آرشام می‌گوید: – Telegram
آرشام می‌گوید:
285 subscribers
381 photos
69 videos
6 files
29 links
مستی بهانه کردم و چندان گریستم...تا کس نداندم که
گرفتار چیستم...
@arsham76

ناشناس:
https://news.1rj.ru/str/BiChatBot?start=sc-6a4df3052e

توییتر:
Sad_Rend
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
شاهکاری که امروز خلق کردم:

و خیر. این فیلم رو هنوز ندیدم و تا امروز این اهنگ رو کامل نشنیده بودم.
1🔥1🥰1
امروز برای این که ثابت کنم کت تن کیه، Pavel Durov رو میوت کردم.
@abitpsycho
بهترین وبسایت وجود ندا...

https://neal.fun/

@abitpsycho
4
Audio
چون رپ و هیپ هاپ رو گوش خراش می‌دونم و زبان هلندی رو گوش‌خراش‌تر:

@abitpsycho
چون خیلی وقت دارم برای بازی کردن، hogwarts legacy و It takes two خریدم.

قسمت قشنگش اینه که چون هنوز a plague tale ها رو تموم نکردم، فضای کافی برای نصب هیچکدوم ندارم.

@abitpsycho
آرشام می‌گوید:
<unknown> – A Plague Tale: Requiem OST - No Turning Back
اینم آهنگ مورد علاقه‌ام از a plague tale
Ok
Tommy Cash
چون نمیتونم دکمه‌ی خاموش ذهنم رو بعد از تامی کش گوش دادن بزنم:

در توضیح: Earworm (ایِروِرم)
یا به فارسی: «کرمِ گوش»، یا «گیر کردن آهنگ توی سر».

اصطلاح علمی‌ترش هم Involuntary Musical Imagery (INMI) هست؛ یعنی «تصاویر موسیقاییِ ناخواسته». همون وقتی که یک آهنگ بدون اینکه بخوای هی تو ذهنت پخش می‌شه.

@abitpsycho
2
مه و شیشه‌ی کثیف قطار

@abitpaycho
2
Homeward Bound
Simon & Garfunkel
I wish I was
Homeward bound
Home where my thought's escapin'
Home where my music's playin'
Home where my love lies waitin'
Silently for me...


Every day's an endless stream
Of cigarettes and magazines
And each town looks the same to me
The movies and the factories
And every stranger's face I see
Reminds me that I long to be...

@abitpsycho
1
سریال بازماندگان (the leftovers) رو
Anonymous Poll
47%
دیدم
53%
ندیدم
آرشام می‌گوید:
Simon & Garfunkel – Homeward Bound
اواخر قسمت آخر از فصل دوم یک سریال کوین گاروی در اتاقی نیمه‌تاریک، با چهره‌ای که از دل گور برگشته،
آهنگ Homeward Bound را می‌خوانَد و راستش بد هم می‌خواند.
فالش.
صدایش مثل نخ پوسیده‌ای‌ست که هر لحظه ممکن است پاره شود و بغضش مثل بادکنکی که تا آنجا که می‌توانستی بادش کرده‌ای و هرلحظه ممکن است بترکد.
نور سردی روی صورتش افتاده و پشت سرش، پرده‌هایی کهنه موج می‌خورند؛
گویی خودِ دنیا دارد با آخرین رمقش می‌لرزد.
کوین می‌خوانَد، برای زنده ماندن، برای برگشتن.
برای خانه‌ای که شاید دیگر وجود نداشته باشد.

همین صحنه، آدم را وسط همان حس غریب می‌اندازد:
حسِ گم شدن در میان زندگی‌ای که دیگر مال تو نیست؛
حسِ بازماندگی، نه به معنای «زنده مانده»،
بلکه به معنای «جا مانده».

سریال The Leftovers از همین زخم شروع می‌شود:
یک روز، دو درصد مردم جهان بدون علت مشخصی ناپدید می‌شوند.
نه جنازه‌ای، نه توضیحی، نه خداحافظی‌ای.
فقط جای خالی، فقط نبودن.
و آن نودوهشت درصدی که باقی می‌مانند، در شهری می‌چرخند که همه چیزش به‌جای آنکه کمتر شده باشد،
سنگین‌تر، تاریک‌تر و بی‌معناتر شده.

اما همین داستان بی پایه و اساس فانتزی و غیرواقعی برای خیلی از ما بیگانه نیست.
مثلا وقتی به مهاجرت فکر می‌کنی، انگار همان فاجعه اتفاق می‌افتد.
این بار نه با نیروی آسمانی یا اتفاقی فانتزی و خارق‌العاده بلکه با تصمیمی که یک روز بالاخره می‌رسد.

مهاجر، برای خانواده‌ و دوستانش شاید همان دو درصد ناپدیدشده است:
یک روز کنارشان بوده، روز بعد نیست.
اتاقش هست، عکس‌هایش هست،
اما خودش مثل بخار روی آینه محو شده.
صدا از پشت تلفن می‌آید، ولی حضورش در خانه جایی ندارد.

و دوستانی و خانواده‌ای که مانده‌اند، دقیقاً مثل بازمانده‌های Leftovers، می‌نشینند کنار سکوت و سعی می‌کنند با نبودن کنار بیایند.
بیرون می‌روند، غذا می‌خورند، اما جای خالی مثل دندانی که کنده شده باشد،
با زبانشان مدام لمس می‌شود.

و قصه تنها از یک طرف نیست.
مهاجر هم بازمانده است:
او می‌رود، اما وطنش، خانواده‌اش، خاطراتش...
همگی برای او تبدیل به همان 98 درصد می‌شوند که این‌بار ناپدیدشده می‌شوند.
برمی‌گردد و می‌بیند
هیچ‌چیز آن‌طور که در حافظه‌اش مانده بود نیست؛
زمان کار خودش را کرده و
آنچه زمانی «خانه» نام داشت، حالا مثل خوابی کم‌رنگ از لای انگشت‌ها سر می‌خورد.

هر دو طرف‌ ماجرا به نوعی هم بازمانده‌اند و هم ناپدیدشده.
هرکدام دیگری را از دست می‌دهد،
هرکدام در جهان دیگری زندگی می‌کند
که به‌ظاهر همان است،
اما یک ترک عمیق در آن افتاده.



در دنیای ما هم مثل *Leftovers*،
هیچ‌کس کاملاً نرفته و هیچ‌کس کاملاً نمانده.
تنها چیزی که می‌مانَد،
این حس مبهم است:
که شاید همه ما،
در گوشه‌ای از جهان،
دنبال خانه‌ای می‌گردیم که نمی‌دانیم هنوز وجود دارد یا نه.

برای همین است که آن صحنه‌ی کوین و آواز لرزانش این‌قدر به دل می‌چسبد. انگار فقط یک آهنگ نیست؛
ناله‌ای‌ست برای خانه، برای جایی که دیگر مطمئن نیستی اگر برگردی، تو را می‌شناسد یا نه.

و شاید شباهتِ بزرگ همین‌جاست:
مهاجر، درست مثل کوین گاروی است
در میانه‌ی راهی تاریک،
زخمی، معلق، با یک گلوله وسط سینه‌اش و تنها با یک ترسِ:
این‌که راه خانه از میان جهان محو شده باشد و تنها چیزی که باقی مانده،
صدای گرفتۀ آدمی‌ست
که در دلِ تاریکی زمزمه می‌کند:
Homeward Bound.


https://www.youtube.com/watch?v=NzakrA2NUpg
3
شام آخر شور شده بود یا نسخه‌ی حکاکی شده از اثر، ساخته شده از سنگ نمک، در عمق ۱۰۰ متری زمین، در معدن نمکی در لهستان

کنار تابلو نوشته بود: لطفا لمس نکنید و لیس نزنید.
درباره‌ی معدن نمک ویلیچکا، چهارصد پله به سمت زیر زمین، خانه‌ای که پنجره دارد، شب در کراکف و لطفاً تابلوها را لیس نزنید.