این همه دارید هی از ماهگرفتگی عکس میگیرید، با خودتون نمیگید اصن ماه در میاد که چی بشه؟
@abitpsycho
@abitpsycho
این دعوای اپل و سامسونگ دیگه چه مسخره بازیایه؟
بالاخره یکی اینو داره، یکی اونو داره، یکیم عقل داره.
بالاخره یکی اینو داره، یکی اونو داره، یکیم عقل داره.
دربارهی کلیسا در هارلم، چاپ پول، سوراخ کلید افقی روی دیوار و شهر مبدأ پنیر گودا.
شهر gouda یا خَودا که محصولات تاریخیاش پنیر و پیپ سفالیست.
شهر gouda یا خَودا که محصولات تاریخیاش پنیر و پیپ سفالیست.
در پاسخ به این سوال که چرا ریشتو کوتاه کردی و سبیل گذاشتی گفتم: حس کردم با مسلمونا اشتباه گرفته میشم!
@abitpsycho
@abitpsycho
آرشام میگوید: pinned ««شهر، عادت، بازگشت شگفتی» ۳۶۲ روز قبل برای اولین بار پامو گذاشتم توی آمستردام. اولین روزها توی آمستردام، همهچیز برام زنده بود. با چشمای کسی که برای اولینبار وارد یه شهر میشه، همهچیز معنای خاصی داشت. اگرچه قرار بود اینجا حداقل برای مدتی به خونهام تبدیل…»
نمیدونم!
شاید باید جواب بدم ماشالله!
یه همکاری دارم در مواقع رندوم، پیامهای رندومی رو میده به گوگل ترنسلیت و به فارسی ترجمه میکنه برام میفرسته!
@abitpsycho
شاید باید جواب بدم ماشالله!
یه همکاری دارم در مواقع رندوم، پیامهای رندومی رو میده به گوگل ترنسلیت و به فارسی ترجمه میکنه برام میفرسته!
@abitpsycho
آدم واقعاً گاهی به خودش میاد و میبینه که داره کاسه کاسه گه میخوره!
هنوز باورم نمیشه درمورد بحث خودمونی که دوست داری توی Miro کار کنی یا نه؟
گفتم: نه، محصولشون چیزی نیست که دلم بخواد روش کار کنم و ساختار تیم و پروسههاشونم مورد علاقهام نیست!
وا!
@abitpsycho
هنوز باورم نمیشه درمورد بحث خودمونی که دوست داری توی Miro کار کنی یا نه؟
گفتم: نه، محصولشون چیزی نیست که دلم بخواد روش کار کنم و ساختار تیم و پروسههاشونم مورد علاقهام نیست!
وا!
@abitpsycho
آرشام میگوید:
خب من الان فهمیدم تا 30 روز آینده 17.5 روز مرخصی دارم که نمیدونم چکارش کنم. @abitpsycho
من گفتم این زیاده ها...اشتباه شده بود. 11.5 روزه
متاسفانه اصلاحش کردن.
متاسفانه اصلاحش کردن.
امروز صبح از خواب بیدار شدم و حس کردم وظیفه دارم که در یک مجمع عمومی اعلام کنم بنظرم آهنک Autumn day از Olafur Arnalds و آهنگ on the Nature of Day Light از Max Richter شباهت زیادی دارند و اگر فکر کردید غیر از اینه، از دقیقه 1:40 آهنگ دوم رو گوش بدید.
@abitpsycho
@abitpsycho
❤1
Autumn Day
Ólafur Arnalds
میشه بارها این آهنگو گوش داد و هربار باهاش مرد...
@abitpsycho
@abitpsycho
ماهی خام با پیاز یا قرمه سبزی با سبزی خشکی که مادر در چمدانت گذاشته بود - جایی همین "میان"
یه نکتهی جالب تو تجربهی مهاجرت اینه که رابطهی آدم با غذا به مرور زمان تغییر میکنه.
اوایل، برای خیلیا غذا فقط یه نیاز روزمرهست.
آدم هنوز تو فازِ «تطبیق» و «بقا»ست و دنبال خونه، کار، زبان، مسیرها…
همهچی جدیده، و غذا بیشتر یه مسئلهی کارکردیه: چیزی بخورم که سیر شم و برم دنبال بقیهی کارا.
همین که یه ساندویچ بخوری یا یه غذای آماده از سوپرمارکت برداری، کافی به نظر میرسه.
اما چند ماه بعد، شرایط عوض میشه.
وقتی هیجان اولیه فروکش میکنه و مهاجر وارد فازِ زندگی واقعی میشه، یهجور خلأ حسی–فرهنگی خودش رو نشون میده.
اون موقعه که آدم متوجه میشه چقدر بو، طعم، رنگ و حتی صداهای آشپزخونهی وطن، بخشی از “زیست فرهنگی”ش بوده.
از نگاه انسانشناسی حسی،
غذا فقط یه مادهی مصرفی نیست، بلکه یکی از اصلیترین ابزارهای ما برای تجربهی جهان و تعلق داشتن به یه مکانه.
حافظهی بویایی و چشایی از پایدارترین شکلهای حافظهی انسان هستن.
یعنی یه بو یا مزه میتونه سالها بعد، یه حسِ تعلق یا دلتنگی رو بیدار کنه.
وقتی مهاجرت میکنی، این پیوندهای حسی قطع میشن.
و ذهن به شکل ناخودآگاه، دنبال بازسازیشون از طریق آشپزی یا خوردن غذاهای آشنا میگرده.
از طرف دیگه، از منظر جامعهشناسی فرهنگی مهاجرت،
غذا تبدیل میشه به یه ابزار برای بازتعریف هویت در بافت فرهنگی جدید.
تو محیطی که پر از نشانههای فرهنگی غریبهست،
پختن یه غذای ایرانی، یا گشتن دنبال یه رستوران ایرانی،
درواقع یه کنش فرهنگیه برای “تثبیت خود” در برابر فرهنگی که داره توش حل میشی.
یعنی یه عمل نمادین برای حفظ مرزهای هویتی و یه جور “خودآگاهی از تعلق”.
به بیان دیگه،
وقتی مهاجر بعد از مدتی شروع میکنه به آشپزی ایرانی،
در واقع وارد مرحلهی دوم مهاجرت شده: مرحلهی بازسازی حسی و فرهنگیِ خود.
اون لحظه که سبزی قرمهسبزی رو تفت میدی یا دنبال برنج ایرانی میگردی،
داری یه تکه از جهانِ آشنای خودت رو تو دل جهان ناآشنا بازسازی میکنی.
این علاقهی دوباره به غذاهای وطنی، نه فقط از سر دلتنگی،
بلکه یه واکنش فرهنگی و حسیه به وضعیتِ «میانبودگی» مهاجر؛
بین دو فرهنگ، دو زبان، دو حسِ زمان و مکان.
غذا میشه نقطهی اتکایی برای این بینابودگی و یه راه برای اینکه هنوز بدونی از کجا اومدی، حتی وقتی دیگه اونجا زندگی نمیکنی.
در نهایت، این تغییر رابطه با غذا در مهاجرت، فقط یه عادت روزمره نیست؛ یه نشونهست از فرایند بازتعریف هویت فرهنگی در دل جابهجایی جهانی.
غذا، بهعنوان یکی از ملموسترین شکلهای فرهنگ، اجازه میده آدم تو دل تجربهی ناپایداری، یه حس ثبات پیدا کنه.
وقتی مهاجر یاد میگیره غذای خودش رو در بافت فرهنگی جدید بازتولید کنه، چه توی آشپزخونهی کوچیکش تو اروپا، چه توی یه رستوران ایرانی در کانادا، درواقع داره نوعی “ترجمهی فرهنگی” انجام میده.
یعنی داره خودش و فرهنگش رو به زبان مکان جدید بازگو میکنه، بدون اینکه از ریشههاش جدا شه.
شاید برای همین، بوی برنج دمکشیده تو غربت فقط یه بو نیست؛ یه جور اعلامِ حضور فرهنگیه.
یه راهِ ساده اما عمیق برای گفتنِ اینکه: «من هنوز اینجام، با همهی طعمهام.»
پینوشت دربارهی «میانبودگی» (In-betweenness):
تو مطالعات مهاجرت و انسانشناسی فرهنگی، «میانبودگی» یعنی اون وضعیت خاصی که مهاجر تجربه میکنه وقتی دیگه کاملاً متعلق به «اینجا» نیست،
ولی دیگه «آنجا» هم نیست.
یه حالت بینابینی، که توش آدم نه کاملاً از فرهنگ مبدأ جدا شده، نه هنوز به فرهنگ جدید چسبیده.
یه جور زندگی در «فاصلهی میان دو جهان».
این موقعیت، هم روانیه، هم فرهنگی:
تو ممکنه زبان جدید رو یاد گرفته باشی، ولی هنوز تو ذهنت به فارسی فکر میکنی.
ممکنه تو کشوری جدید کار کنی، ولی هنوز ذائقهت، شوخطبعیت یا حتی بوی خونهت ایرانی باشه.
غذا یکی از مهمترین ابزارهاییه که آدم از طریقش با این میانبودگی کنار میاد.
چون اجازه میده بین این دو جهان، یه پل بزنه.
یه قاشق قرمه سبزی در کشور دیگه، یعنی زندگی کردن درست در همین «میان».
@abitpsycho
یه نکتهی جالب تو تجربهی مهاجرت اینه که رابطهی آدم با غذا به مرور زمان تغییر میکنه.
اوایل، برای خیلیا غذا فقط یه نیاز روزمرهست.
آدم هنوز تو فازِ «تطبیق» و «بقا»ست و دنبال خونه، کار، زبان، مسیرها…
همهچی جدیده، و غذا بیشتر یه مسئلهی کارکردیه: چیزی بخورم که سیر شم و برم دنبال بقیهی کارا.
همین که یه ساندویچ بخوری یا یه غذای آماده از سوپرمارکت برداری، کافی به نظر میرسه.
اما چند ماه بعد، شرایط عوض میشه.
وقتی هیجان اولیه فروکش میکنه و مهاجر وارد فازِ زندگی واقعی میشه، یهجور خلأ حسی–فرهنگی خودش رو نشون میده.
اون موقعه که آدم متوجه میشه چقدر بو، طعم، رنگ و حتی صداهای آشپزخونهی وطن، بخشی از “زیست فرهنگی”ش بوده.
از نگاه انسانشناسی حسی،
غذا فقط یه مادهی مصرفی نیست، بلکه یکی از اصلیترین ابزارهای ما برای تجربهی جهان و تعلق داشتن به یه مکانه.
حافظهی بویایی و چشایی از پایدارترین شکلهای حافظهی انسان هستن.
یعنی یه بو یا مزه میتونه سالها بعد، یه حسِ تعلق یا دلتنگی رو بیدار کنه.
وقتی مهاجرت میکنی، این پیوندهای حسی قطع میشن.
و ذهن به شکل ناخودآگاه، دنبال بازسازیشون از طریق آشپزی یا خوردن غذاهای آشنا میگرده.
از طرف دیگه، از منظر جامعهشناسی فرهنگی مهاجرت،
غذا تبدیل میشه به یه ابزار برای بازتعریف هویت در بافت فرهنگی جدید.
تو محیطی که پر از نشانههای فرهنگی غریبهست،
پختن یه غذای ایرانی، یا گشتن دنبال یه رستوران ایرانی،
درواقع یه کنش فرهنگیه برای “تثبیت خود” در برابر فرهنگی که داره توش حل میشی.
یعنی یه عمل نمادین برای حفظ مرزهای هویتی و یه جور “خودآگاهی از تعلق”.
به بیان دیگه،
وقتی مهاجر بعد از مدتی شروع میکنه به آشپزی ایرانی،
در واقع وارد مرحلهی دوم مهاجرت شده: مرحلهی بازسازی حسی و فرهنگیِ خود.
اون لحظه که سبزی قرمهسبزی رو تفت میدی یا دنبال برنج ایرانی میگردی،
داری یه تکه از جهانِ آشنای خودت رو تو دل جهان ناآشنا بازسازی میکنی.
این علاقهی دوباره به غذاهای وطنی، نه فقط از سر دلتنگی،
بلکه یه واکنش فرهنگی و حسیه به وضعیتِ «میانبودگی» مهاجر؛
بین دو فرهنگ، دو زبان، دو حسِ زمان و مکان.
غذا میشه نقطهی اتکایی برای این بینابودگی و یه راه برای اینکه هنوز بدونی از کجا اومدی، حتی وقتی دیگه اونجا زندگی نمیکنی.
در نهایت، این تغییر رابطه با غذا در مهاجرت، فقط یه عادت روزمره نیست؛ یه نشونهست از فرایند بازتعریف هویت فرهنگی در دل جابهجایی جهانی.
غذا، بهعنوان یکی از ملموسترین شکلهای فرهنگ، اجازه میده آدم تو دل تجربهی ناپایداری، یه حس ثبات پیدا کنه.
وقتی مهاجر یاد میگیره غذای خودش رو در بافت فرهنگی جدید بازتولید کنه، چه توی آشپزخونهی کوچیکش تو اروپا، چه توی یه رستوران ایرانی در کانادا، درواقع داره نوعی “ترجمهی فرهنگی” انجام میده.
یعنی داره خودش و فرهنگش رو به زبان مکان جدید بازگو میکنه، بدون اینکه از ریشههاش جدا شه.
شاید برای همین، بوی برنج دمکشیده تو غربت فقط یه بو نیست؛ یه جور اعلامِ حضور فرهنگیه.
یه راهِ ساده اما عمیق برای گفتنِ اینکه: «من هنوز اینجام، با همهی طعمهام.»
پینوشت دربارهی «میانبودگی» (In-betweenness):
تو مطالعات مهاجرت و انسانشناسی فرهنگی، «میانبودگی» یعنی اون وضعیت خاصی که مهاجر تجربه میکنه وقتی دیگه کاملاً متعلق به «اینجا» نیست،
ولی دیگه «آنجا» هم نیست.
یه حالت بینابینی، که توش آدم نه کاملاً از فرهنگ مبدأ جدا شده، نه هنوز به فرهنگ جدید چسبیده.
یه جور زندگی در «فاصلهی میان دو جهان».
این موقعیت، هم روانیه، هم فرهنگی:
تو ممکنه زبان جدید رو یاد گرفته باشی، ولی هنوز تو ذهنت به فارسی فکر میکنی.
ممکنه تو کشوری جدید کار کنی، ولی هنوز ذائقهت، شوخطبعیت یا حتی بوی خونهت ایرانی باشه.
غذا یکی از مهمترین ابزارهاییه که آدم از طریقش با این میانبودگی کنار میاد.
چون اجازه میده بین این دو جهان، یه پل بزنه.
یه قاشق قرمه سبزی در کشور دیگه، یعنی زندگی کردن درست در همین «میان».
@abitpsycho
❤4