمی سوخت و تمام شد.
همین.
@abitpsycho
❤7🔥2🥰1🤔1
یه مجموعهی 8تایی از بین 60تا آهنگ سری بازی a Plague Tale انتخاب کردم که داشتنشون واقعا لیاقت میخواد.
@abitpsycho
@abitpsycho
😱2👎1
آرشام میگوید:
یه مجموعهی 8تایی از بین 60تا آهنگ سری بازی a Plague Tale انتخاب کردم که داشتنشون واقعا لیاقت میخواد. @abitpsycho
A Plague Tale: Requiem OST - No Turning Back
<unknown>
برای کسانی که زیبایی نیمهی ابتدایی رو درک کنن و ادامه بدن به گوش دادن، زیبایی بیشتر در انتظار است.
@abitpsycho
@abitpsycho
🔥3👍1
Forwarded from چتمارس. (میم. په.)
عجیب است که اینجا بارها مراتب نفرتم از «او و دوستانش» را ابراز کردهام، اما کاری به کار سجاد افشاریان نداشتهام.
شاید بگویید اینها که به هم ربطی ندارند.
اما اشتباهتان همینجاست. کسی که قرار است از یک تایپ هنری خاص متنفر باشد، ارتباطشان را پیدا میکند.
شاید بگویید اینها که به هم ربطی ندارند.
اما اشتباهتان همینجاست. کسی که قرار است از یک تایپ هنری خاص متنفر باشد، ارتباطشان را پیدا میکند.
شوخیهای دنیا اینجوریه که تپسی میگیری بری شمال و قبلش صحبت از تصادفات جادهای بوده، آهنگی که پلی میشه اینه:
«توبه نمیکند اثر، مرگ مگر اثر کند!»
@abitpsycho
«توبه نمیکند اثر، مرگ مگر اثر کند!»
@abitpsycho
😁3😱1
👍8❤1👎1😱1
آرشام میگوید:
Video message
Audio
یادداشتی مربوط به ویدیومسیجهای بالا، بدرقهی دوستان، مهاجرت، رفتن، شب سیاه و پایان شب سیه است که بوی گه میدهد.
@abitpsycho
@abitpsycho
❤4
😁4
👍4🥰3👎2❤1
شما یه رشتهی تسبیح رو پاره کن بریزه روی زمین،
صدایی که میده همون صداییه که توی این بیت هست:
رشتهی تسبیح اگر بگسست معذورم بدار./دستم اندر ساعد ساقی سیمینساق بود.
@abitpsycho
صدایی که میده همون صداییه که توی این بیت هست:
رشتهی تسبیح اگر بگسست معذورم بدار./دستم اندر ساعد ساقی سیمینساق بود.
@abitpsycho
🔥8❤1