آرشام می‌گوید: – Telegram
آرشام می‌گوید:
285 subscribers
381 photos
69 videos
6 files
29 links
مستی بهانه کردم و چندان گریستم...تا کس نداندم که
گرفتار چیستم...
@arsham76

ناشناس:
https://news.1rj.ru/str/BiChatBot?start=sc-6a4df3052e

توییتر:
Sad_Rend
Download Telegram
باید برم تراپی.
فیزیوتراپی.

@abitpsycho
ماهی خام با پیاز یا قرمه سبزی با سبزی خشکی که مادر در چمدانت گذاشته بود - جایی همین "میان"

یه نکته‌ی جالب تو تجربه‌ی مهاجرت اینه که رابطه‌ی آدم با غذا به مرور زمان تغییر می‌کنه.
اوایل، برای خیلیا غذا فقط یه نیاز روزمره‌ست.
آدم هنوز تو فازِ «تطبیق» و «بقا»ست و دنبال خونه، کار، زبان، مسیرها…
همه‌چی جدیده، و غذا بیشتر یه مسئله‌ی کارکردیه: چیزی بخورم که سیر شم و برم دنبال بقیه‌ی کارا.
همین که یه ساندویچ بخوری یا یه غذای آماده از سوپرمارکت برداری، کافی به نظر می‌رسه.

اما چند ماه بعد، شرایط عوض می‌شه.
وقتی هیجان اولیه فروکش می‌کنه و مهاجر وارد فازِ زندگی واقعی می‌شه، یه‌جور خلأ حسی–فرهنگی خودش رو نشون می‌ده.
اون موقعه که آدم متوجه می‌شه چقدر بو، طعم، رنگ و حتی صداهای آشپزخونه‌ی وطن، بخشی از “زیست فرهنگی”ش بوده.

از نگاه انسان‌شناسی حسی،
غذا فقط یه ماده‌ی مصرفی نیست، بلکه یکی از اصلی‌ترین ابزارهای ما برای تجربه‌ی جهان و تعلق داشتن به یه مکانه.
حافظه‌ی بویایی و چشایی از پایدارترین شکل‌های حافظه‌ی انسان هستن.
یعنی یه بو یا مزه می‌تونه سال‌ها بعد، یه حسِ تعلق یا دلتنگی رو بیدار کنه.
وقتی مهاجرت می‌کنی، این پیوندهای حسی قطع می‌شن.
و ذهن به شکل ناخودآگاه، دنبال بازسازی‌شون از طریق آشپزی یا خوردن غذاهای آشنا می‌گرده.

از طرف دیگه، از منظر جامعه‌شناسی فرهنگی مهاجرت،
غذا تبدیل می‌شه به یه ابزار برای بازتعریف هویت در بافت فرهنگی جدید.
تو محیطی که پر از نشانه‌های فرهنگی غریبه‌ست،
پختن یه غذای ایرانی، یا گشتن دنبال یه رستوران ایرانی،
درواقع یه کنش فرهنگیه برای “تثبیت خود” در برابر فرهنگی که داره توش حل می‌شی.
یعنی یه عمل نمادین برای حفظ مرزهای هویتی و یه جور “خودآگاهی از تعلق”.

به بیان دیگه،
وقتی مهاجر بعد از مدتی شروع می‌کنه به آشپزی ایرانی،
در واقع وارد مرحله‌ی دوم مهاجرت شده: مرحله‌ی بازسازی حسی و فرهنگیِ خود.

اون لحظه که سبزی قرمه‌سبزی رو تفت می‌دی یا دنبال برنج ایرانی می‌گردی،
داری یه تکه از جهانِ آشنای خودت رو تو دل جهان ناآشنا بازسازی می‌کنی.

این علاقه‌ی دوباره به غذاهای وطنی، نه فقط از سر دلتنگی،
بلکه یه واکنش فرهنگی و حسیه به وضعیتِ «میان‌بودگی» مهاجر؛
بین دو فرهنگ، دو زبان، دو حسِ زمان و مکان.
غذا می‌شه نقطه‌ی اتکایی برای این بینابودگی و یه راه برای این‌که هنوز بدونی از کجا اومدی، حتی وقتی دیگه اون‌جا زندگی نمی‌کنی.

در نهایت، این تغییر رابطه با غذا در مهاجرت، فقط یه عادت روزمره نیست؛ یه نشونه‌ست از فرایند بازتعریف هویت فرهنگی در دل جابه‌جایی جهانی.

غذا، به‌عنوان یکی از ملموس‌ترین شکل‌های فرهنگ، اجازه می‌ده آدم تو دل تجربه‌ی ناپایداری، یه حس ثبات پیدا کنه.

وقتی مهاجر یاد می‌گیره غذای خودش رو در بافت فرهنگی جدید بازتولید کنه، چه توی آشپزخونه‌ی کوچیکش تو اروپا، چه توی یه رستوران ایرانی در کانادا، درواقع داره نوعی “ترجمه‌ی فرهنگی” انجام می‌ده.
یعنی داره خودش و فرهنگش رو به زبان مکان جدید بازگو می‌کنه، بدون این‌که از ریشه‌هاش جدا شه.
شاید برای همین، بوی برنج دم‌کشیده تو غربت فقط یه بو نیست؛ یه جور اعلامِ حضور فرهنگیه.
یه راهِ ساده اما عمیق برای گفتنِ این‌که: «من هنوز این‌جام، با همه‌ی طعم‌هام.»



پی‌نوشت درباره‌ی «میان‌بودگی» (In-betweenness):
تو مطالعات مهاجرت و انسان‌شناسی فرهنگی، «میان‌بودگی» یعنی اون وضعیت خاصی که مهاجر تجربه می‌کنه وقتی دیگه کاملاً متعلق به «اینجا» نیست،
ولی دیگه «آنجا» هم نیست.
یه حالت بینابینی، که توش آدم نه کاملاً از فرهنگ مبدأ جدا شده، نه هنوز به فرهنگ جدید چسبیده.
یه جور زندگی در «فاصله‌ی میان دو جهان».

این موقعیت، هم روانیه، هم فرهنگی:
تو ممکنه زبان جدید رو یاد گرفته باشی، ولی هنوز تو ذهنت به فارسی فکر می‌کنی.
ممکنه تو کشوری جدید کار کنی، ولی هنوز ذائقه‌ت، شوخ‌طبعی‌ت یا حتی بوی خونه‌ت ایرانی باشه.
غذا یکی از مهم‌ترین ابزارهاییه که آدم از طریقش با این میان‌بودگی کنار میاد.

چون اجازه می‌ده بین این دو جهان، یه پل بزنه.
یه قاشق قرمه‌ سبزی در کشور دیگه، یعنی زندگی کردن درست در همین «میان».

@abitpsycho
4
درباره‌ی درب تاکسی که کوبیدمش یا Being polite

گاهی فکر می‌کنم تمام چیزی که از خودم مانده، همین تفاوت لحن است؛ اینکه وقتی به زبان دومم حرف می‌زنم، آدم دیگری می‌شوم، آرام‌تر، نرم‌تر، خندان‌تر، انگار آن خشم که سال‌ها در فارسی ته‌نشین شده بود، در آن زبان راهی برای بیرون آمدن ندارد، یا شاید هنوز راهش را یاد نگرفته. در فارسی، کلمه‌هایم از جایی دور می‌آیند، از پشت سال‌ها خستگی، ترس، بقا، از پشت کلاس‌های مدرسه که معلمی درشان داد زد و گفت نمی‌فهمی، از پشت صف‌هایی که درشان حق با هیچ‌کس نبود، از پشت تاکسی‌ای که درش را محکم کوبیدم تا صدای بسته شدنش شاید کرایه‌ی دولاپهنا را جبران کند.

در زبان دوم هنوز، هیچ‌کدام از این صحنه‌ها وجود ندارد. واژه‌ها بی‌خاطره‌اند، بی‌ریشه، مثل کاغذ سفیدی که هنوز لکه‌ی جوهر را ندیده، و من وقتی به آن زبان حرف می‌زنم، حس می‌کنم از گذشته‌ی خودم فاصله گرفته‌ام، از تمام آن خستگی و اضطرابِ ناخواسته‌ای که در فارسی من جا خوش کرده بود. در زبان دوم، انگار با خودم مهربان‌ترم، چون هنوز آن زبان من را نشناخته، چون در آن زبان هیچ پلیس، هیچ کارمند حراست، هیچ تهدیدی از گوشه‌ی جمله بیرون نمی‌جهد، چون هیچ واژه‌ای از خون یا از فریاد بوی نمی‌گیرد.

در فارسی اما، کلمه‌ها سنگین‌اند؛ هر «نه» بوی خطر دارد، هر «باشه» بوی تسلیم، و هر «می‌فهمی؟» یادآور سکوتی‌ست که روزی از سر ترس کرده‌ای. فارسی زبانِ خانه است، اما خانه‌ای که دیوارهایش بارها لرزیده و هنوز هم از درزهایش بوی ناامنی بیرون می‌آید. برای همین در فارسی، تند حرف می‌زنم، بی‌حوصله می‌شوم، عصبانی‌ام، و گاهی حتی در لحظه‌ای که باید لبخند بزنم، جمله‌ای نیش‌دار و پرکنایه را در پس آن لبخند پنهان می‌کنم؛ خیابانی که بسته شد، دختری که کشته شد، رفیقی که مرد، دوستی که رفت و یا شعاری که روی دیوار نوشته بودند و فردا پاکش کردند، و مردمی که با ترس و امید در هم ریخته بودند و باز هم سر کارشان برگشتند.

در زبان دوم، هیچ‌کدام از این‌ها وجود ندارد. هنوز کسی در آن زبان مرا دعوا نکرده، کسی را در آن زبان نبرده‌اند، هیچ واژه‌ای یادآور کسی نیست، هیچ جمله‌ای بوی دود ندارد. برای همین من در آن زبان مؤدب‌ترم، چون ترسی ندارم. یا شاید درست‌تر این باشد که ترسم شکل دیگری دارد، ترس از اشتباه گفتن، از اشتباه تلفظ کردن، از خندیدن به چیزی که نباید. و همین ترس کوچک و بی‌ضرر، تبدیل می‌شود به نوعی احتیاطِ انسانی که به نظر دیگران ادب می‌آید.

اما تهِ دلم می‌دانم این مهربانی و خونسردی، حاصلِ ناآشنایی است، نه فضیلت. چون اگر سال‌ها در همان زبان بمانم، اگر روزی کسی در آن زبان سرم داد بزند، اگر در خیابانی به همان زبان اسم آزادی را فریاد بزنم و پاسخ نشنوم، اگر دل شکسته شوم، آن وقت آن زبان هم سنگین می‌شود، واژه‌هایش هم بوی درد می‌گیرند، و من دوباره همان آدم سابق می‌شوم، با همان خشمِ ریز و قدیمی که در رگ‌هام جریان دارد و با هیچ ترجمه‌ای پاک نمی‌شود.

فعلاً اما، تا وقتی گذشته‌ام از مرزها عبور نکرده، تا وقتی فارسیِ زخمی‌ام هنوز در خواب مانده، من در زبان دومم خوش‌اخلاق‌ترم. نه چون آدم بهتری شده‌ام، بلکه چون هنوز آنجا زخمی ندارم، چون هنوز آن زبان، مرا نشکسته است.

فعلاً در زبان دومم خوش‌اخلاق‌ترم.
نه چون بهتر شده‌ام،
چون هنوز گذشته‌ام آنجا نرسیده.

@abitpsycho
5👏1
هالووین در باغی در ساوجبلاغ یا زندانی به وسعت یک کشور

اگر این روزها استوری‌های دوستانتان پر شده از کدو حلوایی و لباس جادوگر، صحبت از یک جشن یا مهمانی نیست که تلاشیست برای دیده شدن. نه دیده شدن توسط شما، که در ادراک فرد از دیدگاه جهان.

هالووین در ایران فقط یک جشن نیست. یک نشانه‌ است.
نشونه‌ی جامعه‌ای که در جهان زندگی نمی‌کنه، اما جهان رو هر لحظه توی صفحه‌ی گوشیش می‌بینه.
جایی که تجربه‌ی واقعی جهان، با «تصویر» جهان جابه‌جا شده.

ژان بودریار توضیح می‌ده:
ما دیگه با «واقعیت» سروکار نداریم، با نسخه‌های بازتولیدشده‌ای از اون مواجهیم.
جوان ایرانی‌ای که برای جشن هالووین لباس خون‌آلود می‌پوشه، یا برای یه برگر وارداتی از مک‌دونالد دوبی ۱۵ میلیون تومن می‌ده، در واقع داره در نمایشِ واقعیت شرکت می‌کنه، نه در خود واقعیت.
او نمی‌خواهد مک‌دونالد بخورد؛ می‌خواهد تجربه‌ی جهانیِ خوردن مک‌دونالد را «وانمایی» کند.
چیزی شبیه تماشای جهان از پشت شیشه، و برای لحظه‌ای، دست کشیدن روی تصویر آن به این امید که شاید جهان دست ما را هم ببیند.

زندگی در کلان‌شهرهای ایران هم این حس وانمایی را تشدید می‌کند.
ما در فضایی زندگی می‌کنیم که به ظاهر مدرن است. برج‌ها، مراکز خرید، کافه‌ها و ...
اما معناهایش هنوز سنتی، متناقض و ناپایدارند و انگار هیچ اتصالی به دیگر شهرای جهان که همین شکل و شمایل را دارند، ندارد.
در این میان، جشن‌هایی مثل هالووین به فرصتی تبدیل می‌شوند برای ساختنِ هویتی تازه و موقت؛ یک جور تمرینِ فردیت در دل جمع.

فردیت یعنی توانایی اندیشیدن به خود، و خروج از قیمومت فکری دیگران؛ یعنی خودمختاری عقلانی.
اما در جامعه‌ی امروز ما، فردیت اغلب نه از عقلانیت، که از مصرف‌گرایی و تمایز بیرونی می‌آید.
ما «متفاوت بودن» را نه از راه اندیشه، بلکه از راه پوشیدنِ لباسی غیرعادی، یا تقلید از جشن مسیحی (یا درواقع سلتیک) جست‌وجو می‌کنیم که بگوییم من از جامعه اطرافم نیستم که متعلق به جهان خارج از این‌جا هستم.

در واقع، هالووین در ایران، ترکیبی‌ست از دو وضعیت:
یکی، جایی که واقعیت با تصویرش اشتباه گرفته می‌شود،
و دیگری بحران فردیت، جایی که آزادی به جای خودمختاری، به نمایش و مصرف تبدیل می‌شود.

و شاید همین‌جا باید کمی مکث کرد:
شاید مسئله، تقلید از غرب نیست، بلکه میلِ به دیده‌شدن در جهانی است که ما را نمی‌بیند.
میلِ به تجربه‌ی مشترک، حتی اگر تنها راهش، خریدنِ یک برگر تازه رسیده از دوبی یا پوشیدنِ لباس خون‌آلود در یک مهمانی در باغی اطراف شهریار یا نوشیدن پامکین لاته در کافه‌ی شمال شهر باشد.

@abitpsycho
3
Time
✖️ Danny Asadi (@XmusicX)
این آهنگ رو پخش کنید، یه تایمر بذارید و سعی کنید ۳۰ ثانیه رو بشمارید و چشماتونو باز کنید و تایمر رو نگاه کنید.

یه بارم بدون آهنگ این کار رو کنید و تفاوت درکتون از زمان رو ببینید.

بعد از من تشکر کنید که باعث شدم به دقیقه یک هیچ چیز فکر نکنید.
کار کردن را دوست ندارم آقای عزیز.

@abitpsycho
👍1
درسته که زندگی سراسر رنجه ولی درست نیست کسی سراسر غر باشه.

@abitpsycho
🔥2👍1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شاهکاری که امروز خلق کردم:

و خیر. این فیلم رو هنوز ندیدم و تا امروز این اهنگ رو کامل نشنیده بودم.
1🔥1🥰1
امروز برای این که ثابت کنم کت تن کیه، Pavel Durov رو میوت کردم.
@abitpsycho
بهترین وبسایت وجود ندا...

https://neal.fun/

@abitpsycho
4
Audio
چون رپ و هیپ هاپ رو گوش خراش می‌دونم و زبان هلندی رو گوش‌خراش‌تر:

@abitpsycho
چون خیلی وقت دارم برای بازی کردن، hogwarts legacy و It takes two خریدم.

قسمت قشنگش اینه که چون هنوز a plague tale ها رو تموم نکردم، فضای کافی برای نصب هیچکدوم ندارم.

@abitpsycho
آرشام می‌گوید:
<unknown> – A Plague Tale: Requiem OST - No Turning Back
اینم آهنگ مورد علاقه‌ام از a plague tale
Ok
Tommy Cash
چون نمیتونم دکمه‌ی خاموش ذهنم رو بعد از تامی کش گوش دادن بزنم:

در توضیح: Earworm (ایِروِرم)
یا به فارسی: «کرمِ گوش»، یا «گیر کردن آهنگ توی سر».

اصطلاح علمی‌ترش هم Involuntary Musical Imagery (INMI) هست؛ یعنی «تصاویر موسیقاییِ ناخواسته». همون وقتی که یک آهنگ بدون اینکه بخوای هی تو ذهنت پخش می‌شه.

@abitpsycho
2
مه و شیشه‌ی کثیف قطار

@abitpaycho
2
Homeward Bound
Simon & Garfunkel
I wish I was
Homeward bound
Home where my thought's escapin'
Home where my music's playin'
Home where my love lies waitin'
Silently for me...


Every day's an endless stream
Of cigarettes and magazines
And each town looks the same to me
The movies and the factories
And every stranger's face I see
Reminds me that I long to be...

@abitpsycho
1
سریال بازماندگان (the leftovers) رو
Anonymous Poll
47%
دیدم
53%
ندیدم
آرشام می‌گوید:
Simon & Garfunkel – Homeward Bound
اواخر قسمت آخر از فصل دوم یک سریال کوین گاروی در اتاقی نیمه‌تاریک، با چهره‌ای که از دل گور برگشته،
آهنگ Homeward Bound را می‌خوانَد و راستش بد هم می‌خواند.
فالش.
صدایش مثل نخ پوسیده‌ای‌ست که هر لحظه ممکن است پاره شود و بغضش مثل بادکنکی که تا آنجا که می‌توانستی بادش کرده‌ای و هرلحظه ممکن است بترکد.
نور سردی روی صورتش افتاده و پشت سرش، پرده‌هایی کهنه موج می‌خورند؛
گویی خودِ دنیا دارد با آخرین رمقش می‌لرزد.
کوین می‌خوانَد، برای زنده ماندن، برای برگشتن.
برای خانه‌ای که شاید دیگر وجود نداشته باشد.

همین صحنه، آدم را وسط همان حس غریب می‌اندازد:
حسِ گم شدن در میان زندگی‌ای که دیگر مال تو نیست؛
حسِ بازماندگی، نه به معنای «زنده مانده»،
بلکه به معنای «جا مانده».

سریال The Leftovers از همین زخم شروع می‌شود:
یک روز، دو درصد مردم جهان بدون علت مشخصی ناپدید می‌شوند.
نه جنازه‌ای، نه توضیحی، نه خداحافظی‌ای.
فقط جای خالی، فقط نبودن.
و آن نودوهشت درصدی که باقی می‌مانند، در شهری می‌چرخند که همه چیزش به‌جای آنکه کمتر شده باشد،
سنگین‌تر، تاریک‌تر و بی‌معناتر شده.

اما همین داستان بی پایه و اساس فانتزی و غیرواقعی برای خیلی از ما بیگانه نیست.
مثلا وقتی به مهاجرت فکر می‌کنی، انگار همان فاجعه اتفاق می‌افتد.
این بار نه با نیروی آسمانی یا اتفاقی فانتزی و خارق‌العاده بلکه با تصمیمی که یک روز بالاخره می‌رسد.

مهاجر، برای خانواده‌ و دوستانش شاید همان دو درصد ناپدیدشده است:
یک روز کنارشان بوده، روز بعد نیست.
اتاقش هست، عکس‌هایش هست،
اما خودش مثل بخار روی آینه محو شده.
صدا از پشت تلفن می‌آید، ولی حضورش در خانه جایی ندارد.

و دوستانی و خانواده‌ای که مانده‌اند، دقیقاً مثل بازمانده‌های Leftovers، می‌نشینند کنار سکوت و سعی می‌کنند با نبودن کنار بیایند.
بیرون می‌روند، غذا می‌خورند، اما جای خالی مثل دندانی که کنده شده باشد،
با زبانشان مدام لمس می‌شود.

و قصه تنها از یک طرف نیست.
مهاجر هم بازمانده است:
او می‌رود، اما وطنش، خانواده‌اش، خاطراتش...
همگی برای او تبدیل به همان 98 درصد می‌شوند که این‌بار ناپدیدشده می‌شوند.
برمی‌گردد و می‌بیند
هیچ‌چیز آن‌طور که در حافظه‌اش مانده بود نیست؛
زمان کار خودش را کرده و
آنچه زمانی «خانه» نام داشت، حالا مثل خوابی کم‌رنگ از لای انگشت‌ها سر می‌خورد.

هر دو طرف‌ ماجرا به نوعی هم بازمانده‌اند و هم ناپدیدشده.
هرکدام دیگری را از دست می‌دهد،
هرکدام در جهان دیگری زندگی می‌کند
که به‌ظاهر همان است،
اما یک ترک عمیق در آن افتاده.



در دنیای ما هم مثل *Leftovers*،
هیچ‌کس کاملاً نرفته و هیچ‌کس کاملاً نمانده.
تنها چیزی که می‌مانَد،
این حس مبهم است:
که شاید همه ما،
در گوشه‌ای از جهان،
دنبال خانه‌ای می‌گردیم که نمی‌دانیم هنوز وجود دارد یا نه.

برای همین است که آن صحنه‌ی کوین و آواز لرزانش این‌قدر به دل می‌چسبد. انگار فقط یک آهنگ نیست؛
ناله‌ای‌ست برای خانه، برای جایی که دیگر مطمئن نیستی اگر برگردی، تو را می‌شناسد یا نه.

و شاید شباهتِ بزرگ همین‌جاست:
مهاجر، درست مثل کوین گاروی است
در میانه‌ی راهی تاریک،
زخمی، معلق، با یک گلوله وسط سینه‌اش و تنها با یک ترسِ:
این‌که راه خانه از میان جهان محو شده باشد و تنها چیزی که باقی مانده،
صدای گرفتۀ آدمی‌ست
که در دلِ تاریکی زمزمه می‌کند:
Homeward Bound.


https://www.youtube.com/watch?v=NzakrA2NUpg
3