This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بهترین محتوای صوتی/تصویری تولید شده به دست بشر:
😁4
آرشام میگوید:
وقتی که پرنده نشسته بود روی دست مرد به سلیب کشیده شده:
Eminem - Mockingbird
<unknown>
درسته که ربطی نداره ولی بیربطِ بیربط هم نیست.
And if you ask me to,
Daddy's gonna buy you a mocking bird
I'ma give you the world
I'ma buy a diamond ring for you
I'ma sing for you,
I'll do anything for you to see you smile
And if the mockingbird don't sing
and the ring don't shine
I'ma break that birdy's neck
I'll go back to the jeweler who sold it to ya
And make him eat every karat..
And if you ask me to,
Daddy's gonna buy you a mocking bird
I'ma give you the world
I'ma buy a diamond ring for you
I'ma sing for you,
I'll do anything for you to see you smile
And if the mockingbird don't sing
and the ring don't shine
I'ma break that birdy's neck
I'll go back to the jeweler who sold it to ya
And make him eat every karat..
پیر شدن یعنی گذشت بیش از ۱۰ سال از بریده شدن تک دل توسط کریم!
@abitpsycho
@abitpsycho
1😢1
فحش مورد علاقهام رو میخوام به فحشهای "ماشه"ای تغییر بدم.
مثلا: گمشو بابا مردک ماشهای!
یا مثلا: بشین بابا ماشهمال!
@abitpsycho
مثلا: گمشو بابا مردک ماشهای!
یا مثلا: بشین بابا ماشهمال!
@abitpsycho
«شهر، عادت، بازگشت شگفتی»
۳۶۲ روز قبل برای اولین بار پامو گذاشتم توی آمستردام.
اولین روزها توی آمستردام، همهچیز برام زنده بود. با چشمای کسی که برای اولینبار وارد یه شهر میشه، همهچیز معنای خاصی داشت. اگرچه قرار بود اینجا حداقل برای مدتی به خونهام تبدیل بشه، پنجرههای بلند، آبراهها، حتی دوچرخههای رهاشده کنار دیوار، نشونههایی بودن از جهانی تازه.
اما با گذشت زمان، این شگفتی رنگ باخت.
شهر همون بود، من هم همون، اما رابطهمون فرق کرده بود: آشنا شده بود، عادی، خاموش.
این تجربه برای هرکسی که مهاجرت یا جابهجایی رو تجربه کرده، آشناست — اما چرا این اتفاق میافته؟
شارل بودلر، در قرن نوزدهم، این اتفاق رو با مفهوم پرسهزن (Flâneur) صورتبندی کرد.
پرسهزن، کسیه که توی شهر راه میره بدون هدف، اما نه بیدلیل.
با نگاهی جستوجوگر، با ذهنی شاعر، زیبایی رو نه در مقصد، بلکه در خودِ مسیر کشف میکنه. او غریبهایه در میان مردم خودی. والتر بنیامین بعدها این چهره رو در دل تجربهی مدرنیته بازخوانی کرد؛ معتقد بود که پرسهزن، تنها کسییه که میتونه در دل نظامهای مصرفگرا، نگاه رو از تملک پس بگیره. اما این نگاه، مثل یک عضلهست: اگه ازش استفاده نکنی، تحلیل میره.
این تحلیلرفتن نگاه، همون چیزیه که در زندگی روزمره اتفاق میافته.
عادت، دشمن ادراکه. عادت، بهزعم والتر بنیامین، فرآیندیه که ما رو از واقعیت جدا میکنه. ما هنوز در شهر حرکت میکنیم، اما دیگه نمیبینیم. انگار لایهای بین ما و جهان افتاده؛ نه تاریکی، بلکه شفافیتی که از بس عادی شده، دیگه جلب توجه نمیکنه.
ژان بودریار، از زاویهای دیگه به همین مسئله نزدیک میشه. اون میگه ما در جهانی زندگی میکنیم که پر از بازنماییه — چیزهایی که «واقعی» نیستن، ولی جای واقعیت رو گرفتن. در چنین دنیایی، تجربههای ما هم مصنوعی میشن؛ حتی شگفتی هم بستهبندی میشه و به ما فروخته میشه، مثل پکیج سفر یا تور شهری.
از نگاه بودریار، خطر اینه که شگفتی هم تبدیل به مصرف بشه، و دیگه نتونه ما رو تکون بده.
اما در تجربهی من، یه راه برگشت وجود داشت.
هروقت از سفر برمیگشتم، یا دوستی از جای دیگه میاومد و من میخواستم شهر رو بهش نشون بدم، بهطور موقت نگاه توریستی برمیگشت.
همون شهر، همون خیابون، ولی با ذهنی تازه.
شگفتی از راه نمیرسید؛ احضار میشد. با فاصله گرفتن از عادت، دوباره نگاه زنده میشد. و اینجاست که میشه گفت: شگفتانگیز بودن امور روزمره، نه در ذات اونها، بلکه در کیفیت ادراک ما نهفتهست.
این کیفیتِ ادراک، فقط وقتی ممکنه که ذهن بتونه کمی از فشارهای سیستم بیرون بیاد.
همون چیزی که بهش میگیم «حال و هوای تعطیلات»، یا «آرامش روانی».
در واقع، مشکل ما کمبود زمان یا مکان برای لذت بردن از زندگی نیست، مشکل ما سرقت نگاهه — وقتی ذهن درگیر بقا و سرعت و مصرفه، دیگه نمیتونه ببینه.
خوشگذرونی واقعی، نه با فرار از زندگی روزمره، بلکه با بازگردوندن نگاه به امور روزمره ممکن میشه.
اما از همهی اینها که بگذریم، باید واقعبین بود.
همه نمیتونن هر روز پرسه بزنن. گ
همه نمیتونن از چارچوبهای اقتصادی، شغلی، یا اجتماعی فاصله بگیرن یا نادیدهاش بگیرن و از ذهنشون بیرونش کنن.
وقتی «سگدو» میزنی از صبح تا شب، نمیتونی مثل بودلر وسط شهر پرسه بزنی و فلسفه ببافی.
این همون جاییه که رمانتیزهکردن «نگاه توریستی» خطرناک میشه: وقتی فقط طبقهی خاصی میتونه وقت و انرژی کافی برای دیدن داشته باشه، دیدن هم به امتیاز تبدیل میشه.
و فرصتهایی هست که شاید هنوز هم میشه، حتی لحظهای، این امتیاز رو احیا کرد.
شاید کافی باشه روزی چند دقیقه، با آگاهی، از مسیر معمولت منحرف شی. یه کوچهی دیگه رو امتحان کنی.
یا فقط دست از گوشیت برداری و به انعکاس آسمون توی پنجرهی یه مغازه زل بزنی.
شاید این لحظهها کم باشن، ولی کافیان تا یادت بیارن: هنوز میتونی ببینی، اگه نگاه کنی.
@abitpsycho
۳۶۲ روز قبل برای اولین بار پامو گذاشتم توی آمستردام.
اولین روزها توی آمستردام، همهچیز برام زنده بود. با چشمای کسی که برای اولینبار وارد یه شهر میشه، همهچیز معنای خاصی داشت. اگرچه قرار بود اینجا حداقل برای مدتی به خونهام تبدیل بشه، پنجرههای بلند، آبراهها، حتی دوچرخههای رهاشده کنار دیوار، نشونههایی بودن از جهانی تازه.
اما با گذشت زمان، این شگفتی رنگ باخت.
شهر همون بود، من هم همون، اما رابطهمون فرق کرده بود: آشنا شده بود، عادی، خاموش.
این تجربه برای هرکسی که مهاجرت یا جابهجایی رو تجربه کرده، آشناست — اما چرا این اتفاق میافته؟
شارل بودلر، در قرن نوزدهم، این اتفاق رو با مفهوم پرسهزن (Flâneur) صورتبندی کرد.
پرسهزن، کسیه که توی شهر راه میره بدون هدف، اما نه بیدلیل.
با نگاهی جستوجوگر، با ذهنی شاعر، زیبایی رو نه در مقصد، بلکه در خودِ مسیر کشف میکنه. او غریبهایه در میان مردم خودی. والتر بنیامین بعدها این چهره رو در دل تجربهی مدرنیته بازخوانی کرد؛ معتقد بود که پرسهزن، تنها کسییه که میتونه در دل نظامهای مصرفگرا، نگاه رو از تملک پس بگیره. اما این نگاه، مثل یک عضلهست: اگه ازش استفاده نکنی، تحلیل میره.
این تحلیلرفتن نگاه، همون چیزیه که در زندگی روزمره اتفاق میافته.
عادت، دشمن ادراکه. عادت، بهزعم والتر بنیامین، فرآیندیه که ما رو از واقعیت جدا میکنه. ما هنوز در شهر حرکت میکنیم، اما دیگه نمیبینیم. انگار لایهای بین ما و جهان افتاده؛ نه تاریکی، بلکه شفافیتی که از بس عادی شده، دیگه جلب توجه نمیکنه.
ژان بودریار، از زاویهای دیگه به همین مسئله نزدیک میشه. اون میگه ما در جهانی زندگی میکنیم که پر از بازنماییه — چیزهایی که «واقعی» نیستن، ولی جای واقعیت رو گرفتن. در چنین دنیایی، تجربههای ما هم مصنوعی میشن؛ حتی شگفتی هم بستهبندی میشه و به ما فروخته میشه، مثل پکیج سفر یا تور شهری.
از نگاه بودریار، خطر اینه که شگفتی هم تبدیل به مصرف بشه، و دیگه نتونه ما رو تکون بده.
اما در تجربهی من، یه راه برگشت وجود داشت.
هروقت از سفر برمیگشتم، یا دوستی از جای دیگه میاومد و من میخواستم شهر رو بهش نشون بدم، بهطور موقت نگاه توریستی برمیگشت.
همون شهر، همون خیابون، ولی با ذهنی تازه.
شگفتی از راه نمیرسید؛ احضار میشد. با فاصله گرفتن از عادت، دوباره نگاه زنده میشد. و اینجاست که میشه گفت: شگفتانگیز بودن امور روزمره، نه در ذات اونها، بلکه در کیفیت ادراک ما نهفتهست.
این کیفیتِ ادراک، فقط وقتی ممکنه که ذهن بتونه کمی از فشارهای سیستم بیرون بیاد.
همون چیزی که بهش میگیم «حال و هوای تعطیلات»، یا «آرامش روانی».
در واقع، مشکل ما کمبود زمان یا مکان برای لذت بردن از زندگی نیست، مشکل ما سرقت نگاهه — وقتی ذهن درگیر بقا و سرعت و مصرفه، دیگه نمیتونه ببینه.
خوشگذرونی واقعی، نه با فرار از زندگی روزمره، بلکه با بازگردوندن نگاه به امور روزمره ممکن میشه.
اما از همهی اینها که بگذریم، باید واقعبین بود.
همه نمیتونن هر روز پرسه بزنن. گ
همه نمیتونن از چارچوبهای اقتصادی، شغلی، یا اجتماعی فاصله بگیرن یا نادیدهاش بگیرن و از ذهنشون بیرونش کنن.
وقتی «سگدو» میزنی از صبح تا شب، نمیتونی مثل بودلر وسط شهر پرسه بزنی و فلسفه ببافی.
این همون جاییه که رمانتیزهکردن «نگاه توریستی» خطرناک میشه: وقتی فقط طبقهی خاصی میتونه وقت و انرژی کافی برای دیدن داشته باشه، دیدن هم به امتیاز تبدیل میشه.
و فرصتهایی هست که شاید هنوز هم میشه، حتی لحظهای، این امتیاز رو احیا کرد.
شاید کافی باشه روزی چند دقیقه، با آگاهی، از مسیر معمولت منحرف شی. یه کوچهی دیگه رو امتحان کنی.
یا فقط دست از گوشیت برداری و به انعکاس آسمون توی پنجرهی یه مغازه زل بزنی.
شاید این لحظهها کم باشن، ولی کافیان تا یادت بیارن: هنوز میتونی ببینی، اگه نگاه کنی.
@abitpsycho
❤2😁1🤯1