دربارهی کلیسا در هارلم، چاپ پول، سوراخ کلید افقی روی دیوار و شهر مبدأ پنیر گودا.
شهر gouda یا خَودا که محصولات تاریخیاش پنیر و پیپ سفالیست.
شهر gouda یا خَودا که محصولات تاریخیاش پنیر و پیپ سفالیست.
در پاسخ به این سوال که چرا ریشتو کوتاه کردی و سبیل گذاشتی گفتم: حس کردم با مسلمونا اشتباه گرفته میشم!
@abitpsycho
@abitpsycho
آرشام میگوید: pinned ««شهر، عادت، بازگشت شگفتی» ۳۶۲ روز قبل برای اولین بار پامو گذاشتم توی آمستردام. اولین روزها توی آمستردام، همهچیز برام زنده بود. با چشمای کسی که برای اولینبار وارد یه شهر میشه، همهچیز معنای خاصی داشت. اگرچه قرار بود اینجا حداقل برای مدتی به خونهام تبدیل…»
نمیدونم!
شاید باید جواب بدم ماشالله!
یه همکاری دارم در مواقع رندوم، پیامهای رندومی رو میده به گوگل ترنسلیت و به فارسی ترجمه میکنه برام میفرسته!
@abitpsycho
شاید باید جواب بدم ماشالله!
یه همکاری دارم در مواقع رندوم، پیامهای رندومی رو میده به گوگل ترنسلیت و به فارسی ترجمه میکنه برام میفرسته!
@abitpsycho
آدم واقعاً گاهی به خودش میاد و میبینه که داره کاسه کاسه گه میخوره!
هنوز باورم نمیشه درمورد بحث خودمونی که دوست داری توی Miro کار کنی یا نه؟
گفتم: نه، محصولشون چیزی نیست که دلم بخواد روش کار کنم و ساختار تیم و پروسههاشونم مورد علاقهام نیست!
وا!
@abitpsycho
هنوز باورم نمیشه درمورد بحث خودمونی که دوست داری توی Miro کار کنی یا نه؟
گفتم: نه، محصولشون چیزی نیست که دلم بخواد روش کار کنم و ساختار تیم و پروسههاشونم مورد علاقهام نیست!
وا!
@abitpsycho
آرشام میگوید:
خب من الان فهمیدم تا 30 روز آینده 17.5 روز مرخصی دارم که نمیدونم چکارش کنم. @abitpsycho
من گفتم این زیاده ها...اشتباه شده بود. 11.5 روزه
متاسفانه اصلاحش کردن.
متاسفانه اصلاحش کردن.
امروز صبح از خواب بیدار شدم و حس کردم وظیفه دارم که در یک مجمع عمومی اعلام کنم بنظرم آهنک Autumn day از Olafur Arnalds و آهنگ on the Nature of Day Light از Max Richter شباهت زیادی دارند و اگر فکر کردید غیر از اینه، از دقیقه 1:40 آهنگ دوم رو گوش بدید.
@abitpsycho
@abitpsycho
❤1
Autumn Day
Ólafur Arnalds
میشه بارها این آهنگو گوش داد و هربار باهاش مرد...
@abitpsycho
@abitpsycho
ماهی خام با پیاز یا قرمه سبزی با سبزی خشکی که مادر در چمدانت گذاشته بود - جایی همین "میان"
یه نکتهی جالب تو تجربهی مهاجرت اینه که رابطهی آدم با غذا به مرور زمان تغییر میکنه.
اوایل، برای خیلیا غذا فقط یه نیاز روزمرهست.
آدم هنوز تو فازِ «تطبیق» و «بقا»ست و دنبال خونه، کار، زبان، مسیرها…
همهچی جدیده، و غذا بیشتر یه مسئلهی کارکردیه: چیزی بخورم که سیر شم و برم دنبال بقیهی کارا.
همین که یه ساندویچ بخوری یا یه غذای آماده از سوپرمارکت برداری، کافی به نظر میرسه.
اما چند ماه بعد، شرایط عوض میشه.
وقتی هیجان اولیه فروکش میکنه و مهاجر وارد فازِ زندگی واقعی میشه، یهجور خلأ حسی–فرهنگی خودش رو نشون میده.
اون موقعه که آدم متوجه میشه چقدر بو، طعم، رنگ و حتی صداهای آشپزخونهی وطن، بخشی از “زیست فرهنگی”ش بوده.
از نگاه انسانشناسی حسی،
غذا فقط یه مادهی مصرفی نیست، بلکه یکی از اصلیترین ابزارهای ما برای تجربهی جهان و تعلق داشتن به یه مکانه.
حافظهی بویایی و چشایی از پایدارترین شکلهای حافظهی انسان هستن.
یعنی یه بو یا مزه میتونه سالها بعد، یه حسِ تعلق یا دلتنگی رو بیدار کنه.
وقتی مهاجرت میکنی، این پیوندهای حسی قطع میشن.
و ذهن به شکل ناخودآگاه، دنبال بازسازیشون از طریق آشپزی یا خوردن غذاهای آشنا میگرده.
از طرف دیگه، از منظر جامعهشناسی فرهنگی مهاجرت،
غذا تبدیل میشه به یه ابزار برای بازتعریف هویت در بافت فرهنگی جدید.
تو محیطی که پر از نشانههای فرهنگی غریبهست،
پختن یه غذای ایرانی، یا گشتن دنبال یه رستوران ایرانی،
درواقع یه کنش فرهنگیه برای “تثبیت خود” در برابر فرهنگی که داره توش حل میشی.
یعنی یه عمل نمادین برای حفظ مرزهای هویتی و یه جور “خودآگاهی از تعلق”.
به بیان دیگه،
وقتی مهاجر بعد از مدتی شروع میکنه به آشپزی ایرانی،
در واقع وارد مرحلهی دوم مهاجرت شده: مرحلهی بازسازی حسی و فرهنگیِ خود.
اون لحظه که سبزی قرمهسبزی رو تفت میدی یا دنبال برنج ایرانی میگردی،
داری یه تکه از جهانِ آشنای خودت رو تو دل جهان ناآشنا بازسازی میکنی.
این علاقهی دوباره به غذاهای وطنی، نه فقط از سر دلتنگی،
بلکه یه واکنش فرهنگی و حسیه به وضعیتِ «میانبودگی» مهاجر؛
بین دو فرهنگ، دو زبان، دو حسِ زمان و مکان.
غذا میشه نقطهی اتکایی برای این بینابودگی و یه راه برای اینکه هنوز بدونی از کجا اومدی، حتی وقتی دیگه اونجا زندگی نمیکنی.
در نهایت، این تغییر رابطه با غذا در مهاجرت، فقط یه عادت روزمره نیست؛ یه نشونهست از فرایند بازتعریف هویت فرهنگی در دل جابهجایی جهانی.
غذا، بهعنوان یکی از ملموسترین شکلهای فرهنگ، اجازه میده آدم تو دل تجربهی ناپایداری، یه حس ثبات پیدا کنه.
وقتی مهاجر یاد میگیره غذای خودش رو در بافت فرهنگی جدید بازتولید کنه، چه توی آشپزخونهی کوچیکش تو اروپا، چه توی یه رستوران ایرانی در کانادا، درواقع داره نوعی “ترجمهی فرهنگی” انجام میده.
یعنی داره خودش و فرهنگش رو به زبان مکان جدید بازگو میکنه، بدون اینکه از ریشههاش جدا شه.
شاید برای همین، بوی برنج دمکشیده تو غربت فقط یه بو نیست؛ یه جور اعلامِ حضور فرهنگیه.
یه راهِ ساده اما عمیق برای گفتنِ اینکه: «من هنوز اینجام، با همهی طعمهام.»
پینوشت دربارهی «میانبودگی» (In-betweenness):
تو مطالعات مهاجرت و انسانشناسی فرهنگی، «میانبودگی» یعنی اون وضعیت خاصی که مهاجر تجربه میکنه وقتی دیگه کاملاً متعلق به «اینجا» نیست،
ولی دیگه «آنجا» هم نیست.
یه حالت بینابینی، که توش آدم نه کاملاً از فرهنگ مبدأ جدا شده، نه هنوز به فرهنگ جدید چسبیده.
یه جور زندگی در «فاصلهی میان دو جهان».
این موقعیت، هم روانیه، هم فرهنگی:
تو ممکنه زبان جدید رو یاد گرفته باشی، ولی هنوز تو ذهنت به فارسی فکر میکنی.
ممکنه تو کشوری جدید کار کنی، ولی هنوز ذائقهت، شوخطبعیت یا حتی بوی خونهت ایرانی باشه.
غذا یکی از مهمترین ابزارهاییه که آدم از طریقش با این میانبودگی کنار میاد.
چون اجازه میده بین این دو جهان، یه پل بزنه.
یه قاشق قرمه سبزی در کشور دیگه، یعنی زندگی کردن درست در همین «میان».
@abitpsycho
یه نکتهی جالب تو تجربهی مهاجرت اینه که رابطهی آدم با غذا به مرور زمان تغییر میکنه.
اوایل، برای خیلیا غذا فقط یه نیاز روزمرهست.
آدم هنوز تو فازِ «تطبیق» و «بقا»ست و دنبال خونه، کار، زبان، مسیرها…
همهچی جدیده، و غذا بیشتر یه مسئلهی کارکردیه: چیزی بخورم که سیر شم و برم دنبال بقیهی کارا.
همین که یه ساندویچ بخوری یا یه غذای آماده از سوپرمارکت برداری، کافی به نظر میرسه.
اما چند ماه بعد، شرایط عوض میشه.
وقتی هیجان اولیه فروکش میکنه و مهاجر وارد فازِ زندگی واقعی میشه، یهجور خلأ حسی–فرهنگی خودش رو نشون میده.
اون موقعه که آدم متوجه میشه چقدر بو، طعم، رنگ و حتی صداهای آشپزخونهی وطن، بخشی از “زیست فرهنگی”ش بوده.
از نگاه انسانشناسی حسی،
غذا فقط یه مادهی مصرفی نیست، بلکه یکی از اصلیترین ابزارهای ما برای تجربهی جهان و تعلق داشتن به یه مکانه.
حافظهی بویایی و چشایی از پایدارترین شکلهای حافظهی انسان هستن.
یعنی یه بو یا مزه میتونه سالها بعد، یه حسِ تعلق یا دلتنگی رو بیدار کنه.
وقتی مهاجرت میکنی، این پیوندهای حسی قطع میشن.
و ذهن به شکل ناخودآگاه، دنبال بازسازیشون از طریق آشپزی یا خوردن غذاهای آشنا میگرده.
از طرف دیگه، از منظر جامعهشناسی فرهنگی مهاجرت،
غذا تبدیل میشه به یه ابزار برای بازتعریف هویت در بافت فرهنگی جدید.
تو محیطی که پر از نشانههای فرهنگی غریبهست،
پختن یه غذای ایرانی، یا گشتن دنبال یه رستوران ایرانی،
درواقع یه کنش فرهنگیه برای “تثبیت خود” در برابر فرهنگی که داره توش حل میشی.
یعنی یه عمل نمادین برای حفظ مرزهای هویتی و یه جور “خودآگاهی از تعلق”.
به بیان دیگه،
وقتی مهاجر بعد از مدتی شروع میکنه به آشپزی ایرانی،
در واقع وارد مرحلهی دوم مهاجرت شده: مرحلهی بازسازی حسی و فرهنگیِ خود.
اون لحظه که سبزی قرمهسبزی رو تفت میدی یا دنبال برنج ایرانی میگردی،
داری یه تکه از جهانِ آشنای خودت رو تو دل جهان ناآشنا بازسازی میکنی.
این علاقهی دوباره به غذاهای وطنی، نه فقط از سر دلتنگی،
بلکه یه واکنش فرهنگی و حسیه به وضعیتِ «میانبودگی» مهاجر؛
بین دو فرهنگ، دو زبان، دو حسِ زمان و مکان.
غذا میشه نقطهی اتکایی برای این بینابودگی و یه راه برای اینکه هنوز بدونی از کجا اومدی، حتی وقتی دیگه اونجا زندگی نمیکنی.
در نهایت، این تغییر رابطه با غذا در مهاجرت، فقط یه عادت روزمره نیست؛ یه نشونهست از فرایند بازتعریف هویت فرهنگی در دل جابهجایی جهانی.
غذا، بهعنوان یکی از ملموسترین شکلهای فرهنگ، اجازه میده آدم تو دل تجربهی ناپایداری، یه حس ثبات پیدا کنه.
وقتی مهاجر یاد میگیره غذای خودش رو در بافت فرهنگی جدید بازتولید کنه، چه توی آشپزخونهی کوچیکش تو اروپا، چه توی یه رستوران ایرانی در کانادا، درواقع داره نوعی “ترجمهی فرهنگی” انجام میده.
یعنی داره خودش و فرهنگش رو به زبان مکان جدید بازگو میکنه، بدون اینکه از ریشههاش جدا شه.
شاید برای همین، بوی برنج دمکشیده تو غربت فقط یه بو نیست؛ یه جور اعلامِ حضور فرهنگیه.
یه راهِ ساده اما عمیق برای گفتنِ اینکه: «من هنوز اینجام، با همهی طعمهام.»
پینوشت دربارهی «میانبودگی» (In-betweenness):
تو مطالعات مهاجرت و انسانشناسی فرهنگی، «میانبودگی» یعنی اون وضعیت خاصی که مهاجر تجربه میکنه وقتی دیگه کاملاً متعلق به «اینجا» نیست،
ولی دیگه «آنجا» هم نیست.
یه حالت بینابینی، که توش آدم نه کاملاً از فرهنگ مبدأ جدا شده، نه هنوز به فرهنگ جدید چسبیده.
یه جور زندگی در «فاصلهی میان دو جهان».
این موقعیت، هم روانیه، هم فرهنگی:
تو ممکنه زبان جدید رو یاد گرفته باشی، ولی هنوز تو ذهنت به فارسی فکر میکنی.
ممکنه تو کشوری جدید کار کنی، ولی هنوز ذائقهت، شوخطبعیت یا حتی بوی خونهت ایرانی باشه.
غذا یکی از مهمترین ابزارهاییه که آدم از طریقش با این میانبودگی کنار میاد.
چون اجازه میده بین این دو جهان، یه پل بزنه.
یه قاشق قرمه سبزی در کشور دیگه، یعنی زندگی کردن درست در همین «میان».
@abitpsycho
❤4
دربارهی درب تاکسی که کوبیدمش یا Being polite
گاهی فکر میکنم تمام چیزی که از خودم مانده، همین تفاوت لحن است؛ اینکه وقتی به زبان دومم حرف میزنم، آدم دیگری میشوم، آرامتر، نرمتر، خندانتر، انگار آن خشم که سالها در فارسی تهنشین شده بود، در آن زبان راهی برای بیرون آمدن ندارد، یا شاید هنوز راهش را یاد نگرفته. در فارسی، کلمههایم از جایی دور میآیند، از پشت سالها خستگی، ترس، بقا، از پشت کلاسهای مدرسه که معلمی درشان داد زد و گفت نمیفهمی، از پشت صفهایی که درشان حق با هیچکس نبود، از پشت تاکسیای که درش را محکم کوبیدم تا صدای بسته شدنش شاید کرایهی دولاپهنا را جبران کند.
در زبان دوم هنوز، هیچکدام از این صحنهها وجود ندارد. واژهها بیخاطرهاند، بیریشه، مثل کاغذ سفیدی که هنوز لکهی جوهر را ندیده، و من وقتی به آن زبان حرف میزنم، حس میکنم از گذشتهی خودم فاصله گرفتهام، از تمام آن خستگی و اضطرابِ ناخواستهای که در فارسی من جا خوش کرده بود. در زبان دوم، انگار با خودم مهربانترم، چون هنوز آن زبان من را نشناخته، چون در آن زبان هیچ پلیس، هیچ کارمند حراست، هیچ تهدیدی از گوشهی جمله بیرون نمیجهد، چون هیچ واژهای از خون یا از فریاد بوی نمیگیرد.
در فارسی اما، کلمهها سنگیناند؛ هر «نه» بوی خطر دارد، هر «باشه» بوی تسلیم، و هر «میفهمی؟» یادآور سکوتیست که روزی از سر ترس کردهای. فارسی زبانِ خانه است، اما خانهای که دیوارهایش بارها لرزیده و هنوز هم از درزهایش بوی ناامنی بیرون میآید. برای همین در فارسی، تند حرف میزنم، بیحوصله میشوم، عصبانیام، و گاهی حتی در لحظهای که باید لبخند بزنم، جملهای نیشدار و پرکنایه را در پس آن لبخند پنهان میکنم؛ خیابانی که بسته شد، دختری که کشته شد، رفیقی که مرد، دوستی که رفت و یا شعاری که روی دیوار نوشته بودند و فردا پاکش کردند، و مردمی که با ترس و امید در هم ریخته بودند و باز هم سر کارشان برگشتند.
در زبان دوم، هیچکدام از اینها وجود ندارد. هنوز کسی در آن زبان مرا دعوا نکرده، کسی را در آن زبان نبردهاند، هیچ واژهای یادآور کسی نیست، هیچ جملهای بوی دود ندارد. برای همین من در آن زبان مؤدبترم، چون ترسی ندارم. یا شاید درستتر این باشد که ترسم شکل دیگری دارد، ترس از اشتباه گفتن، از اشتباه تلفظ کردن، از خندیدن به چیزی که نباید. و همین ترس کوچک و بیضرر، تبدیل میشود به نوعی احتیاطِ انسانی که به نظر دیگران ادب میآید.
اما تهِ دلم میدانم این مهربانی و خونسردی، حاصلِ ناآشنایی است، نه فضیلت. چون اگر سالها در همان زبان بمانم، اگر روزی کسی در آن زبان سرم داد بزند، اگر در خیابانی به همان زبان اسم آزادی را فریاد بزنم و پاسخ نشنوم، اگر دل شکسته شوم، آن وقت آن زبان هم سنگین میشود، واژههایش هم بوی درد میگیرند، و من دوباره همان آدم سابق میشوم، با همان خشمِ ریز و قدیمی که در رگهام جریان دارد و با هیچ ترجمهای پاک نمیشود.
فعلاً اما، تا وقتی گذشتهام از مرزها عبور نکرده، تا وقتی فارسیِ زخمیام هنوز در خواب مانده، من در زبان دومم خوشاخلاقترم. نه چون آدم بهتری شدهام، بلکه چون هنوز آنجا زخمی ندارم، چون هنوز آن زبان، مرا نشکسته است.
فعلاً در زبان دومم خوشاخلاقترم.
نه چون بهتر شدهام،
چون هنوز گذشتهام آنجا نرسیده.
@abitpsycho
گاهی فکر میکنم تمام چیزی که از خودم مانده، همین تفاوت لحن است؛ اینکه وقتی به زبان دومم حرف میزنم، آدم دیگری میشوم، آرامتر، نرمتر، خندانتر، انگار آن خشم که سالها در فارسی تهنشین شده بود، در آن زبان راهی برای بیرون آمدن ندارد، یا شاید هنوز راهش را یاد نگرفته. در فارسی، کلمههایم از جایی دور میآیند، از پشت سالها خستگی، ترس، بقا، از پشت کلاسهای مدرسه که معلمی درشان داد زد و گفت نمیفهمی، از پشت صفهایی که درشان حق با هیچکس نبود، از پشت تاکسیای که درش را محکم کوبیدم تا صدای بسته شدنش شاید کرایهی دولاپهنا را جبران کند.
در زبان دوم هنوز، هیچکدام از این صحنهها وجود ندارد. واژهها بیخاطرهاند، بیریشه، مثل کاغذ سفیدی که هنوز لکهی جوهر را ندیده، و من وقتی به آن زبان حرف میزنم، حس میکنم از گذشتهی خودم فاصله گرفتهام، از تمام آن خستگی و اضطرابِ ناخواستهای که در فارسی من جا خوش کرده بود. در زبان دوم، انگار با خودم مهربانترم، چون هنوز آن زبان من را نشناخته، چون در آن زبان هیچ پلیس، هیچ کارمند حراست، هیچ تهدیدی از گوشهی جمله بیرون نمیجهد، چون هیچ واژهای از خون یا از فریاد بوی نمیگیرد.
در فارسی اما، کلمهها سنگیناند؛ هر «نه» بوی خطر دارد، هر «باشه» بوی تسلیم، و هر «میفهمی؟» یادآور سکوتیست که روزی از سر ترس کردهای. فارسی زبانِ خانه است، اما خانهای که دیوارهایش بارها لرزیده و هنوز هم از درزهایش بوی ناامنی بیرون میآید. برای همین در فارسی، تند حرف میزنم، بیحوصله میشوم، عصبانیام، و گاهی حتی در لحظهای که باید لبخند بزنم، جملهای نیشدار و پرکنایه را در پس آن لبخند پنهان میکنم؛ خیابانی که بسته شد، دختری که کشته شد، رفیقی که مرد، دوستی که رفت و یا شعاری که روی دیوار نوشته بودند و فردا پاکش کردند، و مردمی که با ترس و امید در هم ریخته بودند و باز هم سر کارشان برگشتند.
در زبان دوم، هیچکدام از اینها وجود ندارد. هنوز کسی در آن زبان مرا دعوا نکرده، کسی را در آن زبان نبردهاند، هیچ واژهای یادآور کسی نیست، هیچ جملهای بوی دود ندارد. برای همین من در آن زبان مؤدبترم، چون ترسی ندارم. یا شاید درستتر این باشد که ترسم شکل دیگری دارد، ترس از اشتباه گفتن، از اشتباه تلفظ کردن، از خندیدن به چیزی که نباید. و همین ترس کوچک و بیضرر، تبدیل میشود به نوعی احتیاطِ انسانی که به نظر دیگران ادب میآید.
اما تهِ دلم میدانم این مهربانی و خونسردی، حاصلِ ناآشنایی است، نه فضیلت. چون اگر سالها در همان زبان بمانم، اگر روزی کسی در آن زبان سرم داد بزند، اگر در خیابانی به همان زبان اسم آزادی را فریاد بزنم و پاسخ نشنوم، اگر دل شکسته شوم، آن وقت آن زبان هم سنگین میشود، واژههایش هم بوی درد میگیرند، و من دوباره همان آدم سابق میشوم، با همان خشمِ ریز و قدیمی که در رگهام جریان دارد و با هیچ ترجمهای پاک نمیشود.
فعلاً اما، تا وقتی گذشتهام از مرزها عبور نکرده، تا وقتی فارسیِ زخمیام هنوز در خواب مانده، من در زبان دومم خوشاخلاقترم. نه چون آدم بهتری شدهام، بلکه چون هنوز آنجا زخمی ندارم، چون هنوز آن زبان، مرا نشکسته است.
فعلاً در زبان دومم خوشاخلاقترم.
نه چون بهتر شدهام،
چون هنوز گذشتهام آنجا نرسیده.
@abitpsycho
❤5👏1
هالووین در باغی در ساوجبلاغ یا زندانی به وسعت یک کشور
اگر این روزها استوریهای دوستانتان پر شده از کدو حلوایی و لباس جادوگر، صحبت از یک جشن یا مهمانی نیست که تلاشیست برای دیده شدن. نه دیده شدن توسط شما، که در ادراک فرد از دیدگاه جهان.
هالووین در ایران فقط یک جشن نیست. یک نشانه است.
نشونهی جامعهای که در جهان زندگی نمیکنه، اما جهان رو هر لحظه توی صفحهی گوشیش میبینه.
جایی که تجربهی واقعی جهان، با «تصویر» جهان جابهجا شده.
ژان بودریار توضیح میده:
ما دیگه با «واقعیت» سروکار نداریم، با نسخههای بازتولیدشدهای از اون مواجهیم.
جوان ایرانیای که برای جشن هالووین لباس خونآلود میپوشه، یا برای یه برگر وارداتی از مکدونالد دوبی ۱۵ میلیون تومن میده، در واقع داره در نمایشِ واقعیت شرکت میکنه، نه در خود واقعیت.
او نمیخواهد مکدونالد بخورد؛ میخواهد تجربهی جهانیِ خوردن مکدونالد را «وانمایی» کند.
چیزی شبیه تماشای جهان از پشت شیشه، و برای لحظهای، دست کشیدن روی تصویر آن به این امید که شاید جهان دست ما را هم ببیند.
زندگی در کلانشهرهای ایران هم این حس وانمایی را تشدید میکند.
ما در فضایی زندگی میکنیم که به ظاهر مدرن است. برجها، مراکز خرید، کافهها و ...
اما معناهایش هنوز سنتی، متناقض و ناپایدارند و انگار هیچ اتصالی به دیگر شهرای جهان که همین شکل و شمایل را دارند، ندارد.
در این میان، جشنهایی مثل هالووین به فرصتی تبدیل میشوند برای ساختنِ هویتی تازه و موقت؛ یک جور تمرینِ فردیت در دل جمع.
فردیت یعنی توانایی اندیشیدن به خود، و خروج از قیمومت فکری دیگران؛ یعنی خودمختاری عقلانی.
اما در جامعهی امروز ما، فردیت اغلب نه از عقلانیت، که از مصرفگرایی و تمایز بیرونی میآید.
ما «متفاوت بودن» را نه از راه اندیشه، بلکه از راه پوشیدنِ لباسی غیرعادی، یا تقلید از جشن مسیحی (یا درواقع سلتیک) جستوجو میکنیم که بگوییم من از جامعه اطرافم نیستم که متعلق به جهان خارج از اینجا هستم.
در واقع، هالووین در ایران، ترکیبیست از دو وضعیت:
یکی، جایی که واقعیت با تصویرش اشتباه گرفته میشود،
و دیگری بحران فردیت، جایی که آزادی به جای خودمختاری، به نمایش و مصرف تبدیل میشود.
و شاید همینجا باید کمی مکث کرد:
شاید مسئله، تقلید از غرب نیست، بلکه میلِ به دیدهشدن در جهانی است که ما را نمیبیند.
میلِ به تجربهی مشترک، حتی اگر تنها راهش، خریدنِ یک برگر تازه رسیده از دوبی یا پوشیدنِ لباس خونآلود در یک مهمانی در باغی اطراف شهریار یا نوشیدن پامکین لاته در کافهی شمال شهر باشد.
@abitpsycho
اگر این روزها استوریهای دوستانتان پر شده از کدو حلوایی و لباس جادوگر، صحبت از یک جشن یا مهمانی نیست که تلاشیست برای دیده شدن. نه دیده شدن توسط شما، که در ادراک فرد از دیدگاه جهان.
هالووین در ایران فقط یک جشن نیست. یک نشانه است.
نشونهی جامعهای که در جهان زندگی نمیکنه، اما جهان رو هر لحظه توی صفحهی گوشیش میبینه.
جایی که تجربهی واقعی جهان، با «تصویر» جهان جابهجا شده.
ژان بودریار توضیح میده:
ما دیگه با «واقعیت» سروکار نداریم، با نسخههای بازتولیدشدهای از اون مواجهیم.
جوان ایرانیای که برای جشن هالووین لباس خونآلود میپوشه، یا برای یه برگر وارداتی از مکدونالد دوبی ۱۵ میلیون تومن میده، در واقع داره در نمایشِ واقعیت شرکت میکنه، نه در خود واقعیت.
او نمیخواهد مکدونالد بخورد؛ میخواهد تجربهی جهانیِ خوردن مکدونالد را «وانمایی» کند.
چیزی شبیه تماشای جهان از پشت شیشه، و برای لحظهای، دست کشیدن روی تصویر آن به این امید که شاید جهان دست ما را هم ببیند.
زندگی در کلانشهرهای ایران هم این حس وانمایی را تشدید میکند.
ما در فضایی زندگی میکنیم که به ظاهر مدرن است. برجها، مراکز خرید، کافهها و ...
اما معناهایش هنوز سنتی، متناقض و ناپایدارند و انگار هیچ اتصالی به دیگر شهرای جهان که همین شکل و شمایل را دارند، ندارد.
در این میان، جشنهایی مثل هالووین به فرصتی تبدیل میشوند برای ساختنِ هویتی تازه و موقت؛ یک جور تمرینِ فردیت در دل جمع.
فردیت یعنی توانایی اندیشیدن به خود، و خروج از قیمومت فکری دیگران؛ یعنی خودمختاری عقلانی.
اما در جامعهی امروز ما، فردیت اغلب نه از عقلانیت، که از مصرفگرایی و تمایز بیرونی میآید.
ما «متفاوت بودن» را نه از راه اندیشه، بلکه از راه پوشیدنِ لباسی غیرعادی، یا تقلید از جشن مسیحی (یا درواقع سلتیک) جستوجو میکنیم که بگوییم من از جامعه اطرافم نیستم که متعلق به جهان خارج از اینجا هستم.
در واقع، هالووین در ایران، ترکیبیست از دو وضعیت:
یکی، جایی که واقعیت با تصویرش اشتباه گرفته میشود،
و دیگری بحران فردیت، جایی که آزادی به جای خودمختاری، به نمایش و مصرف تبدیل میشود.
و شاید همینجا باید کمی مکث کرد:
شاید مسئله، تقلید از غرب نیست، بلکه میلِ به دیدهشدن در جهانی است که ما را نمیبیند.
میلِ به تجربهی مشترک، حتی اگر تنها راهش، خریدنِ یک برگر تازه رسیده از دوبی یا پوشیدنِ لباس خونآلود در یک مهمانی در باغی اطراف شهریار یا نوشیدن پامکین لاته در کافهی شمال شهر باشد.
@abitpsycho
❤3
Time
✖️ Danny Asadi (@XmusicX)
این آهنگ رو پخش کنید، یه تایمر بذارید و سعی کنید ۳۰ ثانیه رو بشمارید و چشماتونو باز کنید و تایمر رو نگاه کنید.
یه بارم بدون آهنگ این کار رو کنید و تفاوت درکتون از زمان رو ببینید.
بعد از من تشکر کنید که باعث شدم به دقیقه یک هیچ چیز فکر نکنید.
یه بارم بدون آهنگ این کار رو کنید و تفاوت درکتون از زمان رو ببینید.
بعد از من تشکر کنید که باعث شدم به دقیقه یک هیچ چیز فکر نکنید.
🔥2👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شاهکاری که امروز خلق کردم:
و خیر. این فیلم رو هنوز ندیدم و تا امروز این اهنگ رو کامل نشنیده بودم.
و خیر. این فیلم رو هنوز ندیدم و تا امروز این اهنگ رو کامل نشنیده بودم.
1🔥1🥰1
امروز برای این که ثابت کنم کت تن کیه، Pavel Durov رو میوت کردم.
@abitpsycho
@abitpsycho